اکتبر 05 2010

مشاعره

دسته: سفرنامه،شعر،شوخیadmin @ 1:01 ق.ظ

این روزها همه اش هوم سیک کالیفرنیا هستم.انگار این ذهن که فهمیده حالاها قرار نیست وطن را از لای دو تا سوراخ جمجمه نظاره کند، عجالتن خاطرات ایران را بای پس کرده و وطن (هوم سیک گاه) را قرار داده در ایالت کالیفرنیا. تا اطلاع ثانوی که سفری دست بدهد قبله ی نوستالژی من همان خاک شمال کالیفرنیا است که یعنی همان جایی که سه ماه و اندی آن قدر درش فارسی حرف زدم که انگلیسی از یادم رفت.

در جریان خاطرات کالیفرنیا بشنوید از «روزبه پورنادر» که روی دیوار فیس بوک اش شعری گذاشته بود از هادی خرسندی که از قضا همان روزها از شمال کالیفرنیا رد شد و شعر خوانی هم کرد:

می گفت به وقت بحث سقراطم من            وز قدرت بحث خویشتن ماتم من
دیروز کتک زدم یکی را سر بحث            البته نکشتمش، دمکراتم من!

من آن شب قرار بود با ماشین قرضی فامیل گرامی مان (اتابک که یک هوندای قرمز بود هم رنگ بابک خودمان) بروم دنبال روزبه که بعد برویم در یک برنامه ی گلریزان  (یعنی فاندریزینگی که تویش به بهانه های مختلف برای اهداف انسان دوستانه پول جمع می کنند)، در شهر ریچموند شرکت کنیم. ریچموند هم جانم برای تان بگوید که بالاتر از سان فرانسیسکو است و باید از روی آن پل معروفه رد شوی،‌ همین طوری از لحاظ چُس کلاس. خلاصه این شد که پای همان نوشته روی دیوارش قرارمان را به شعر کامنت گذاشتم و جناسی به خرج دادم که به مشاعره ای که از نظرتان می گذرد انجامید:

نیم:
گلریزونِ ریچموند بیای پاتم من           تو ride بخوا که خاک پاهاتم من
تو پیاده و خودروی من هم داغون           Carpool بزن بریم که همراتم من

کارپول اگر آشنا نیستید سنت حسنه ای است که در آمریکا برای صرفه جویی در مصرف ماشین اجرا می شود و به موجب آن به جای اینکه مسیرهای مشترک را تک سرنشینه و با چند ماشین طی کنند، به نوبت و هر بار با ماشین یکی طی می کنند. اتابک هم سو تفاهم نشود قبراق بود، اما رادیاتورش سوراخ شده بود و هر چند کیلومتر باید درش آب می ریختیم. اما بشنوید از پاسخ متواضعانه ی روزبه:

روزبه:
از طبع روانت به مباهاتم من           ای دوست همین بدان که باهاتم من
این قدر مکن روی مرا شرمنده           نیما به خدا سوسک سر راتم من

قرار ما انجام شد و از قضا چشم ما که به کمرنگی وایکینگ ها عادت کرده بود به جمال دلبران چشم و ابرو مشکی کالیفرنیا هم روشن شد – به خصوص یکی شان که شبیه این مینیاتورها بود و ای وای چه کنتراستی داشت – و گو اینکه دیداری میسر نشد اما بزمی برقرار بود که جای همه خالی. فردای آن شب پیش از رفتن به دانشگاه روی دیوار روزبه نوشتم:

نیم:
با این که کنون هنگ اُوِر و قاط ام من            از دوش به یاد «دلبری هاتم» من
ایهام به خود مگیر، من در فکرِ           آن داف قشنگ با کمالاتم، من

جهت نور افشاندن به خم احتمالی دوزاری خواننده این hot صفت آن دلبر بود و اشاره هم داشت به صحنه های دلبری های جناب روزبه خان روی صحنه. روزبه هم اشاره کرد که یکی از قافیه های مد نظرش (قاط) استفاده شده و ناچار شده به اجرای صنعت تعویض-القافیه:

روزبه:
دانی که چرا از این جهان «کات»م من؟            زآنروست که رانده از خراباتم من
گر پایه-ی خوبِ چون تویی دست دهد             آنگاه ببین که شاه الواتم من

روزبه البته همزمان از وصف سانگریای آن شب استاتوس کرده بود و لازم آمد که از دزدی قافیه پوزش بطلبم و مطلبی را هم برایش توضیح بدهم:

نیم:
شرمنده که دزد قافیه هاتم من                  تو پادشه و وزیر اعلاتم من
از سانگریای خوب گر قاطی تو               زآن بحث دگر که در سماواتم من!

استاد هم نوشت که چون بنده صنعت «اشارت بالقافیه» رو به کار برده ام  ایشان هم صنعت «اشارت بالمشاعره» رو به کار می برند:

روزبه:
عیسی چو تویی، هان که چلیپاتم من             در کار مشاعره چه بدذاتم من
لولی نبود ز قدرت سانگریا             این نیک بدان که مست ابیاتم من

خواننده شاید بافت مطلب را نداند که من هر روز باید می رفتم دانشگاه (دانشگاهی که شبکه ی Orkut ازش در آمد) و روزبه هم سر کار می رفت و ارتباط ما از طریق همین فیس بوک برقرار بود که کل دم و دستگاهش همین بیخ گوش روزبه بود در سیلیکان ولی. قرار بود هر اتفاق مشابهی که رویداد خبرش را آقای روزبه خان به ما برساند. این شد که نوشتم:

نیم:
من پایه ی تو به نقد و اقساط ام من           فیس بوک نشد، تو کار اورکات ام من
ایونت مشابهی چو اینوایت شدی
make sure ke bande niz invite am man

روزبه هم اشاره کرد که چون نیما صنعت «ذوالجهتین و الخطین و اللسانین» را به کار برده، او هم جبراً صنعت «ذوالفتحة و الضمة و الکسرة و الخطّ التیرة» رو به کار می برد:

روزبه:
زین راید که دادی چه خاطرخاتم من            اینوایت-کُنِ هر چه ایوِنتاتم من
لیکن کَمَکی اَلکُلو تخفیف دهیم            «یو نُوء» عزیز، اهلِ افراطم من

اما بشنوید که روزبه همان روز ظاهرن دربازکن اش گم شده بود و آگهی کرده بود در فیس بوک و ملت اعلام آمادگی کرده بودند که دم خانه اش صف بکشند و درباز کن هدیه بخرند و گلریزانی کنند و بساطی در فیس بوک برپا شده بود که ما نباید که از قافله عقب می ماندیم:

نیم:
تخفیف کجا چو مست آن شاتم من؟             آن دم که شریک سانگریاتم من
در باز کن ار نهم به کویَت سر، چون             درباز کنِ شراب و فانتاتم من

اشاره هم کردم که این فانتا در اصل ودکا بود که به درخواست ایشان تخفیف داده شده بود. در این مقطع اما این عارف ربانی صلاح در آن دید که اسرار نهان را فاش نگوید و سر درون را جز از با دل خود با کسی بازگو نکند. این مشاعره هم آنجا مثل وصیت نامه ی عمو جغد شاخدار نیمه تمام ماند. شما هم در خماری باقی اش بمانید!