نوامبر 26 2011

زنِ بورِ طلایی

دسته: شعر،شوخیadmin @ 6:37 ب.ظ

ای زنبور طلایی، نیش می زنی بلایی / دل بی تو به جان آمد، وقت است که باز آیی
دایم گل این بستان، شاداب نمی ماند / دریاب تو این گل را، ای زن بور طلایی!
ای زن بور طلایی، نیش می زنی بلایی / پاشو پاشو صبونه ات، شده سیگار و چایی


نوامبر 25 2011

گنج سوخته

دسته: فرهنگ،موسیقیadmin @ 2:21 ب.ظ

چیزی که در دقیقه ۱۳ تا ۱۴ این مستند زیبا می خواند در اکتاو دوازده بخشی نیست. اکتاو هفده بخشی است. شاید کمی هنوز برای ما آشنا باشد اما دیگر نه. این گام ها را پدران و مادران ما چند هزار سال حفظ کردند اما در قرن اخیر زیر ردپای اکتاو های تامپره شده ی غربی و در پوشش رادیو و تلویزیون مرکزی از یاد رفتند. این بخش از دستاورد تمدن بشری با تغییر زندگی ایرانیان از عشایر به شهرنشینان و حاشیه نشینان این گام ها نیست و نابود شد. هزاران سال بدون هیچ فن آوری بر جا ماند اما همین اواخر و در کمال شگفتی حتا در حضور امکان ضبط صوت برای همیشه از بین رفت.

خلاصه ی ماجرا چنین است: زمانی که ایران به سوی تجدد می رفت و موسیقی اروپایی وارد موسیقی ایرانی می شد، دستگاه ها و گام های موسیقی ایرانی که سینه به سینه منتقل شده بودند در این سیستم جدید بازنویسی شدند. اختلافات جزیی اما بسیار کلیدی ای صورت گرفت و به عبارتی دیگر تمام ماجرا از نو تعریف شد:

در موسیقی کلاسیک غربی (آن هم بعد از باخ) یک اکتاو موسیقایی به دوازده قسمت مساوی تقسیم می شود. از این دوازده نت هفت تا برای یک دستگاه انتخاب می شوند و در طول نواختن آن قطعه فقط همان هفت نت نواخته می شوند. در موسیقی سنتی ایرانی این تقسیم بندی هفده بوده است. حتا ریاضیات آن را هم نوشته بوده اند. هفده قسمت مساوی که هفت تای آن انتخاب می شده. شما اگر همین الان یک پاره خط را همزمان به هفده و دوازده قسمت تقسیم کنید می بینید که بعضی از خط ها با تقریب بسیار خوبی (که برای گوش محسوس نیست) روی هم می افتند. بعضی از خط ها کمی فاصله می گیرند (اطلاعات از دست رفته) و بعضی از خط ها فاصله شان از هم قابل توجه است (کرون و سوری که از آن به ربع پرده یاد شد). کلنل وزیری و یارانش قصد خدمت داشتند. گروه اول که منطبق با نت نویسی غربی بود و مشکلی ایجاد نمی کرد. گروه سوم را هم به شکل ربع پرده (با تقریب) در سیستم جدید گنجاندند. گروه دوم را ولی از یاد بردند. در اثر آن همه ی ما آن را از یاد بردیم چون دیگر به گوش ما هم آشنا نیستند. با کمی دقت این اتفاق می توانست به طور بهتری برگزار شود. رادیو و تلویزیونی که ما با آن بزرگ شدیم و همه و همه چیز موسیقی سنتی که به ما دادند از نظر فواصل موسیقایی یک موسیقی جدید و یک پدیده ی مدرن بود.

امروز هم موسیقی سنتی ای که استادان سنتی ایران می خوانند و سازهای سنتی ما که در شهر ها به هنر جویان فروخته می شوند و کل این ماجرا یک بدعت یک قرنی است. ترتیب فواصل فرکانسی یک اکتاو موسیقی در دستگاه همایونی که مثلن شجریان می خواند چنین است (12=1+3+1+2+1+2+2). نه تنها شجریان که هر کس که چون این عشایر موسیقی را سینه به سینه نیاموخته و در طول قرن اخیر «کلاس» رفته است «تامپره» شده ی این گوشه ها را می خواند که با سیستم محدود نت نویسی غربی سازگار باشد، یعنی اگر نه همه که دست کم اکثر نت هایش را بتوان با پیانو نواخت. این نوای جدید غربی شده ی همایونی است که قرن ها و شاید هزاره ها در این مملکت خوانده می شد. حس آن دنیای دیگری است، یعنی همان همایون شوشتری ای که دیگر به گوش مان نمی خورد ولی در این مستند هست (17=2+4+1+3+1+3+3).

می شود البته تقریب زد و این دو را یک جور شنید و این که تفاوت شان رو ندیده گرفت (یا نفهمید). چاره ی دیگری هم وجود ندارد چون دیگر گوش ما هم با این تقسیم بندی هفده بخشی بیگانه شده. در واقع غربی ها اگر مثلن به افشاری ما عادت نداشته باشند (که ندارند) همین کار را می کنند آن را در ذهن شان تقریب می زنند تا این که آن را یا مثل مینور خودشان بشوند و یا ماژور. چیزی که شاید از آن آگاه نیستیم این است که کاری که آنها با موسیقی سنتی امروز ما می کنند، باید خودمان با موسیقی کهن مان کنیم. فقط این که آنجا بحث تقریب زدن یک نت با اختلاف زیاد (نزدیک به ربع پرده) است و اینجا بحث تقریب زدن چندین نت است با اختلاف جزیی تر از این حرف ها. تفاوتی است بسیار ظریف اما بسیار مهم.


نوامبر 24 2011

ایجاز در ادب پارسی

دسته: شوخیadmin @ 3:17 ب.ظ

در این پست با هم می آموزیم که چگونه در نهایت ایجاز سخن بگوییم. فرض کنید شما می خواهید به دوست تان بگویید:

هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیات است و چون برون می‌آید مفرح ذات است.

سعدی هم می توانست همین را بگوید اما «است» دوم را به قرینه ی «لفظی» حذف کرد، چون قرینه ی آن (استِ اول) موجود بوده و در وقت به این شکل صرفه جویی می شود. اما تکنولوژی در زمان سعدی در همین حد متوقف شد و امروز ما از صنایع ادبی متنوعی برخورداریم که می توانند به خدمت ایجاز بیشتر جمله بیایند:

هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیات است و چون برون می‌آید مفرح ذات.

صنعت ادبی ای که می توان اینجا به کار برد، حذف به قرینه ی «فرورفتگی» است. به موجب این صنعت که در زمان شیخ اجل هنوز به ادبیات پارسی افزوده نشده بود، نفس یا هر چیزی که فرو رود از دید خارج شده و با متعلقات اش حذف می شود:

ممد حیات است و چون برون می آید مفرح ذات.

حذف به قرینه ی «هنوز بیرون نیامدگی»: و چون برون می آید که دلیل نشد هنوز بیرون نیامده پس حذف می شود:

مُمِد حیات است.

فعل است همه اینجا هم بدون وجودش معنی اش برداشت می شود. به این تبدیل در اصطلاح ادب حذف به قرینه ی «معنوی» گفته می شود و صنعتی بسیار قدیمی است که سعدی علیه الرحمه می توانست به کار برد:.

مُمِد حیات.

مهم ترین و دشوارترین نوع حذف در ادب پارسی حذف به قرینه ی «حذفی» است که باقی مانده ی یک جمله را با استناد به آن می توان حذف کرد:

.

عزیزان من، این است هنر ایجاز. آن را بیاموزید و به اطرافیان خود.


نوامبر 23 2011

جریان آفتاب پرسته

دسته: شوخیadmin @ 6:44 ب.ظ
  • یه روز یه آفتاب پرسته می ره تو جمع مهتاب پرست ها،‌ مهتاب پرست می شه
  • یه روز یک آفتاب پرسته می ره تو جمع یکتاپرست ها، اعدام می شه.
  • ه روز یک آفتاب پرسته می ره تو جمع گاوپرست ها، بی محل می شه. (بین حیوونا فقط گاو رو تحویل می گرفتن)
  • یه روز یه آفتاب پرسته می ره تو جمع دورنگ ها و ریاکارها، هیچی نمی شه. (سر مواضع اش می مونه)
  • یه روز یه آفتاب پرسته می ره تو جمع شیطان پرست ها،‌ پرستیده می شه. (آفتاب پرست شیطونی بوده)
  • یه روز یه آفتاب پرسته می ره مدرسه خسته می شه
  • یه روز یه آفتاب پرسته می ره از شهر تو ای نا مهربون. یه روزی تنگ غروب آسمون.


نوامبر 18 2011

علیا ماجدة المهدی

دسته: سیاست،فرهنگadmin @ 3:10 ب.ظ

۱. چهار سال پیش همکار مصری من دو عکس از دانشگاه قاهره در دهه ی هفتاد و در زمان حال نشان داد. هر دو در یک سالن گرفته شده بود. در دهه ی هفتاد دخترهای بی حجاب سر تا سر سالن را پر کرده بودند  و در دهه ی اخیر بیشتر آنها محجبه شده بودند. این را نمی شود به راحتی گفت آیا آن کسی که محجبه می شود دختر همان شخص بی حجاب است؟ یا طبقه های مذهبی تر با رشد نسبی اقتصادی بخت این را پید اکرده اند که فرزندان خود را به دانشگاه بفرستند. در هر صورت اتفاقی که در ایران با زور حکومت شکل گرفت گویی تا حدی در مصر به دست خود مردم شکل گرفته باشد. الان که دیکتاتوری مبارک در هم شکسته شده اسلام گرایان فرصت نفوذ در جامعه و حذف سایر انقلابیون را پیدا کرده اند و هیچ تضمینی وجود ندارد که مصر از ایران سال ۵۷ درس گرفته باشد. در میان خزیدن اسلام گرایی به درون حکومت مصر دختر بیست ساله ی دانشجو وبلاگ نویس مصری به نام علیا ماجدة المهدی، در دفاع از آزادی بیان و اعتراض به سانسور و ارتجاع مذهبی، عکس‌های تمام برهنه خود را در وبلاگش می گذارد و میلیون ها بازدید کننده در مصر و خارج از آن پیدا می کند:

نخست درباره زنانی که در آغاز دهه 70 میلادی در دانشکده هنرهای زیبا به عنوان مدل در برابر نقاشان مرد لخت می شدند قضاوت کنید و کتاب های هنری را پنهان کرده ، مجسمه های برهنه را بشکنید ، سپس در برابر آینه لخت شوید و بدن های خود را که بادید تحقیر آمیز به آنها نگاه می کنید به آتش بکشید تا پیش از فرستادن اهانت هایی با مضمون تبعیض جنسی به من و نفی حق آزادی بیان من ، برای همیشه از عقده های جنسی خود رها شوید.

۲. جدا از بازدید چند میلیونی وبلاگ ماجده، این حرکت توسط دختران دیگری در مصر دنبال شد که تصاویر برهنه ی خود را به او فرستادند تا در وبلاگش قرار دهد. ده ها زن اسراییلی پس از آن به طور نیمه برهنه به این حرکت پیوستند. از ایرانیان نیز نه از داخل که از خارج حمایت های پراکنده ای در برابر این حرکت برخاست. آرش دکلان بلاگر ایرانی مقیم فرانسه، فیروزه بذرافکن هنرمند ایرانی مقیم دانمارک، زیبا ناوک نویسنده ی ایرانی مقیم آلمان، و پابلیک دادا بلاگر ایرانی مقیم کاناداعکس برهنه ی خود را در حمایت از بلاگر مصری در وبلاگ شان قرار دادند.

۳. اگر فیلم مستند A Jihad for Love رو ندیدید ببینید. در دوازده کشور این فیلم فیلمبرداری شده و در مورد آشتی دادن اسلام و همجنس گرایی است. به ایران که می رود بد ترین و وحشی ترین صحنه ها را نشان می دهد ( چند ثانیه صحنه از نقاشی های خیابانی امام و شهدا را نشان داده و بلافاصله به عزاداری محرم رفته سر بریدن گوسفند و خون مالیدن به صورت و زنجیر زنی و خشونت مردانه و … به همراه موسیقی وحشتناک). به ترکیه که می رود موسیقی به موسیقی لطیف جعبه ی جواهر و یک صوفی رقصنده تغییر پیدا می کند. ترکه مهد اسلام مترقی و صوفی گری راه حل اسلام برای مدرن شدن هست و ضمنن مولوی را نیز شش دانگ زده به نام ترک ها. اما وقتی که به مصر می رود، یک پسر همجنس گرای مصری را نشان می دهد که توی قفس می اندازندش و در زندان به او شکنجه و تجاوزمی کنند. مثل ایران البته اعدام نمی شود . فقط سه سال زندان برایش می برند و در آخر از فرانسه پناهندگی می گیرد. و اما نکته این که این پسر مصری قیافه اش با این علیا ماجدة المهدی مو نمی زند
.ثانیه ی چهلم تریلر این ویدیو). انگار سیبی که به دو نیم تقسیم کرده باشند.

۴. با بررسی مقدماتی پروفایل باز فیس بوکی خانم المهدی، نکته هایی در مورد زیرفرهنگی از قاهره که علیا و دوستانش به اش تعلق دارند آشکار می شود که ذکر و مقایسه اش با شرایط کشور ما می تواند جالب باشد: علیا دختری بیست ساله است که کله اش بوی قرمه سبزی می دهد. دانشجوی ارتباطات است و شخصن از فردی دردولت سابق مصر شکایت کرده که در دهه ۷۰ کتاب های هنر را سانسور می کرده و ظاهرا با تعویض حاکمیت دوباره به قدرت برگشته است. از عکس هایی مثل این بر می آید که لزومن «بچه پولدار» و برج نشین قاهره نیست و می تواند متعلق به طبقه ی متوسط باشد. به هر حال او هنوز در خیابان های قاهره از آزادی اش لذت می برد. کریم دوست پسر علیا یک لیبرال است. پیشرفت گرا و مخالف حجاب. خود علیا منتقد اسلام، یهودیت ارتدکس و مسیحیت هست. به ادعای خودش از ۱۶ سالگی کافرهست و ادعا می کند که:«مصر نه عربی است و نه اسلامی، فقط مصری است». اگر چه پرچمی را حمل می کند که به جای عقاب مصر تمام دین ها قرار داده شده و آرمان هم زیستی مسالمت آمیز همه ی دین ها رو در سر دارد. اینجا در کمپین آزادی مایکل نبیل شرکت کرده که سه سال به زندان محکوم شده و در این یادداشت در مورد مایکل و آشنایی اش با دوست دخترش سحر در مترو و بعد یک تظاهرات سیاسی می نویسد که بعد از این که می فهمند هر دو آتئیست هستند به هم گرایش پیدا می کنند. علیا عکش شهدای جنبش شان رو گذاشته، نیم نگاهی به کشور همسایه یعنی لیبی دارد و همین طور مواضعی ضد اسراییلی. از یک کاریکاتوریستی هم که احتمالن وحید نیک گوی شان باشد (!) کارهایی گذاشته از جمله این کاریکاتور در مورد اصول فراتر از قانون یا چنین چیزی که فهم اش با خودتان!

۵. آیا کار علیا درست بوده است؟ نظرها در جامعه ی ایرانی قوی و روشن اما بسیار متفاوت است. در تحلیلی بی طرفانه، جنبه ی اخلاقی رفتار او باید با توجه به انگیزه ی او صورت بگیرد  (شهرت طلبی یا ایثار) و جنبه ی عمل گرایانه ی کنش او نیز باید با توجه به پیامدهای آن در جامعه (تقویت یا تضعیف اسلام گرایی افراطی) بررسی شود. معمولن نظر آدم ها بر اساس این دو عامل تعیین نمی شود. این نظر از پیش تعیین شده است و افراد در این دو عامل به جستجوی شواهد تایید کننده ی خود می گردند.

۶. از قول کسی نقل می کنم که چون ارزش کار این شخص در حرکت او است و نه در بدن او، پس کنش او باید دیده شود و نه بدن اش. تعبیر درستی است و متاسفانه همین جا در اروپای متمدن مردان غربی ای که به حمایت از این شخص بر خاستند شاید ناخودآگاه بیشتر به به بدن او واکنش نشان دادند تا حرکت او. اما این به خودی خود هیچ دلیلی بر زیر سوال بردن حرکت او یا نادرست بودن آن نمی شود. مخالفان ادعا می کنند چون مردها هیز هستند پس کاری که این خانم کرده بی معنی است یا نادرست است یا به قصد شهرت است یا چه و چه. چرا باید در قضاوتی سطحی پای مان را در کفش آن شخص قرار داده و سعی کنیم انگیزه های احتمالی خودمان یا کسی که حتمن از ما پست تر هست را در آن بافت به آن شخص نسبت دهیم.

۷.  این جمله زیاد شنیده می شود که این حرکات با توجه به وضعیت فرهنگی جامعه مصر خیلی تند روانه است از کجا می آید؟ البته در این که این حرکت در سوئد هم تندروانه است بحثی نیست. اما من فکر می کنم ملاک اندازه گیری ابعاد فاجعه توسط ایرانیان، همانا مقایسه با ایران است: وقتی در ایران اوضاع چنین است پس در مصر چه خواهد بود. جهت یادآوری عرض می کنم که مصری ها پیش از ما تمدن داشتند. هزار و پانصد سال قبل از ما امپراطوری داشتند. در زمان ورود اسلام تمدن و تجارت و دریانوردی داشتند. مثل ما بنیاد های تمدن پیش و پس از اسلام شان با هم تفاوت های فاحش دارد. یعنی از آن جا که نژاد، زبان،‌ خط و تقویم خورشیدی شانزده ماهه (هر فصل چهار ماه) در مصر باستان با نژاد و زبان و خط و تقویم عربی وارد شده به این سرزمین متفاوت بوده چندان تعجبی در پی ندارد اگر مصری های ملی گرایی پیدا شوند که مستقل از پان عربیسم جمال عبدالناصر به طور خاص به اهرام مصر و خط هیروگلیف و فرعون کبیر و نژاد پاک سومری شان ببالند. در همین عصر مدرن  مصری ها چند سالی قبل از ما کاغذ اخبار نوشتند. سینمای فاخر و موزیکال شان چند دهه قبل از فیلم فارسی های آبگوشتی ما شکل گرفت. به قول خود این خانم در دهه ی هفتاد در دانشگاه های مصر زنان برهنه را نقاشی می کردند (زمان فرح ما چنین چیزهایی داشتیم؟). همه ی این کارها را هم بدون پول نفت کردند. حالا چون زبان شان عربی است یعنی باید در وضع فرهنگی «حتا» از ما هم محافظه کار تر باشند؟

۸. حال می توان جنبه ی عمل گرایانه ی کنش او را هم زیر سوال برد؟ آیا لزومن سکوت یا کنش های آرام و غیر انقلابی در جذب توده ها موفق تر هستند و حرکات انقلابی لزومن به دفع توده ها می انجامند. و نقش و اهمیتی توده گرایی این جا اصولن چه اندازه است؟ به نظر من پاسخ به این پرسش ها بدیهی نیست. تجربه ی ما نشان می دهد که جنبش آزادی خواهی زنان ایران پیش از انقلاب  تظاهرات چند ده هزار نفری در اعتراض به حجاب اجباری و محدودیت های حاکم بر زنان کرد اما به محض کوتاه آمدن این قوانین تصویب شدند و بر خلاف نظر اکثریت امروز جامعه تا الان ادامه پیدا کرده اند. در مواجهه با فرهنگی که خودش را قیم می داند چه واکنشی بهینه است؟ چه کسی می گوید تابوها رفته رفته و آرام آرام باید بشکند؟ جنبه ی دیگری از مساله که معمولن از نظر ها پنهان است قیم مآبی در فرهنگ اسلامی است. این فرهنگ در ذات و تعریف خود را قیم می پندارد. از امر به معروف و نهی از منکر گرفته تا بسیاری از فروع و اصول این دین به نوعی حق دخالت در حریم شخصی دیگر افراد را به مومنین می دهند. این که معیارهای حلال و حرام شرع چه قدر آزادانه و مترقی هستند یک بحث است و این فرهنگ به خودی خود یک بحث دیگر. زمانی که چنین فرهنگی در آستانه ی قدرت گرفتن است آیا باید معتدل بود و به دام توده رفت یا باید ایستادگی کرد و کوتاه نیامد؟ تجربه ی ما در این مورد چه می گوید؟

۹. غیر ممکن است جدا کردن جنسیت طرفداران یا مخالفان علیا المهدی از موضع گیری آنها. آن بخش از جامعه ی مردان ایرانی که برای او هلهله کشیدند آیا همه در مورد یک دختر ایرانی هم چنین کاری را می کردند؟ آن دسته از زنان ایرانی که به عالیا اعتراض کردند و او را حقیر یا شهرت طلب یا بازیچه خواندند چنین عکس العملی را در برابر برهنگی یک دختر ایرانی هم نشان می دادند؟ از کجا و با چه شناختی چشم بسته اما با اطمینان قضاوت کردند که این بچه ی مصری نفهم و خام بوده؟ مگر بسیاری از خانم های فمینیست ایرانی که این حرکت به آنها بر خورده بود نیچه های زمان هستند که پشت هر حرکت شان یک دنیا تفکر نهفته باشد و امروز این کودکی را به این طفل نتوانند دید؟ کجای این موضوع واقعن آزاردهنده بود که به آن اشاره نمی شود؟ این ادعای آخر من می تواند مناقشه برانگیز باشد: در یک تشبیه ساده این تکرار ماجرای خانواده ی ایرانی در سطح فرا منطقه ای است! مرد قلدری هست که زحمات همسر خود را نادیده می گیرد اما رفتار زن همسایه برای اش تقدیر آمیز است. همسر آن مرد هم قهرمانِ شوهرش را یک زن خراب می داند. این بخش از انگیزه ی واکنش ایرانی به حرکت دختر مصری بخشی از واقعیت است و نه همه ی آن. ریشه در فرم زندگی اجتماعی قبیله ای ما در خاور میانه دارد اما کسی به آن توجه نمی کند. این همان قانون همیشگی تاریخ تمدن ما است که در طول آن زن ها در وضع قوانینی که آزادی شان را محکوم کند حامی و همراه مردها بوده اند. این وضعیت با فشار مردان و تسلیم و مبارزه ی زنان شکل نگرفته و یک راه حل توافقی بوده.


نوامبر 15 2011

دلقک

دسته: پراکندهadmin @ 11:17 ق.ظ

این فقره ای که می بینید برای دو سه سالی بهترین و نزدیک ترین رفیق ما در این خراب شده بود. الان داره پیگیری میکنه که بشه «دلقک» اختصاصی دربار. یعنی کمدین-شعبده باز پادشاه نروژ یا همون طلخک خودمون. و در این صورت بر میگرده به زادگاهش، اسلو. الانم من هم براش خوشحالم. هم ناراحتم.

اما اینکه وقتی خبرش رو در فیس بوک گذاشتم ناخودآگاه به جای واژه نروژی hoffnarr نوشتم مجیشن (یا آرتیست)، در حالی که ترجمه ی فارسی این کلمه میشه همون «دلقک». خودسانسوری کردم برای آبروداری رفیق مون چون دلقک برای ما بار معنایی بدی داره. فکر کردم اینجا هم همین طوره در حالی که این چیزی که می گم موقعیت شغلی بسیار با کلاس و آبرومندانه ای هست. وجود هم نداره خیلی وقته و این خودش می خواد از نو شروع کنه.

در فرهنگ معاصر ما هر چی که جدی نباشه مسخره بازیه. به کمدین می گیم «دلقک». به موزیسین می گیم «مطرب». به ساز و موسیقی هنوز خیلیا میگن «مزقون». میک آپ  «قرتی بازی» هست تا آرایش. شعبده باز و ایلوژنیست هم می شه «شامورتی باز» در حالی که حتا «تردست» هم بار معنایی مثبت و جذاب illusionist رو نداره. تازه باز هم هست بازش نمی کنم چون خانواده نشسته. ( خودتون بگین به دن ژوان / پیمپ / گی چی می گیم)!


نوامبر 11 2011

آمدیناجاد

دسته: سیاست،فرهنگadmin @ 2:35 ب.ظ

نمی دانم در جریان هستید یا هنوز در جریان قرار نگرفته اید. راستش می شود از اول به کسی گفت که بابات مرد! یا این که کم کم ذهن طرف را آماده کرد که جریان از چه قرار است.

حالا در همین راستا بنده خدمت همه ی ایرانی های عزیز و به ویژه ایرانی های داخل ایران از تجربیات این چهار و اندی ساله عارض ام که اینجا در «خارج» (منظور غرب است و دست کم اروپا و امریکا را با اطمینان می گویم) نگاه غربی ها نسبت به ایران بسیار منفی تر از کشورهای عربی است. جدا از این که تقریبن همه ی غربی ها فکر می کنند ایران کشوری عربی است اگر کسی بخواهد تند ترین و فجیع ترین نمونه از کشورهای مسلمان و عربی را بیاورد به ایران اشاره می کند و نه «دیگر کشورهای عربی». این چیز عجیبی نیست مثل این که مثلن برای ما آنگولا یا بورکینافاسو سمبل گرسنگی است و چه بسا وضع آنها خیلی بهتر از مثلن چاد باشد. در واقع نام ایران با اسلام متوحش در ذهن غربی ها حک شده است. در این سه دهه که کمتر توریستی جرات ورود به ایران را داشته که ببیند اوضاع این طوری هم نیست. و آنهایی هم که زمان شاه را دیده اند یا فوت کرده و یا از رده خارج شده اند.

جانم برای تان بگوید که هر زمان که به هر دلیلی با این واقعیت رو به رو شدید سعی کنید خودتان را عذاب نداده و آن را درست یا نادرست بپذیرید. ضمنن در این سی و چند ساله دیگر کار از کار گذشته و این مساله – مثل کره ی شمالی – هیچ راه حل سریعی ندارد. جز این که صبر کنیم حکومت به هر شکلی تغییر کند و بعد تمام تصویرسازی های امام و مرگ بر امریکا و این چیزها از تمام خیابان ها پاک شود و به جایش گل و بلبل کشیده شود. بعد از آن مقادیر فراوانی کارگردان و مستندساز اجیر کنیم که به مدت ده پانزده سالی فقط گل و بلبل و پارتی و پیشرفت را الکی به تصویر کشیده و به جشنواره های بین المللی بفرستند تا مثلن تصویری که این ها از ایران دارند بشود مثل مصر. تا آن هنگام که مثلن بیست سالی طول می کشد مصر و لیبی و اینها احتمالن دیکتاتوری های اسلامی خواهند داشت و جور نسل امروز ما را نسل بعدی آنها – که تازه متولد شده اند – خواهند کشید. گفتم که در جریان باشید.

پ.ن. تنها چاره ی کوتاه مدت این قضیه همان طور که قبلن بحث کرده ایم یا نمایش فیلم پرسپولیس برای دوستان غیر ایرانی اطراف تان است (به زور) و یا انتشار عکس های برف مثلن در شمال تهران بالاتر از چهارراه پارک وی حد فاصل سئول. راه دیگری هم هنوز به ذهن پژوهشگران نرسیده. ضمنن خودتان را خسته نکنید. اینها امپراطوری پارس و کورش و این چیزها را نمی شناسند. در باور اینها خاورمیانه از ازل مسلمان فاندامنتال بوده. اگر هم بشناسند باورشان این است که آن هم یک نوع توحش دیگری بوده مثل فیلم ۳۰۰. یا اینکه با فیلم بدون دخترم هرگز اشتباه می گیرند در آن صحنه که (فرض کنید در ذهن طرف) خشایارشا توی هیات زنجیر می زده.


نوامبر 09 2011

(+۱۸) آسید جمال ابولی

دسته: شعر،شوخیadmin @ 12:41 ق.ظ

چرا این منظومه که به قلم توانای یار دیرین ام جمال ابولی در فراغ این حقیر سروده شده، باید مثل اثبات قضیه ی فرما قرن ها خاک بخورد تا بعد از سرکشیده شدن ریغ رحمت توسط آن روانی به سمع و نظر جهانیان برسد؟

شگفتا که آن حمال نقطه دار، آن جمال نکته دان حتا کارشناس کامپیوتری چیزی اجیر کرده و نشانی وب سایت را هم درست هجی کرده. پس چرا نباید نوشدارو به موعد به دستم برسد تا مثل شمس تبریزی با طلوع در زندگی او دسته ی هاون را نشان اش دهم. که امروز که آسید ابول، این ورشکسته ی به تقصیر و ور افتاده ی به تقدیر، در فقدان من از هستی ساقط شده و لابد که دق کرده باشد نه دیگر غلام حلقه به گوش که سر حلقه ی بزم خاموشم شود و مرا چندان واله و شیدا کند که دیگر از پاسخگویی نیز قاصر باشم و به قول شهرام شبپره:

روز اول که تو دانشکده دیدم تو رو
دل به دریا زدم و به جون خریدم تو رو
به خودم گفتم کاش چشمون من کور شه
که تو هم پایه ی ما بودی ندیدم تو رو
هنوزم دوست دارم هنوز همونم واسه تو
هنوزم شب تا سحر خیس می کنم مَترِس* تو

mattress *

پ.ن. آسید ابول زنده است و نفس می کشد! همین دیروز هم اینجا کامنت داده  و ضمن تکرار اتهامات واهی به طور همزمان به بنده و همچنین دانشمندان اروپا در «موسسه حفظ و اشاعه و شتاب دهنده ی ذرات» در Cern، دوباره  زرت و پرت هایی کرده. با وجودی که من در این اکتشاف علمی نقش چندانی نداشتم و بیشتر دعای خیرم بدرقه ی راه این جهادگران عرصه ی علم و دانش در اروپا بوده ولی در هر صورت از تواضع من سو استفاده کرده. اینک سوال بزرگ تر این است که جمال چرا و با چه انگیزه ای باید – آن هم در بحبوحه ی ترور دانشمندان هسته ای – به هر دوی ما (بنده و فیزیکدانان) در یک پست واحد تاخت و تاز کند…