سپتامبر 30 2010

دکمه ی قرمز

دسته: فرهنگadmin @ 4:16 ب.ظ

‎‫«یکی یه گربه رو با ماشین اش زیر می گیره. رفیق اش می گه حواست کجاست؟ لاشه ی کثافت مالید به لاستیک ماشین!» ‬

‎‫زیاد پیش می آد موقعیت هایی که توش چیزی که حساسیت ما رو تحریک می کنه مرگ اون موجود نباشه و کثیف شدن لاستیک ماشین مون باشه.‬

‎‫شاید بعضی فکر کنند انتشار چنین ویدیویی به منظور آگاهی رسانی در مورد نقض حقوق بشر لزومن انگیزه ی اسلام ستیزانه در پشت قضیه داره. من فکر نمی کنم لزومن اسلام ستیزی ای در کار باشه و تصور می کنم به جای موضع تدافعی گرفتن در برابر اسلام ستیزی احتمالی، می شه این همه ظلم و جنایت و نقض فله ای حقوق بشر رو محکوم کرد تا وجود نسخه های اسلام سازگار با حقوق بشر بیشتر توجیه بشه.‬ مستقل از این ویدیو و اسلام آفریقایی معرفی شده در اون، سخن من اینجا در مورد حساسیت های تک تک ما است که نشون می ده در باطن مون چی می گذره:‬
‫ ‬
‎‫ کسی که این ویدیو رو ببینه و ظلمی که در مقیاس صدها هزار نفری در حق این کودکان نگون بخت وارد می شه آزارش نده، اما نگرانی به خطر افتادن اسلام شاخک هاش رو تحریک کنه، نشون داده رابطه اش با حقوق بشر در کجا است و نگرانی ها و دغدغه های واقعی اش در چه حوزه ای سیر می کنند. ‬

‎‫می شه منتظر روزی موند که بچه مسلمون ها هم، حتا با ریسک بدنام شدن اسلام، چنین لینکی رو برای دفاع از حقوق آدم هایی که توش دیده می شن به اشتراک بگذارند. یعنی بنویسند که مستقل از اینکه نگران نام و آبروی اسلام هستند، برای ظلمی که در حق این بچه ها هم می شه هم قدری اهمیت قایل هستند.‬

‎‫به نظر می رسه تعصب دینی به خودی خود در بهترین و روشن ترین و مهربون ترین آدم ها هم حساسیتی رو ایجاد می کنه که جای حساسیت های دیگر رو تنگ می کنه. به خصوص وقتی این دو حساسیت در برابر هم قرار می گیرند تازه روشن می شه که جریان از چه قراره.‬

‎اینجا است که به نظر من چندان مهم نیست آدم ها چه شعاری می دن یا به چه چیز هایی ابراز اعتقاد می کنند‫.‬ این نقاط حساسیت و دکمه های قرمز ما است که بیش از هر چیزی تعیین کننده ی واقعیت افکار مونه.‬


سپتامبر 22 2010

زیگیل

دسته: فرهنگadmin @ 5:23 ب.ظ

کسی که چشم های زیبا و ابروهای کمان و موهای خوش حالت و یک دماغ گنده ی زگیل دار دارد، باید بپذیرد که همه ی این ها بخشی از هویت اش هستند. ما ایرانی ها هم پذیرفته ایم که اسلام بخشی از هویت ما است. پاکستانی ها به اسلام نیاز داشتند تا هویت و استقلال خود را از هندوستان حفظ کنند و در سرزمین هفتاد و دو ملت حل نشوند. برای ما ماجرا به عکس این است: هویت مان رو با اسلام به گروه بزرگی گره زده ایم که در عین حال می خواهیم از آنها تبری بجوییم. نقض غرض از این بالاتر؟ چه اصراری است که ما داریم برای دفاع از این تف سر بالا، به جز ترس از عذاب الهی و مار غاشیه و پل صراط؟ قرن بیست و یکم است. کمی به خود بیاییم.

پ.ن. برای دوستانی که پیامدهای منفی پست های تندروانه هستند، ذکر می کنم که من متوجه این مساله ی دفع و جذب هستم. هر موضعی که در اینجا اتخاذ شود بسته به بافت مخاطبان بهای خاص خود را دارد و با توجه به حساسیت موضوعات مطرح شده احتمال رنجاندن گروهی را در پی دارد. اصولن هر چه نوشته ها ابطال پذیر تر و مواضع روشن تر باشند این ریسک بالا تر می رود. در این مساله من می کوشم بهینه عمل کنم و باور دارم که پستی این چنین جذبش از دفعش بالاتر است. مخاطبان اینجا آدم های فرهیخته ای هستند و فارغ از دین و مذهب یا مخالفت و موافقت با این نوشته نه به سرعت و کورکورانه جذب آن می شوند و نه واکنش تدافعی در برابر آن می گیرند. شاید روزی که آدم هایی که در این ویدیو می بینید به حلقه ی خوانندگان این وبلاگ بپیوندند نقطه ی بهینه سازی ما هم تغییر کند. هدف نه عقده گشایی به اتفاق همفکران است و نه رنجاندن ناهمفکران. تلنگر است. چیزی مثل یک جرقه که سرچشمه ی همه ی  نوآوری ها و پیشرفت های آدمی بوده است. هزینه ی خودش را هم دارد و احساسش خیلی شیرین نیست.


سپتامبر 20 2010

نگاه برخالی به توسعه ی انسانی

دسته: علمی،فرهنگadmin @ 12:51 ق.ظ

«أَفَلَا يَنظُرُونَ إِلَى الْغُلْ کَلَمِ كَيْفَ خُلِقَتْ»

و آیا به گل کرم [رمی] نمی نگرند که چگونه آفریده شده است؟

جامعه ی انسانی مثل یک برخال (Fractal) قوانین کل را در سطوح کوچک ترش تکرار می کند. در اینجا نگاهی انداخته ام به چند نمونه در حوزه ی توسعه ی انسانی:

الگوی تکرار شونده ی نخست؛ رقابت رشد کیفی با رشد کمی

در اثر پیامد های تمدن، جمعیت مترقی هر گروه انسانی (اعم از خانواده، شهر، کشور، و در نهایت کل زیست کره) این روزها به سوی رویگردانی از ازدواج و سرباز زدن از زاد و ولد پیش می رود، در حالی که به طور همزمان جمعیت کم سوادتر و محروم تر از پیشرفت فرهنگی به سرعت در حال تولید مثل است. این وضعیت به درختی می ماند که شاخه های پر میوه تر و برگ های با طراوت ترش به طور متوسط کند تر رشد می کنند در حالی که شاخه های کم بار تر و برگ های محروم تر از آفتاب و غذا در روالی معکوس گذشته پیوسته تنومند تر می شوند.

با همه ی این اوصاف بشر در مجموع به سمت پیشرفت و تعالی است و اوضاع آن قدر ناامید کننده نیست. دلیل اصلی آن این است که با هر نسلی که پیش می رویم گروه گروه از جمعیت توسعه نیافته ی زیست کره به جمعیت توسعه یافته می پیوندند. در مقیاس جهانی دنیای «توسعه یافته» دست از زاد و ولد و تکثیر کشیده و این نگران کننده است اما در عین حال دنیای رو به گسترش «در حال توسعه» به سرعت در حال نزدیک شدن به این دنیای «توسعه یافته» است اما در کنار این خبر خوب این فاجعه هم در جریان است که دنیای «توسعه نیافته» به سرعت و بدون پیش بینی کمینه ی امکانات در حال زاد و ولد است، با نرخی که در تاریخ بشر سابقه نداشته. این رقابت نرخ پیشرفت و سوادآموزی با نرخ زاد و ولد آتش سوزی مزرعه ای را می ماند که در این سویش برای اطفای حریق سطل های آب به طور پیوسته می رسند اما از آن سوی دیگر زبانه های آتش در حال گسترده شدن هستند. دشوار است بگویی آب تندتر پیش می رود و این بستگی دارد که در کجای مزرعه ایستاده باشی.

با یک فرض احتمالن درست  می پذیریم که دنیای توسعه نیافته ای که همین طور از نظر جمعیت غول آساتر می شود از نظر هوشی چیزی از دنیای توسعه یافته کم ندارد. یعنی تنها بخت بدش در این بوده که تاس تمدن از نظر جغرافیایی طوری ریخته شده که موج آشوبناک توسعه به بخش هایی از آن دیرتر رسیده و این ناشی از کم هوشی ذاتی ساکنین کشورهای توسعه نیافته نبوده است. این فرض نشان می دهد که نوع بشر رو به کودنی و خنگی نمی رود. اما از بحث ژنتیک که گذر کنیم این زاد و ولد کنترل نشده ی دنیای بدوی در برابر عقیم شدن دنیای فرهیخته یک این نگرانی فرهنگی را در پی دارد: بی فرهنگی و ارزش های مرتبط با آن از جمله جهل و خرافات بستر محتمل تری برای گسترش یافته تا ارزش های دنیای متمدن.

نگاه فرکتالی به این الگوی جهان شمول، بی اهمیتی احتمالی نقش نژاد در پیشرفت انسان را روشن تر می کند. در مقیاس های کوچک تر (اقوام یک کشور، محله های یک شهر یا حتا اعضای یک خانواده) اختلاف نژادی ناچیز یا بی معنا است، در حالی که این الگوی «توسعه ی نامتوازن» نمود روشن دارد. جمعیتی که پیش از انقلاب در طبقه ی متوسط شهری ایران قرار گرفته بود با زاد و ولد اندک و یا مهاجرت به خارج از کشور حتا بخشی از کمیت خود را از دست داده است در حالی که جمعیت کشور در سی سال گذشته بیش از دو برابر شده. یعنی گروهی که به طور عمده در افزایش جمعیت اخیر ایران نقش داشته به جمعیت حاشیه نشین شهری، روستایی و عشایری آن دوران تعلق داشته است که از سواد و امکانات کمتری نسبت به طبقه ی متوسط شهری برخوردار بوده است. البته به روال طبیعی پیشرفت انسانی بخش های بسیار گسترده ای از این جمعیت افزایش یافته در گروه «در حال توسعه» قرار گرفته اند، باسواد می شوند و به طبقه ی متوسط شهری با همه ی لوازم اش می پیوندند و طبعن از سرعت زاد و ولدشان هم کاسته خواهد شد. در این میان آن بخش هایی که هنوز بخت ملحق شدن به این جریان رشد کیفی را نیافته اند همچنان و با شتاب به رشد کمی خود ادامه می دهند. به عنوان نمونه جمعیت عشایری که در دوران مشروطه یک چهارم جمعیت ایران را تشکیل می داد امروز یک دویستم این جمعیت را شامل می شود و این سبک آبا و اجدادی ما از زندگی در شرف انقراض است.

الگوی تکرار شونده ی دوم؛ اثرات جانبی ادغام

همین فرآیند پیوستن به جریان مدرن تمدن با همه ی خوبی ها و بدی هایش برای خود موضوع قابل توجهی است و «اثرات جانبی» ویژه ای را دارد. در مقیاس جهانی به نظرم من مقوله ی تروریسم را می توان محصول همین فرآیند دانست. بخش محروم تری از دنیا در جریان پیشرفت همگانی زیست کره به حدی از توانایی فنی و خودآگاهی می رسد که قدرت انتقام جویی را از دنیای پیشرفته تر را به دست می آورد. تروریسم از این منظر پدیده ای کاملن مدرن و محصول طبیعی توسعه ی نامتوازن بشر است و فروکاستن آن به خشونت یک دین و آیین کهن ساده انگاری است. عمده ی تروریست هایی که در غرب امنیت یک دنیای پیشرفته را با اقدام های غیر قابل پیش بینی تهدید کرده اند پناهندگان یا تحصیل کردگان سرخورده ی غرب بوده اند که در موقعیتی اختلاف خواستگاه شان را با زیستگاه شان برنتابیده و راه حل روانی یا ایدئولوژیک تخلیه ی درد مربوطه را در به چالش کشیدن امنیت در غرب یافته اند؛ مقوله ای که از ارزش کلیدی برخوردار است. مشابه این اتفاق با انقلاب در کشور ما افتاد. نیروهای بنیادگرایی که قدرت را پس از انقلاب قبضه کرده و گروه های دیگر را پس زدند روستاییان و عشایر نبود. سرنوشت این انقلاب را در نهایت کسانی رقم زدند که از طبقات پایین تر به تازگی به طبقه ی متوسط شهری راه یافته بودند و ارزش های خود را به ارزش های این طبقه تحمیل کردند.

پس از رفع تهدیدی که توسط کمونیسمِ مشرق زمین به دنیای آزاد وارد شده بود، امروز نوبت جهان اسلام است که قدرتمند شدن خود را با یک اضافه جهش (overshoot) بخش هایی از خود نشان دهد. حدس من این است که در دراز مدت تفکرات ایدئولوژیک پس از گسترش ناگهانی کمرنگ شده و در اثر تغییر سبک زندگی، نسخه های با دنیا آشتی کرده ی دین چیره خواهند شد. یعنی که خاور میانه هم فاصله ی خود را با جهان پیشرفته و صنعتی کمتر و کمتر خواهد کرد و این دوره ی امروز نیز با هزینه های خاص خود به پایان می رسد. آن روز دنیا با جمعیت عظیم قاره ی سیاه روبه رو است. جمعیتی که امروز بخش بزرگی از آن در فقر به سر می برد و از حقوق خود و جایگاهش در دنیا آگاه نیست. به محض اینکه در فرآیند توسعه این آگاهی ایجاد شود باید منتظر نوع جدیدی از تروریسم از قاره ی سیاه بود. اهمیتی ندارد آنها به چه ایدئولوژی ای برای تکرار تاریخ چنگ خواهند زد یا از چه روشی برای تکرار زمانی این الگو استفاده خواهند کرد. من فکر می کنم این پتانسیل دنیای کنونی آبستن چنین تنشی در طول چند دهه ی آینده خواهد بود، مگر آنکه دنیا امروز با تمام بازوانش و ملل متحدش برای پیشگیری از آن با کمک به توسعه ی فرهنگی و اقتصادی افریقا اقدام کند. این نگرانی جدی است که فکر می کنم زبان هانس روسلینگ در این ویدیو به اشاره ی آن نچرخید و آسیب شناسی مساله را بر عهده ی مخاطب گذاشت.


سپتامبر 14 2010

به یزدان که گر ما خرد داشتیم

دسته: فرهنگ،فلسفهadmin @ 12:17 ق.ظ

بر خلاف یکی از اشاره هایی که بیژن عبدالکریمی در تلویزیون ایران کرده، من این طور تصور نمی کنم که روشنفکری ضد دین در ایران به شکل وارداتی – مثلن با الگوبرداری از روشنفکری فرانسه – به کشور ما وارد شده باشد. به نظر من شرایط مشابه برای شکل گیری تفکری در هر خاکی نتیجه ی کمابیش یکسان می دهند. حس شهودی من این است که در یک هزاره ی اخیر تاریخ ایران، همواره رگه هایی از یک تفکر سکولار، خرد گرا و سنت ستیز – به همراه مولفه هایی از طنز – در سرزمین ما وجود داشته. این طرز تفکر مانند یک ژن مخفی – البته از نوع اجتماعی اش که به آن مِم می گویند – حضور خود را همواره در اقلیتی از جامعه ی ایران حفظ کرده است. وجود چنین رگه هایی در هر زمانی می توانسته از شکاف بین ایده آل های درونی یک انسان و جامعه ی سنت زده ی اطراف اش چیزی تولید کند که در ظرف زمانی امروز «روشنفکر ضد دین» نامیده می شود.

این به این معنا است که شکل گیری موضع روشنفکری در تقابل با دین – و به طور خاص در تقابل با اسلام – را در ایران نمی توان تنها با الگو برداری از اروپا توجیه کرد چرا که پیشینه ی ما از آنان در این امر طولانی تر است، گو اینکه ما امروز از صورت بندی ای که آنها تدوین کرده اند استفاده می کنیم.

شاهدی بر این امر این است که چنین کلاس روشنفکری با این ویژگی ها در کشورهای عربی یا سایر نقاط خاورمیانه شکل نگرفته و چنین کپی برداری ای در هر زمینه ای از سبک زندگی تا اقتصاد و فرهنگ انجام شده اما در این مورد صورت نپذیرفته. من اگر چه منتقد موضع گیری های ملی و میهنی و خود را تافته ی جدابافته از دیگران دیدن هستم اما این وجود این سبک روشنفکری را در ایران از قضا مولفه ای بسیار بومی و ایرانی می دانم که ریشه ی کهن در تاریخ ما دارد. اتفاقن این «روشنفکری دینی» ما است که مفهومی تازه بر ساخته است و پیشینه ی تاریخی عمیقی ندارد و با همه ی احترامی که برای سودمندی اش قایل هستم فکر می کنم که در سرزمین ما عاریتی تر است از «روشنفکری ضددین«، یا حالا هر اسم دیگری که شما رویش بگذارید.

یک نظریه می تواند این باشد که این تفکر در دوران پس از اسلام شکل گرفته و جرقه اش می توانسته به شکل یک مقاومت در برابر پذیرش اسلام از اعراب باشد در اقلیتی از مردم. یعنی با این فرض که بپذیریم اکثریت با آغوش باز پذیرفتند اقلیتی همواره بوده اند که در برابر تسلیم این اقلیت از خود مقاومتی نشان داده اند. از حکیم فردوسی که زبان ما را از انقراض نجات داد گرفته تا زکریای رازی که به طعنه قرآن ر مسخره می کند که «محمد تازی چنین گفت و محمد رازی چنین می گوید…« را من حامل این مم می دانم. یا چه چیز دیگری وجود پدیده ی به نام عمر خیام را در یک هزاره ی پیش توجیه می کند؟

و البته کسی از دل خیلی دانشمندان عصر طلایی بعد از اسلام در ایران زمین و حومه خبر ندارد. همین رازی و خیام را دانشمند اسلامی می دانند و سایرین هم به ندرت علاقه ای به مذهب غالب روز نشان داده اند. حتا ابن سینا که می گویند فقیه بوده و در این علم زمانه مثل باقی علوم مسلط بوده سبک زندگی شخصی اش در مقوله ی عیش و نوش و طرب با آموزه های اسلام سازگاری چندانی ندارد. یا خیلی دیگر از دانشمندان علوم طبیعی که موضع خاصی نسبت به دین اتخاذ نکرده اند – یا شاید نمی توانسته اند بکنند – و دست کم در مورد این ها می توانیم بپذیریم که خردگرا بوده اند و در صدد توجیه وقایع با علم و روابط منطقی. یعنی رویکردی که در اصل زمینه ساز روشنگری در اروپا و تبعات ضد دینی اش هم همان شد. حتا این رندی ای که عارفان و شاعران ما که چندان علم پرست و خردگرا نبودند تبلیغ می کرده اند و این مفهوم خرقه سوزانی را می توان نسخه ی مصالحه شده ی چنین رگه هایی با زمان روزشان دانست. یا شیخ عطار را که به چه زبانی دیگر باید بگوید: مسلمانان من آن گبرم که دین را خوار می‌دارم / مسلمانم همی خوانند و من زنار می‌دارم.

بحث ترکیب این تفکر با طعنه و طنز را هم باید در نظر گرفت که در خیلی از این ها مشترک بوده و در کسی چون عبید زاکانی و هجویاتش در مورد امامان شیعه به اوج می رسد و اگر جلوتر بیاییم چنین نحله ای وجود خودش را در هر عصر و زمانی با نمایندگانی نشان داده،‌ گو اینکه در اقلیت بوده اند و احتمالن خواهند ماند. حال در تاریخ معاصر هم این تفکر بلاخره دست به دست به کسانی می رسد. چه بسا چنین رگه ای سینه به سینه به امثال هدایت و کسروی منتقل شده اما برخورد آنها با دوران تجدد اروپا به داستان شکل دیگری داده باشد.

من البته اصراری ندارم که نمونه های تاریخی زیادی از این دست وجود دارند یا این که این نظریه درست است. بحث تنها در اینجا است که این بخش از تاریخ ما دیده نشده و اصراری بوده که به سبک دیگری و با برداشت الوهی باز خونده شود و این حرف ها جای یک بازنگری را در این حرف باز می گذارد که روشنفکران ایران نسخه ی ضد دینی روشنفکری را در کنار گزینه های دیگر از کشور فرانسه کپی برداری کرده اند.