نوامبر 27 2010

ایلومیناتی؟

دسته: سیاست،فرهنگadmin @ 7:52 ق.ظ

به تازگی این حوالی اسکاندیناوی بین نسل دوم مسلمون های مهاجر و به تبع تبلیغات اون ها بین بعضی از جوون های اسکاندیناوی مد شده که همه ی تقصیرات خطاهای تمدن بشری رو بندازند به گردن گروه موهومی به نام ایلومیناتی (illuminati در زبان های اسکاندیناوی این طور خونده می شه). این ها که دقیقن نمی دونم چه جور موجوداتی هستند ظاهرن با همکاری چند خانواده ی ثروتمند یهودی و احتمالن موجودات فرازمینی و یأجوج و اون یکی شون مأجوج کره ی زمین رو رهبری می کنند و سران کشورها رو تغییر می دن و سرمایه داری رو با نظم نوین جهانی زنده نگه می دارند و از این حرف ها. این جوانان احساساتی با تیزبینی خاص خودشون از شباهت اهرام مصر به سازه های آزتک و عکس هرم روی اسکناس یک دلاری کشف کرده اند که کل این بساط تمدن بشری ظاهرن یک توطئه بوده که ما رو بگذاره سر کار. خلاصه که اینها همه اش برنامه است و هماهنگ شده و فقط این نامردا به ما نگفته اند. همچنین این جوانان بابصیرت انقلابی که خیلی هاشون در واقع بلوند هستند، این اواخر با تا کردن گوشه ی نمی دونم چند دلاری فهمیده اند که این قائله ی برج های دوقلو از یک قرن پیش روی پیشونی این اسکناس نقش بسته بوده. ظاهرن همین که احمدی نژاد یازده سپتامبر رو انداخته گردن امریکا هم تازگی ها جون تازه ای به شون داده و کلی ذوق کرده اند و روی دیوار فیس بوک شان ویدیوهای این سبکی به اشتراک می گذارند.

جدا از این حد افراطی خرافات که واقعن خیلی ها به اش باور دارند، نسخه های رقیق تر تفکر ضد استعماری، ضد امپریالیستی و پست کلنیالیستی همه شون مفهومی به نام «خودسازماندهی» یا Self-Organization رو در محاسبات شون از قلم انداخته اند. خودسازماندهی می تونه نشون بده چرا خیلی از جاها نفس تئوری توطئه نمی تونه رویدادهای آشوبناک سیاسی رو توضیح بده چون هم قدرت مردم و برآیند تفکرات انسان ها رو در سرنوشت ملل نادیده می گیره و هم نقش تصادف رو در سرنوشت یک سیستم پیچیده ی پویا و آشوبناک.

به طور خاص تر من هر قدر هم که از فکت های تاریخی در مورد کودتا ها و نفوذهای سیاسی و تأثیرات مخفی سازمان های جاسوسی با خبر بشم، باز هم نمی تونم قبول کنم شاه ایران و کمونیسم شوروی و طالبان و اوباما و بوش و مدیای غرب و همه ی این نیروهای متضاد از خواستگاه های گوناگون، همه با هم از طرف یک اتاق فکر هدایت می شن. اگر کسی این طور فکر می کنه خوب توضیح بده که این اتاق فکر کجاست. اون مافیای مرموزی که همه ی ما رو داره هدایت می کنه و ما نمی بینم اش و میلیارد ها انسان کره ی زمین سرنوشت شون دست این چهار نفر آدمه ولی هیچ ردی ازشون بر جا نیست کجا هستند. بعد این ها چه طوری موفق شده اند بر قدرت توده ها، نقش تصادف در تکوین تمدن و از اون مهم تر همین پدیده ی خودسازماندهی چیره بشن و کنترل دنیا رو اون هم بدون گذاشتن رد پا در دست بگیرند؟ این قبول که کسانی هستند که زور و قدرت و نفوذشون از من و شما بیشتره ولی این که ادعا کنیم همه ی دنیا و صنایع اش و دانشگاه هاش و رسانه هاش و روشنفکراش و مردم عادی همه و همه توسط یک گروه محدود اداره می شن که تازه بدخواه انسان ها هم هستند و تنها به منافع خودشون فکر می کنند قدری عجیب به نظر می رسه.

من قبول می کنم که امریکا طالبان رو که خودش و مدرسه هاش و تفکرش از قرن ها پیش وجود داشتند کشف کرد و حمایت کرد و رشد داد تا برابر شوروی بایسته و از دستش در رفت و برجکش رو هم زدند! ولی قبول نمی کنم یک عده در سازمان های جاسوسی غربی نشسته اند که تروریست ها رو تربیت کنند که بزنند به برجک شون که بعد بتونن به خاورمیانه حمله کنند. من قبول می کنم که امریکا در ۲۸ مرداد با حمایت از کودتا و سو استفاده از حماقت مردم ایران زمین دموکراسی نوپا و شکننده ی ما رو از ما گرفت، ولی این به نظرم خنده دار می آد که احمدی نژاد رو امریکا گذاشته روی سر ما یا تحمیق توده ها توسط خمینی زیر سر امریکا بوده که به منافع اش برسه. امریکا هم یک کشور در بین کشورهای دیگه است که به اندازه ی جمعیت اش، ثروت اش و سواد مردم اش تعیین کننده است. ما هم جمعیت مون یک چهارم اون ها است و سواد مون هم داره به شون نزدیک می شه و می تونیم به همون نسبت در سرنوشت دنیا نقش داشته باشیم. در کنار برزیل و اندونزی و آلمان و مصر و چین و این همه قوم و ملت دیگه.

هیچ گروه مخفی هم در هیچ جای دنیا وجود نداره که بخواد با نظم نوین جهانی در پشت پرده تمام اتفاقات دنیا رو کنترل کنه. دنیا یک سیستم پیچیده و یک کل آشوبناکه که توسط اجزاش به صورت بسیار غیر قابل پیش بینی و خودسازمانده اداره می شه و رفتارش توسط هیچ تحلیل گر و هیچ قدرت و هیچ دانشگاهی نه کاملن قابل پیش بینی است و نه کاملن قابل کنترل.

همه ی حرف من اینه. ایلومیناتی وجود نداره و بیش از خرافات نیست. این ما هستیم همه ی ما مردم دنیا که سرنوشت اش رو تا امروز تعیین کردیم و از این به بعد هم همین طور خواهد بود. قدرت ها نفوذهای کوچک کرده اند. جنگ و خونریزی راه انداختند. منافع کوتاه مدت شون رو ارضا کردند و بعد حذف شدند و قدرت های دیگه جاشون رو گرفتند. این روند هم به طور غیر قابل پیش بینی ادامه داره و قدرتمند ترین و ثروتمند ترین اشخاص و تمدن ها در هیچ جای این کره ی خاکی از سرنوشت پنج سال بعد شون هم خبر ندارند. تکبیر.


نوامبر 26 2010

کلاغه

دسته: پراکندهadmin @ 5:51 ق.ظ

اون پرنده تو بودی
پیرهن ابرو درید
رفت و گم شد تو غروب
رفت و گم شد تو غبارا گم شد
مرغی شد و پشت حصارا گم شد
و فرو رفت در اندیشه ی ابری ولگرد

اون کلاغی که پرید
از فراز سر ما
کلاغ ..ن دریده بود


نوامبر 18 2010

آره معذبم واسه کروات زدن

دسته: فرهنگadmin @ 8:32 ب.ظ

کراوات اسلامی هم به ثبت رسید و بلاخره این افسار تمدن هم مجاز می شود. راستش این که چفیه خوب است و کراوات بد اهمیتی ندارد. مهم این است که یکی آن بالا باشد و هر از گاهی نشان دهد که او تصمیم می گیرد چه بپوشیم و چه نپوشیم. و گرنه باقی این پافشاری بر هویت و نفی غربزدگی بیشتر از یک بازی مسخره ی بی هویت و ریشه نیست. نه اینکه همین کت و شلوار مجاز را ما از غرب نگرفته ایم؟ گو اینکه اگر نقب بزنیم به هزاره ها یا نمی دانم چه قدر پیش، ظاهرن این ما ایرانیان بودیم نخستین قومی که میانه ی دامن مردان را دوختیم و چیزی به نام شلوار اختراع کردیم. از این افتخار آریایی – تقریبن جدی عرض می کنم – که بگذریم من نمی فهمم چرا بستن یقه یا کاپشن خاکی ا.ن. نشانه ی هویت ما و در افتادن با تمدن غرب است و کراوات و پاپیون نشانه ی دنباله روی از غرب؟ این قرار دادها را از کجای مان در آورده ایم که یادمان رفته که فقط آیفون و قوانین راهنمایی رانندگی نیست که از غرب آمده و محصول دوران مدرن زندگی بشر است که ابتکار عمل اش دست غرب افتاد. همین کانسپت دکمه و زیپ هم از آنجا آمده. بروید داستان اختراع زیپ را دنبال کنید. حالا جریان ریش و محاسن قبول، ولی آیا پیامبر اسلام یقه می بسته و پیراهنش را روی شلوارش می انداخته یا چفیه داشته یا لباس زیر؟


نوامبر 08 2010

ای دود، بیا تا غم فردا نخوریم

دسته: سفرنامهadmin @ 4:51 ب.ظ

ای ول به وَلَت بَوَلی به وولَت
یولم به یلَت، یلم به یولَت
و لم یکن له کفواً احد

– دعای پیش از پرواز

چهارشبه که درست نخوابیدم. چهار شب پیش که نشسته بودم بر فراز اقیانوس اطلس توی هواپیما و در واقع روز بود چون خورشید دوازده ساعت به دنبال ما اومد. مگه میشد بخوابی؟ شب بعدش که رسیدم سان فرانسیسکو مهمونی بود و تا دیر نشستیم. پریشب ولی استرس گرفتم و بعدش هتل که بتونم تنها کار کنم. مجبور بودم مقاله ای رو از صفر بخونم که مال همکار مصری ام بود، ولی به بنده خدا ویزای امریکا به موقع ندادند و من دیروز به جاش ارائه کردم. دوازده صفحه فرمول مزخرف. دیشب هم بعد از ارائه نتونستم بخوابم، چون مجبور بودم مست برم بیرون از این بار به اون بار شامورتی کنم.

امروز با این حقیقت مواجه شدم که انگار من خودم دو تا مقاله ی دیگه دارم که در یک روز باید ارائه کنم. یادم افتاد که پوستری که قرار بوده از نروژ آماده بشه و پرینت بشه رو هنوز درست نکردم و کمتر از یک روز وقت باقیه. پس چی رو ارائه کنم؟ مگه نه؟ برای همین نشستم و درست اش کردم و خیالم راحت شد. ولی ناگهان با این پرسش مهم تر رو به رو شدم که حالا این پوستر یک متر در دو متری رو نصفه شبی کجا پرینت کنم. که یکی از دوستان خوشبختانه آدرس یک فدکس شبانه روزی رو داد در همین شهر. و گر نه خیلی بد می شد. پرینت که کردم یک نفس راحتی کشیدم.

برای همین مجبور شدم با بچه ها برم از این بار به اون بار دوباره که دوباره ساعت سه صبح وقتی شهر تعطیل شد یادم افتاد که مقاله ی دوم ام اسلایدهاش ناقصه و مال سه ماه پیشه. برای همین بعد از اینکه کمی ریلکس کردم چون استرس برام خوب نیست، از اول نشستم درست اش کردم و الان که تموم شده و می خوام بخوابم دیگه صبح شده مجبورم برم سالن کنفرانس و صبح یکی اش رو ارائه کنم.

بعد از ظهر هم نمی شه برگردم چون باید اون یکی اش رو ارائه کنم. و بعد از کنفرانس هم معلوم نیست بشه برگردم و بخوابم چون یه چیزی حتمن پیش می آد که مجبورم از این دیسکو برم به اون بار.

پس نوشت. هر سه تا ارائه عالی برگزار شد. ولی اما که شب اش وسط مهمونی عین جنازه افتادم. میان پرنیان غنوده بودم که با کاردک از روی مبل طرف جمع آوری ام کردند.