دسامبر 22 2012

امور شهرداری در نروژ

دسته: شوخیadmin @ 5:45 ب.ظ

اینجا در نروژ خیلی از کارها در اختیار و کنترل شهرداریه. هر کاری که بخوای بکنی به نحوی با شهرداری طرفی. یک پیرمرد نروژی توی محل ما هست که شهرداری خونه اش رو بعد از کلی درد سر و کاغذبازی ازش گرفته چون توی منطقه ای بوده که باید یک شاپینگ مال خیلی بزرگ اونجا ساخته می شده. اون پیرمرد هم از روی لجبازی پیشنهادهای بهتری رو که دولت (شهرداری) به اش داده برای خونه ی بهتر نزدیک به ساحل و مستمری بیشتر رد کرده و عین حلزون بی خانه مان که می رن توی صدف و لاک این و اون، با کوله پشتی دوره افتاده که به صورت طبیعی یک خونه ی جدید برای خودش پیدا کنه. حالا شاید باورتون نشه ولی همین چند وقت پیش توی ساحل یک گوش ماهی پیدا کرده و رفته توش. امروز دل و زدم به دریا و ازش پرسیدم حاج آقا چند ساله که تو این گوش ماهی دارین زندگی می کنین؟ برگشت گفت گوش ماهی؟ گوش ماهی نداره اینجا. خیلی هم عالیه!


دسامبر 17 2012

مدیرعامل

دسته: شخصیadmin @ 5:43 ب.ظ

ایرانی ها هر جای دنیا هستند عامل سربلندی اند و یا سر از ناسا در می آرن و یا پزشک و جراح و مدیرعامل می شن. به همین جهت من هم چند وقت پیش (نه به قصد شهرت یا کسب افتخار برای هم وطنانم که فقط برای کافه و از جبر کاغذ بازی اینجا) یک فرم پر کردم و شرکتی تاسیس کردم و شدم مدیر عامل اون شرکت. چند وقتی گذشت بدون این که لازم باشه کار خاصی انجام بدم و سرگرم کارهای روزانه به مدیر عاملی خودم بی اعتنا شده بودم. انگار که این موفقیت هرگز کسب نشده.

تا این که امروز به یک مهمانی رسمی دعوت شدم و به خاطر اون بایدکت و شلوار می پوشیدم. آماده شدم و کراوات رو بستم و توی آینه به خودم نگاه کردم. راستی راستی به یک مدیر عامل واقعی و موفق تبدیل شده بودم! یک پوشه زیر بقلم کم بود که پیدا کردن اون هم برای یک مدیر نخبه کار سختی نبود. توی برنامه، سر میز شام که کنار یک سالن کنفرانس مجهز بود، از پیرمرد نروژی متشخصی که کنار دستم نشسته بود و به اش می خورد مدیرعامل باشه این مساله رو سوال کردم. ایشون جواب منفی داد و گفت که هیچ وقت در زندگی اش مدیرعامل نبوده. از دو جوون دیگه هم همین سوال رو کردم و اون ها هم به همین ترتیب. کمی دلم براشون سوخت و دیگه باهاشون صحبت نکردم.

بعد از پایان برنامه و صرف یکی دو تا گیلاس شراب در حال برگشت به خونه فکری به ذهنم خطور کرد. وسوسه شدم الان که شب شده و دیروقته سر راه خونه برم و منشی شرکت رو که قاعدتن باید توی این ساعت تنها باشه برای چند ساعتی به بهونه ی اضافه کاری نگه دارم. حتا اگر کسی اونجا بود می تونستم به بهونه ی برداشتن پوشه با لحنی ملایم و متفاوت از جدیت همیشگی به طبقه ای دیگه دعوت اش کنم و توی آسانسور چند وقتی با هم مشغول باشیم. کافی بود به نامزدم تلفن بزنم و بگم که کار مهمی پیش اومده و دیر می رسم به خونه. خانم منشی هم می تونست با خانواده اش تماس بگیره که دیرتر می آد چون مدیر احضارش کرده. برای این که مطمئن باشم منشی توی شرکت هست تلفن همراهم رو در آوردم اما هر چی گشتم شماره ی منشی رو پیدا نکردم. بعد از یکی دو دقیقه جستجو ناگهان با این واقعیت مواجه شدم که شرکت من منشی نداره. ولی هیچ عجله ای نبود. با خودم فکر کردم که الان بر می گردم دفتر کار و خیلی شیک می شینم پشت میز و شروع می کنم تماس گرفتن با شرکت های کاریابی تمام وقت. تماس برای استخدام یک خانم زیبا و خوش برخورد با حقوق مناسب به عنوان منشی. اما نزدیک در خروجی یادم افتاد که شرکت من دفتر کار نداره و باید این کار رو به روز دیگری موکول بکنم. پس امشب رو به روال معمول می رونم به سمت خونه.

اینجا جریمه ی رانندگی بعد از مصرف الکل به شدت سنگینه و من یک بار بهای سنگین اش رو پرداخت کردم (نزدیک بود از کشور اخراج بشم). در عوامل نیمه مستی رفتم به سمت پارکینگ اما هر چی گشتم دیدم سوییچ رو پیدا نمی کنم. بر می گشتم به سمت سالن که یادم افتاد پارسال ماشینم رو دادم دولت اوراق کرد چون پول تعمیرش از پول فروش اش بیشتر می شد. حالم گرفته شد و هوا هم خیلی سرد بود. احساس کردم هیچ جا بهتر از خونه نیست و چه تصادف خوبی که همه ی عوامل (وجود نداشتن منشی، نبودن آسانسور، پیدا نکردن سوییچ و …) دست به دست هم دادند که من گناه خیانت رو مرتکب نشم. این زرنگی و تیزهوشی نیست که از اعتماد کسی سو استفاده کنیم. تنها این رو می رسونه که ما لیاقت اون اعتماد رو نداشتیم. برای همین تلفن رو در آوردم که به نامزدم زنگ بزنم و به اش خبر بدم که من کارم کنسل شده و زودتر به خونه بر می گردم. اما هر چی گشتم شماره اش توی گوشی ام نبود!


دسامبر 10 2012

و چنین هم شد

دسته: فرهنگadmin @ 2:41 ق.ظ

پروردگارا
مرا فهم ده
که به بقیه ثابت کنم من فهم دارم، بقیه ندارند، هی نصیحت کنم
بده چون در هر دو صورت این کار را می کنم

– دُکی شریعتی