نوامبر 27 2009

در جریان سفر به برگن در نروژ غربی

دسته: سفرنامهadmin @ 12:06 ق.ظ
  1. خواب ایران بعد از بهار رو دیدم و خیس پریدم الان. با تک تک جزییات. چه قدر زیبا بود و چه تاثیری هم گذاشت. انگار من به آینده رفته بودم و همه ی روزهای امروزمان (روزهای پیش از بهار) خاطره های کهن بود.
  2. مهندس بلاخره قانع شده توی این سرمای شب بره بیرون و لاستیک های میخدار زمستونی بندازه به بابک. می گن این لاستیک ها ایجاد سرطان و آسم می کنه برای شهروندان و دولت نروژ از همه خواسته استفاده از این لاستیک ها (میخدار) رو در صورت امکان به حداقل برسونن. برای همین باید ۱۲۰۰ کرون که می شه حدود دویست هزار تومن در سال باید بدی تا بتونی چهار حلقه ی میخدار بندازی به ماشین ات.
  3. با دوست آلمانی ام (دیرک) رانندگی می کنیم به سمت برگن. راه کوهستانی رو انتخاب کردیم که یک روز کامل کشید. جاده بسته بود. در امتداد ماجراجویی مون از شهری بنام فورده سر درآوردیم و همین جا یک هتل ارزون پیدا کردیم. الان اینجا شبه و جنگل و ابر و بارون و تیریپ وحشت.اون دختره در فیلم یتیم هم در این هتل به سر میبره. از پنجره نگاهمون کرد ولی سریع پرده رو کشید و رفت تو. ولی قبل اش چه خنده ای کرد.امیدوارم از اینجا زنده بیرون بریم.
  4. دیروز سینتی سایزر الکترونیکی ساختیم. امروز قراره در یک کارگاه دیگه با حشرات موسیقی تولید کنیم. یعنی ضربان قلب شون رو بگیریم و تبدیل به موسیقی کنیم. همین طور از وب کم هم قراره میکروسکوپ درست کنیم که باکتری ها و زندگی میکروسکوپی رو روی مونیتور ببینیم. به زودی شیوه ی ساخت میکروسکوپ با وب کم رو منتشر می کنم.
  5. فریادرسی هست که در برگن به من جا بده برای امشب؟ همراه خودم یک تشک بادی دارم به همراه لحاف و بالش و همه چیز. یک سرپناه می خوام. اینجا هتل ها خیلی گرون اند و من به خرج دانشگاه نیومدم. زیر این بارونی که بند نمی آد، آب پاکی رو بریزین رو دستم دیگه اگر قراره هتل بگیرم. در ازاش اگر به من جا بدین وب کم میکروسکوپی ام رو می دم به تون. خیلی خفنه ها.


نوامبر 16 2009

چهره ی ماندگار فلسفه

دسته: فلسفهadmin @ 12:54 ب.ظ

با کلیات این نقد ملکوت بر موج سبز آزادی کاملن موافق ام. اگر چه طرح «مراتب دانش آقای حداد» به نظرم خنده دار بود. بعله که در شهر کورها یه چشمی پادشاه است. شاهد این که من عادت بدی دارم: معمولن فیلم را می بینم و بعد به اسمش نگاه می کنم. یا خیلی در بند نام مترجم یا حتا نویسنده نیستم. هفته ی پیش شروع کردم به بازخوانی «نظریه ی معرفت در فلسفه ی کانت» با تنها ترجمه ای که از آن در نروژ دارم و بعد از ورق زدن سی صفحه به این نتیجه رسیدم که این بچه ی بی سواد با انشای دبستانی و فهم و شعور ناقص از فلسفه چرا باید دست به ترجمه ی چنین آثاری بزند. کتاب را بستم. رویش نوشته بود ترجمهْ غلامعلی حداد عادل.