آوریل 28 2010

در تأیید و رد نوشته ی جدید شادی صدر

دسته: فرهنگadmin @ 6:41 ب.ظ

مهندس البته فکر می کنند برای نقد یک نوشته باید  اون نوشته رو چند بار خوند نه اینکه یک بار ازش سرسری گذشت. اما الان می خوان برای شما نوشته ی خانم شادی صدر رو که یک انقلاب ممه لرزانه ای برپا کرده رو نقد و بررسی کنندش. گو اینکه حال نداشتند کامل بخونندش. پس حالا اولندش و دومندش:

اولندش، در تاییدش:

این درسته که ایشون چیزهایی نوشته بود که زن ها خیلی خوب می فهمند و مردها اصلن درش بوق هستند. تعجب هم نداره اگر خانمی صد بار برای «مرد همراه» اش هم توضیح داده و طرف هم نفهمیده. خوب این مثل این می مونه که از یک گاو بخوای فرق پارچه ی قرمز و خاکستری رو تشخیص بده. خوب پارچه رو بگذارید کنار. من توضیح می دم: ببینید گاو به دلیل فیزیک چشم اش سیاه و سفید می بینه. طرف اصلن رنگدانه اش رو نداره و نمی تونه ببینه. زور که نیست. نهایت اش بتونه به حرکت موجی پارچه واکنش نشون بده مثل کاری که الان من دارم تلاش می کنم انجام بدم. حالا همین همذات پنداری عظیمی که بسیاری از زنان عادی اطراف (نه حتا اون ها که برچسب فمینیست و فعال به خود می زنند) با این مقاله ابراز کردند باید به ما مرد ها چیزی رو نشون می داد که انگار برامون بدیهی نیست.

من فکر می کنم این نوشته اصلن چیزی نبود که این قدر بر خورنده باشه و این همه واکنش از جانب آقایون روشنفکر رو جلب کنه. به نظر من این همه حمله ای که به شادی صدر شد تاییدی بود بر حقانیت بخش عمده ای از حرف هاش. و چه خانم هایی که خایه مالی آقایون رو کردند و به ایشون پریدند و چه آقایونی که به رگ غیرت شون بر خورد و واکنش عصبی متقابل نشون دادن مثل خود خانم صدر بیخودی شلوغ اش کردند.

در واقع من فکر می کنم سؤال اصلی اینجاست:

این همه زن توی غرب کشور در هر ماه خودشون رو می سوزونن و این همه حق در کوچه و پس کوچه و دادگاه ضایع می شه و این همه جنبش زنان زندانی می ده و این همه اتفاقات ضایع می افته چرا یک نفر از ما مردان «فمینیست» این قدر به اش بر نخورده؟ من می خواستم این رو بگم که دیدم لوا هم گفته. خوب گیرم که یک نفر اومده یک گرد و خاکی کرده و اون وسط هم به یک فاجعه در ابعاد هولوکاست (حالا گیرم با اشارات غلط) اشاره کرده باید به همه بر بخوره و هر کسی که یک دودول به اش وصله باید یک افاضاتی بکنه در مورد تعمیم نادرست ایشون؟ خوب اگر روی سخن اش به من نباشه که به خودم نمی گیرم. اشتباه هم کرده باشه خوب کرده. معصوم که نیست. بنابراین همه ی اون ها که به شون برخورد و گفتند که توهین کرده و نوشته های لوس و تهوع آور نوشتند یا واکنش تند متقابل نشون دادند عجالتن برند توی اتاق و در رو روی خودشون قفل کنند.

اما نوبت می رسه به گروهی که به به و چه چه کردند. من الان اتفاقن نمی خوام به این اشاره بکنم که «خانم صدر متأسفانه در یک نگاه یک سویه همه ی مردان را به یک چوب رانده اند» و از این اباطیل. اتفاقن خیلی هم به نکات مثبتی اشاره شده در اون نوشته و جای دیگری اش می لنگه. اگر شما هم اون جای دیگه رو ندیدین سعی می کنم اینجا براتون بشکافم:

دومندش، در ردش:

ببینید بانوان محترمه. جدا از احساسات شما که شعور ما به اش نمی رسه، من فکر می کنم این نوشته ی عصبی که با نگرشی خصوصی و درونی همه چیز رو شخصی کرده بود جوری نوشته شده بود که انگار نگارنده از دست آدم های دور و برش شاکی است و داره بلند بلند فکر می کنه. خوب حالا فرض کنین من هم وردارم و بلند فکر کنم و یه کاره حدس بزنم که شاید طرف عادت ماهانه داشته این رو نوشته! یعنی بیاید فرض کنید همچین شوخی احمقانه ای کنم. فمینیست ها حمله می کنن و می گن این توهینه. کجاش توهینه؟ چرا خودتون همه چیزتون رو مقدس می کنین؟ جمعش کنین بابا. نظر مهندس همینه پریود (به قول نانای بزرگ وبلاگستان). حالا حدس درسته یا غلطه دیگه بحث اش جداست. مثل نوشته ی صدر که یا درسته یا غلط و جفت اش دو تاست!

به نظر من که البته فاقد رنگدانه ی مربوطه هستم ایراد اون نوشته توهین تندش یا تعمیم «نه کاملن درست» اش نبود. عیب اون نوشته رو هیچ کس نگفت:

نوشته ای سنتی و «ناموس پرستانه» بود و دید مذهبی و ارزشی نهفته ای داشت. حریمی راز آمیز برای زن ها مشخص کرده بود که به نظر من آغاز همون تبعیضه. همون جا که زن ها با زبون خودشون می گن بدویین بیاین ما که مقدسیم و هاله داریم رو تصاحب کنین و بعدش بزنین حق مون رو ضایع کنین. لوا هم توی نوشته اش جوری از دستمالی شدن حرف می زنه که پر از تقدس و تابوست. خوب دستمالی شدی که شدی. مگه چیه؟ منم دستمالی شدم. همه دستمالی شدیم. مقدس نمایی نداره. ممه است دیگه. هیچ چیز خاصی نیست. بلرزون اش اگر راست می گی. بپیوند به همون حرکت جلف «بوب شیک» که بهترین پاسخ بود به کل این جریان. تکبیر.

این زیرشاخه ی عصبی و خانمان برانداز و کرست سوز فمینیست ها که از داروین گرفته تا دانشمندان علوم هورمونی رو دشمن می دارن اساسن همینن دیگه. باید باهاشون راه اومد. البته منتی سر کسی نیست اما خوب من شخصن – به عنوان یک واحد شبه انسانی – دیگه با اون افتخاری که مثلن می گم آتییست هستم نمی تونم بگم فمینیستم. هر دوباری که ازم بپرسن یک بارش می گم آره یه بارش می گم نه. خوب به خاطر همین بازاریابی غیرعلمی و مشتری پرون شاخه های تک روی هر جریانی این ریزش ها اتفاق می افته دیگه. گندی که کمونیست ها و چپ های عصبی و ناراحت زدن توی تفکر چپ اینها دارن به فمینیسم می زنند. هسته ی اصلی مشکل هم به نظر من موضع گیری در برابر تفاوت زن و مرده. با این موضوع فارغ از ارزش گذاری نمی خوان کنار بیان و یا این تفاوت ها رو انکار می کنن و یا به اش حمله:

از یه طرف می گن زن و مرد با هم فرق ندارند مگر در ذهن ما (ا؟ آخه چشم تو باز کن ببینی فرقش چیه.) یا اینکه تفاوت زن و مرد توسط جامعه القا شده و بس. انگار که تفاوت زن و مرد رو جهان غرب نادیده گرفته که به سمت حقوق برابر پیش می ره. از طرف دیگه با موضع گیری های ناموس پرستانه و سخت گیرانه ای از این دست همچنان به مقدس سازی غریزی اعضا و جوارح زن دست می زنن و با رازآمیز جلوه دادن بدن زنانه به مشکل فطری «گرده افشانی» که ناقض حقوق مدرن شون شده دامن می زنند و به قول سه شاعر نر:

من آبگير صافی ام اينك به سحر عشق
از بركه های آينه راهي به من بجو
یعنی که باد را به گلستان ببر چغک
گل را عروس باد بهاران بکن جوجو

حالا مقدس سازی و هاله پردازی یعنی دقیقن همون کاری که شادی صدر در این نوشته کرده. زن ها رو منفعل و ستمزده در یک سو گذاشته و مرد ها رو فاعل و ستمگر در دیگر سو. مردها متلک می گن و زن ها می شنون. مرد ها نگاه هیز می کنن و زن ها نگاه می شن. زن موجود قدسی و کبریایی ظریف و نازکی داخل زرورقه، پابسته در گلستانه. هیچ کاری انجام نمی ده و کارها در حق اش انجام می شه. جوجو می آد از روش بال می زنه رد می شه و باد بهاران هم به اش متلک می گه اونم غصه می خوره. انگار خودش تمایل به ناموس بودن داره و درآمد ناخودآگاهی در این ناموس شدگی هست.

و منطق ایشون هم درست از هم اونجا پیچ می خوره که با ادبیات گشت ارشادی پسربچه هایی که می رن دم مدرسه ی دخترونه دختربازی کنند رو ناامن کننده ی خیابان و متجاوز به«نوامیس» مردم خطاب می کنه و آفتابه می اندازه گردن شون. خودش هم می فهمه و سر و ته جمله رو هم می آره (این اتفاق در اواخر متن لوا هم می افته). بعد هم سعی می کنه کسانی رو که «متلک» می گن به خانم ها بذاره کنار امام جمعه و همه ی مردان رو متهم به امام جمعه بودن می کنه در صورتی که خودش در مقام یک معلم تربیتی نظرات کلیشه ای جنسیتی آقا رو تایید کرده و رفته ور دست اش. این خوب خوانش جدید ایرانی از فمینیسمه که جامعه ی برابر و آزاد جامعه ای است که درش پسرها به دخترها متلک نگن. یعنی فهم بانوی شرقی با مشکلات خاص خود از یک جنبش اجتماعی غربی رو به جهانی شدن، و یا به قول شاعر:

توی جاده ی عشق
یه گل می خوام که رنگش
رنگ تن تو باشه، جاروی برقی

به استناد همین شعره که به نظر من اصلن پسرهایی که پروسه ی مرد شدن رو بدون متلک انداختن به دخترها گذروندن یا پیامبر هستند (از نوع مسیح، نه محمد) یا آدم های بی عرضه و کسالت آور گیک نرد خرخون عینکی دماغو. به همچنین برای دخترهایی که این قدر «خانم» بار اومدن که نه یک بار از متلک گفتن کسی ریسه رفته اند و نه یک بار خودشون به پسری متلک گفتن. خود من باور کنید در عمرم بیشتر از اینکه به خانم ها متلک بگم از اون ها (انواع مختلف شون از خواهر و مادر و عمه ی نوعی و دوست دختر و داف و همکار و معلم و آدم توی خیابون) جدی یا شوخی، از نوع سکسی تا زخم زبون و زیراب زنی حرفه ای یا هر کوفت دیگه ای متلک شنیدم. چه ایرادی داره؟ جواب شون رو هم حالا دادم یا ندادم.

من نمی دونم وبلاگ من رو چه کسانی می خونند و در چه طبقه ی اجتماعی قرار دادند. نوشتن این ها هم اینجا شاید خطرناک و حاوی بد آموزی باشه. الان روی سخن من به قشر روشنفکر جامعه است: زنان روشنفکری که من دیده ام همه از استقلال مرد ها از زن ها در هراس اند. از مردی که نیاز به یک جمع و جور کننده و سر و سامون دهنده نداشته باشه و بتونه در اموری مثل آشپزی و ظرف شویی و لباس شویی و اتو کردن یقه ی پیرهن و دوختن دکمه (یعنی چیزی که قرن ها ملک طلق زن ها  و تنها عرصه ی مانور دادن و امتیاز گرفتن شون) بی نیاز باشه تنفر دارند. من هزار سال دیگه نمی شینم روی مبل که زنم، یا دوست دختر یا ننه ام برام چای بیارند. چون از هر سه شون بهتر بلدم چای درست کنم و این همیشه برام ایجاد درد سر کرده و هنوز می کنه. به خاطرش به ام تجاوز فیزیکی شده! حالا بیام خودم رو بزنم؟

حق تون رو خورده ان؟ بیاین با هم بریم قانون رو عوض کنیم. یا با هم ذهن مون رو عوض کنیم. دیگه مظلوم نمایی و مقدس سازی نداره. خودزنی و نقش مفعول بازی کردن نداره که. کتک خوردین که خوردین. منم خوردم. از دوست دختر و خواهر و مادرم هم در مقاطع زمانی مختلف کتک خوردم. درستش هم همینه و گاهی هم کتک شون زدم. خیلی هم خوب کاری کردم و اصلن هم احساس وجدان درد نمی کنم. اگر بکنم اونا هم باید بکنن. هر دنیایی غیر از این هم نابرابرانه است و باید درش رو گل گرفت.

خلط مبحث که نباید کرد. باید کرد؟ یا خدا یا خرما!

پ.ن. مرتبط: واکنش سه سال پیش مهندس به توهین به مردان چرنده.


آوریل 21 2010

دو دهه

دسته: فرهنگ،موسیقیadmin @ 5:38 ب.ظ

آنجا که شاملو در فضایی تک صدایی انتقاداتی وارد می کند به تقلید و تکرار و تعصب حاکم بر فضای بسته و افسرده ی موسیقی ایرانی که از خلاقیت و شادابی و تنوع به دورش انداخته. در حالی که می بینیم درک و دانش دقیقی از موسیقی یا دستگاه های شرقی ندارد و اطلاعات غیر فنی نادرست می دهد و گاه با اصطلاحات و تعاریف مقدماتی هم آشنا نیست.

اینجا اگر دانشگاه برکلی باشد یعنی جایی است که ایرانی هایی که از چهار دهه ی پیش به فعالیت فرهنگی در شمال کالیفرنیا مشغول بوده اند و دو دهه ی پیش شاملو را آورده بودند، همین اواخر پای دیدگاه های نامجو نشستند. او شاید پای همین تخته سیاه انتقادات مشابهی را اما با دید پخته و کارشناسی شده مطرح کرد. اتفاقن او به تقسیم بندی هفده قسمتی اشاره کرد که در اثر کپی برداری از موسیقی غربی از دست رفته.  این ویدیو برای من از رشد فضای روشنفکری ایران حکایت می کند.

من البته فکر می کنم شاملو از جنبه هایی حق داشت، فقط تخصص لازم را نداشت که منظور را برساند. تا جایی که من شاهد بوده ام اتفاقن در همین دانشگاه و این اواخر یک اتفاق دیگر هم افتاد: همان کسی که آهنگ به درازی نینوا را نوشته بود آمد و کنسرت داد و همین دوستانی که این پرسش ها را طرح می کنند یا فرزندان شان هم آمدند و نشستند و وسط کنسرت هم خواب شان برد در حالی که قطعات انتخابی حتا به پای نینوا هم نمی رسیدند. من وسط چرت زدنم بی آنکه بدانم شاملو هم از اینجا رد شده و در مورد همین علیزاده صفحه گذاشته داشتم به این فکر می کردم که این ها یعنی در این دو سه دهه یک ترکیب نو به همان چیز تکراری قبلی اضافه نکرده اند؟ اینجا هم کمی درباره اش نوشتم و شاید روح شاملو با من بود که به دو سه دهه هم اشاره کردم! حالا ببینید اگر خودش با این توپ پرش به جای من نشسته بود و بعد از بیست سال دوباره همین چیزها را می شنید چه چیزی می نوشت…


آوریل 17 2010

حلزون آسمون آبی می خواد

دسته: می نیمالadmin @ 2:27 ق.ظ

من الان وسط سرفه فهمیدم که هر آدمی یک دنیا است به بزرگی هر آدم دیگه و حلوا ارده برای گلو بده. عین تلویزیون خراب لازم بود تکون بخورم تا این رو بفهمم.


آوریل 14 2010

یک روز از خواب پا می شی، می بینی دو شد گاگا

دسته: سیاست،فرهنگadmin @ 7:04 ب.ظ

بنا بر گزارش هایی ویدیوی چارلی تا به این لحظه هنوز پر بیننده ترین ویدیوی تاریخ یوتیوب بوده. ویدیوی دیگری وجود دارد که به سرعت در حال دیده شدن است و می رود که به زودی ویدیوی چارلی را هم کنار بزند. این ویدیوی یکی از کارهای لیدی گاگا رقیب جدید مهندس موسوی در رای گیری تایمز است که تا کنون صد و هفتاد و هشت میلیون بار دیده شده و به نظر می رسد که با کسب چند صد هزار رای دیگر رکورد پر بیننده ترین ویدیوی تاریخ یوتیوب را به زودی خواهد شکست. این نشان از محبوبیت شگفت آور خانم لیدی گاگا است که من اسم شان را هم تا رای گیری تایمز نشنیده بودم. از قضا ایشان در خود اسکاندیناوی هم طرفداران زیادی دارند. برخی از این گاگاشناسان محلی در گفت و گوهای اخیرمان کوشش کردند دلایل شهرت جهانی ایشان را برای من توضیح بدهند و از آن جمله که مفاهیم جدیدی را در ویدیوهایش مطرح کرده و چه چه!

من اگر چه با این گفته ها قانع نشده ام اما فکر می کنم ما سبز ها باید با احترام بیشتری به رای و نظر ملت های دیگر احترام بگذاریم. در تمام این روزهایی که ما برای رای دادن به مهندس موسوی به امید منتشر شدن عکس او روی جلد تایمز رای می دادیم جمله های زیادی از سبزها به گوشم می خورد که چرا پتیاره ای مثل گاگا عکسش باید روی تایمز برود و از این دست. من فکر می کنم شاید ملیت هایی که دوره های تنش سیاسی را طی کرده اند دل شان بخواهد به هر دلیلی یک ستاره ی هنری جوان پسند یا یک قهرمان ورزشی را به عنوان چهره ی سال انتخاب کنند؟ اینکه ما گاگا را نمی شناسیم دلیل بر این می شود که همه ی دنیا وظیفه دارد خواسته های ملت ایران و بخش بزرگی از آن سبزها را بر آورده کند؟

بر این اساس است که من فکر می کنم بسیجی هایی که برای اول نشدن موسوی به لیدی گاگا رأی دادند، آدم های باحال تری بودند از آن سبزهایی که همزمان با بسیج شدن برای بالا کشیدن موسوی به هر قیمت، با نگاه عاقل اندر سفیه فهم و شعور طرفدارهای پرشمار گاگا را در تمام دنیا زیر سوال می بردند و از ابتذال بشریت از این بابت تآسف می خورند.

الان که این را می نویسم میرحسین با اختلاف فاحشی اول است و برخی از سبزها برای بالا کشیدن شیرین عبادی و رهنورد فعالیت می کنند. واقعیتی که به نظر می رسد نادیده اش گرفته ایم این است که شاید گاگا مثل ا.ن. تقلب بلد نبود. من قصد ایجاد اختلال در یک حرکت برنامه ریزی شده ی متحد را ندارم و خودم از شرکت کردن نه چندان شرافتمندانه ام در بالا کشیدن موسوی و تمام بحث های حاشیه ای و کامنت های جذاب و خلاقانه در حین این کار تکراری ملال آور لذت بردم. اما به نظر من دیدن حرص و طمع سبزها حتا پس از اول شدن موسوی برای رأی دادن به چهره های دیگر کمی نگران کننده است و وضعیت بازی ایران با مالدیو را تداعی می کند: از همه خورده بودیم و به طریقه ی آریایی با افتخار می چپاندیم به کشوری که جمعیت اش در حد یکی دو تا استادیوم بود. خوب اگر قرار بود با غرور هفده تا گل زدن به هر تیم سوراخی فوتبال ما رشد کند به این روز می افتادیم؟

حالا جدا از اینکه گل زدن در بازی فوتبال غیر قانونی نیست، دیگر رأی دادن دقیقه ای یک بار در سایتی که آی پی فرستنده را چک نمی کند نفسن غیر اخلاقی که هست. برای آنها که می گویند رأی دادن تکراری غیر قانونی نیست: خوب فرستادن ایمیل هم کار زشتی نیست ولی فرستادن اسپم اعتبار فرستنده را پایین می آورد. بوق زدن هم غیرقانونی نیست اما اقوام عقب افتاده از آن بیشتر استفاده می کنند. حرف مان را با موسوی زدیم. انرژی مان را روی افزایش رای خودش بگذاریم و از دیزی در باز سو استفاده نکنیم. درست است که کل این داستان ماجرای خیلی جدی ای نیست اما من فکر مب کنم بالا کشیدن خانم رهنورد تا رتبه ی دوم حرکتی «خز» و مصداق بارز سوء استفاده یک ملت ندید و بدید از اینترنت است. این عین جوگیری و نگاه کوتاه مدت و ابزاری به امکانات است. من اگر هم از نزدیک ایشان را روز دفاعیه ی عزیزی به عنوان استاد راهنمای پایان نامه ملاقات نکرده بودم باز هم این ها را می گفتم: خانم رهنورد برای من آدم محترمی است و در کنار رییس جمهور مردمی ایران در برابر کودتا ایستاده. اما اگر به عدم تاثیرگذاری جهانی ایشان فکر نمی کنیم دست کم به فکر آبروی بین المللی جنبش سبز باشیم. تا همین الان اش هم رای گاگا رو دزدیدیم. داریم باهاش پز می دیم!


آوریل 14 2010

خط ربط

دسته: سیاست،شخصیadmin @ 5:32 ب.ظ

من تعدادی خط ربط از کالیفرنیا آورده بودم به نروژ که رنگ شون به فسفری می زد. آورده بودم پخش کنم اما به همین دلیل تفاوت RGB استقبال نشد. خط ربط قبلی خودم هم به جرم همین فسفری بودن همیشه نمی اومد زیر دوش. امروز یکی پرنگ ترش رو دارم که همه جا باهام می آد. اون فسفری ها که بلاخره ردشون کردم، یک ایراد دیگه هم داشتند: یک طرف شون به انگلیسی نوشته بود I am Neda که ترجمه ی تحت اللفظی اش می شه «بگو مرگ بر چین»: در حالی که اون طرف دیگرش نوشته بود Made in China! باز جای شکرش باقی است که ننوشته بود ساخت روسیه.

پ.ن. شعار ملت ما؟


آوریل 11 2010

کله پاچه ی قطبی

دسته: سفرنامهadmin @ 8:26 ب.ظ

کله پاچه ی بدون پاچه یکی از غذاهای سنتی وایکینگ ها به خصوص در ایسلند و نروژ است. این روز ها رو به انقراض است و هیچ جایی پیدا نمی شود جز شاید خانه ی مادربزرگ های نروژی. چه برسد به اینکه در شهر ما مغازه ای داشته باشد برای سر صبح این روز تعطیلی. متأسفانه خودشان هم خودشان را برای خوردن این غذا مسخره می کنند. اینها مغزش را گویا در می آورده اند ولی چشم را می خورده اند. در مورد بناگوش و سیرابی اطلاعی در دست نیست. امروز همین فرهنگ را هم از دست داده اند و رو آورده اند به فست فود از نوع مک دونالد امریکایی یا دنر کباب ترکی. امیدوارم این اتفاق برای کله پاچه ی ایرانی نیافتد

پ.ن. از اتاق فرمان الان به من گفتند که چشم و زبان و بناگوش را می خورده اند ولی مغز و پاچه را نه. حسن آقا هم در اینجا مفصل تر در موردش نوشته.


آوریل 10 2010

عمر برف است و آفتاب تموز / خواجه در بند نقش ایوان است

دسته: سیاستadmin @ 5:36 ق.ظ

پیامی به دوستان کندروتر:

ما چرا و به چه دلیلی باید لزومن با«هر گونه» تغییر رژیم و انقلاب و شورش و قیام مردمی، با هر اقدام خشونت آمیز علیه جنایات کودتا، با هر نوع تحریم اقتصادی و حمایت خارجی و حتا دخالت نظامی، و با هر شکل انتقاد از سران جنبش سبز یا سابقه شان مخالف باشیم؟ دلیل کافی برای هیچ کدام از این موضع گیری ها اقامه نمی شود. این ها تنها به تابوهایی برای بدنه ی اصلاح طلب جنبش سبز در خارج از کشور تبدیل شده اند که در برابر شکستن شان – به درست یا غلط – توسط سایر بخش های جنبش، مقاومت بی منطق نشان می دهد و در تایید مواضع خود به هماهنگی جنبش با داخل کشور اشاره می کند.

از این طرف بام نیافتیم و کاسه ی داغ تر از آش کودتا نشویم. ملت ایران را هفتاد میلیون شیعه ی بنیادگرا ندانیم که اگر مقلد منتظری نشوند دنبال خامنه ای راه می افتند و اگر سبز اصول گرا یا اصلاح طلب نشوند بسیجی طرفدار کودتا می شوند. این خبر ها هم نیست. میلیون ها آدم عامی بی سواد ضد آخوند در ایران زندگی می کنند. بعد از روز عاشورا چند بار این صدا را از داخل ایران شنیدیم که ما می خواهیم صدا و سیما را اشغال کنیم چرا شما از بیرون سرعت مان را می گیرید؟

بلاخره کرد و بلوچ جدایی طلب و راننده تاکسی و معلم مناطق محروم و قالپاق دزد و گی و لزبین و چپی و مجاهد و چریک مسلحانه و درویش اهل حق و آتئیست و بهایی و مجاهد و سلطنت طلب و معتاد و شیطان پرست و متال باز و بچه باز و پیک موتوری و شاگرد مکانیکی و کودک خیابانی و خفاش شب و … جزو ملت ایران هستند یا نیستند؟ اگر ادعای مردم سالاری می کنیم با شعار تبعیت از داخل، نظر شخصی مان را به کل جنبش تعمیم ندهیم و از ظن خود یار یک ملت نشویم. میلیون ها نفر از قومیت ها و عقیده های متفاوت و رنگارنگ و آلترناتیو غیر از تفکر رهبران مرکزی جنبش سبز در داخل خاک ایران وجود خارجی دارند که اتفاقن با خیلی از چیزهایی که آن بالا مطرح کردم موافقت دارند.

فهرست اولی که آن بالا نوشتم همه آلترناتیوهای مختلف برای استراتژی امروز هستند. نمی شود همه ی آنها را رد کرد و جایگزین معقولی هم ارائه نداد. به جای حمله کردن به هر حرکت تندروانه – انگار که این از بدیهیات هر عقل سلیم است – و به جای گرفتن سرعت جنبش به بهانه ی تعقل و خویشتنداری، باید واقعیات تلخ ایران امروز را هم در نظر داشت و متناسب با آن استدلال کرد که دست کم موثر باشد. کودتا دست به هر کاری زده و یک بمب اتم کم دارد که در شرف ساختن است. هر ترمزی هم مثل هر شتابی باید یک دلیل خردمندانه داشته باشد.

پ.ن. توضیح واضحات: این نوشتار در تأیید هر گونه تندروی نیست. در نقد «ژست عاقلانه گرفتن در مخالفت کورکورانه با هر نوع تندروی» است.

مرتبط آن طرفی: پیامی به دوستان تندرو تر


آوریل 05 2010

حس آمیزی با حکایت نی

دسته: موسیقیadmin @ 5:42 ق.ظ

سارنگ. اثر مهرداد دلنوازی. یکی از بهترین قطعاتی که تاریخ مهندس به گوش خودش شنیده:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

لحظه ی ورود نی ایرانی، انگار که شرقی ترین داف عالم وارد می شه. من این قطعه رو هزاران بار گوش دادم و هر بار به اونجاش که رسیدم گفتم ای جانم و قربون صدقه ی اون داف دو بعدی مینیاتوری رفتم. و حتمن بعدش رو هم با دقت از ۵:۱۷ تا دقیقه ی ۶ گوش بدید. گروه زهی یک ملودی می زنه و بعد نی همون رو تکرار می کنه این بار با تأخیر و تحریر. یعنی در اون صحنه داف شرقیه می آد و با یک عشوه از کل گلیساندو و ریتارداندو و کرشندوی در و داف دیسکوی غربی زهر چشم می گیره و می ره. عجب حکایتی.

کامنت نیما فاتحی:

آهنگسازی و تنظيم قطعه خيلی خوبه، حداقل نمونه ی مشابهش خيلی کم پيدا میشه. مشکل من با اين اجراهای قطعات ايرانی اينه که هيچگونه نوانس (پيانو، فورته) که می تونه به قطعه سرزندگی بيشتری بده توشون استفاده نمی شه. نکته ی بعدی اينه که همه چيز ملودی محوره، يعنی يک ساز ملوديه و بقيه لشکر همراهش. اين ملودی بين نی، گروه زهی و يک جا هم سولوی ويولن که انصافن زيباست، می چرخه. من به شخصه اگر قطعه ای بنويسم دلم می خواد بيشتر کنترپوانتيک باشه، يعنی ملوديهايي که روی هم حرکت کنند.

تشبيهت عاليه. اما من رو ياد فيلمهای هندی می ندازه که دختره که تو هند بزرگ شده ارزشهای شرقی ای داره که پسره اون رو ترجيح ميده به داف های اروپايي ديسکويي! وقتی گروهی قراره بزنن نه، اما يه ويولن تک ممکنه بتونه کار مشابه نی رو انجام بده. به گوش ما ايرانی ها اين موسيقی خيلی آشنا و زيبا مياد، اما شايد به دليل نوستالژيک بودنش باشه. شايد برای ژاپني ها هم موسيقی محلی خودشون به همين اندازه زيبا و متفاوت از موسيقی غربی باشه.

به علاوه توی نقاشی ايرانی (مينياتور) هم ما عمق رو نداشتيم اما اروپاييها پرسپکتيو و سايه داشتن. اين رو در تقارن با اون حرفم می گم که توی اجراهای موسيقی ايرانی ديناميک (فورته و پيانو) وجود نداره، اين يه جورايي همون عمق (دوری و نزديکی) در موسيقیه