سپتامبر 28 2013

Hi5

دسته: سیاست،شوخیadmin @ 5:51 ب.ظ

با وجود پیشرفت قابل توجه هنوز هم آداب صحیح دیپلماسی و قواعد مذاکره در هیات ایرانی جا نیافتاده. به جای دست ندادن ظریف یا روحانی با جان کری یا اوباما، کافی بود طرف ایرانی اول در Hi5 پیش قدم می شد. به محض این که طرف امریکایی دستش رو به نشانه ی های فایو بالا می برد، طرف ایرانی (به جای این که همون بالا بزنه قدش) دستش رو می آورد پایین و Low5 می داد. دیگه با این کار حتا نیازی به رفتار بی ادبانه ای مثل دست تو جیب یا سر خاروندن هم نبود. این کار ضمن این که در عرف دیپلماتیک بی ادبانه تلقی نمی شه نشون می داد که بر خلاف ظاهر مصافحه ی انجام شده دست بالا رو در مذاکرات ایرانیان دارند. همچنین می تونست روی وضعیت روانی همتای امریکایی هم اثر انفعالی ناخودآگاه بگذاره.


سپتامبر 26 2013

log(log(N))

دسته: پراکندهadmin @ 7:40 ب.ظ

توی کار به لگاریتم یک لگاریتم برخوردم. من نمی فهمم تو دیگه خودت لگاریتم هستی دیگه لگاریتمت چیه دیگه. مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه بعد اینها این قدر خودشون و عن می کنن.

پ.ن. آرایه ی ادبی تشخیص (جان بخشی)

بیت پیشنهادی از فواد:

من خاکِ کفِ پایِ سگِ کویِ همانم
کو خاکِ کفِ پایِ سگِ کویِ تو باشد


سپتامبر 24 2013

چشم انداز مذاکرات

دسته: شوخیadmin @ 7:38 ب.ظ

امروز سر کار قرار هست با همتای نروژی ام دیدار کنم. چشم انداز مذاکرات خوب به نظر می رسد و در عین حال یاد یک خاطره از امام افتادم که خالی از لطف نیست. حرف امام این بود که کمپانی ای که کمپانی نباشد کمپانی نیست و باید با بلژیک رابطه برقرار کنی. به ایشون گفتم نروژ حاج آقا، گفتند فرقی نمی کند، سیاست حوزه ی متانت و تدبیر است و بر مبنای موضع برابر، احترام متقابل و منافع مشترک باید گام برداری که البته حرف ایشون در مذاکرات دیروز یادم رفت. تا الان در مجموع راضی کننده است، روی اصول کلی توافق خوبی حاصل شده اما روی بعضی از برنامه ها اختلاف نظر وجود دارد از جمله سی پلاس پلاس (چون که طرف کمی هم خنگ هست). الان هم طرف اومد پشت میز و من باید فیس بوک را برای ساعاتی تعطیل کنم.


سپتامبر 17 2013

بر اساس داستان واقعی

دسته: پراکندهadmin @ 11:49 ق.ظ

[بر اساس یک داستان تلخ اما واقعی]

فریال زنی بود میانسال با یک جاروبرقی قوی و یک سگ کوچولوی مامانی. فریال اسم سگش را گذاشته بود فندق چون از گردو و بادام برای یک سگ نام مناسب تری بود؛ خودتان تصور کنید آن هم سگی با کمالاتِ فندق.

یک روز آقتابی فریال در هنگام نظافت خانه اشتباهی دم فندق را کشید داخل جاروبرقی. او از همه جا بی خبر در ابتدا ماجرا را چندان جدی نگرفت چون نمی دانست این اتفاق می تواند به قیمت تغییر سرنوشت او تمام شود. پس خیلی آرام تلاش کرد که جارو برقی را از دم فندق جدا کند ولی در یکی از همین تکان ها ناگهان جارو فندق را درسته به داخل مکید. فریال سرآسیمه دوید تا ماشین را از برق بیرون بکشد و سگ را در بیاورد اما در همین زمان دسته ی جارو در هوا چرخی خورد و افتاد روی خودش و بدنه و سپس دسته اش را هم در خود بلعید. دیگر نه خبری از فندق بود و نه جارو.

فریال وحشت زده شده بود. سرش گیج رفت و روی توالت نشست. همان جا شروع کرد به ریدن. حالا نرین کی برین. چشمانش بیشتر و بیشتر سیاهی می رفت و آرام آرام پارس سگش را می شنید که صدایش می کرد. آن روز فریال آن قدر رید که سر و ته شد و تمام شد.

فردای آن روز وقتی پلیس به خانه ی فریال آمد سیم جارو برقی را را روی زمین پیدا کرد اما هنگامی که ماموران گزارش خود را در مورد مفقود شدن زنی با سگش تنظیم کردند هیچ کس اشاره ای به این نکرد که فریال،‌ فندق و جارو هر سه به آینده سفر کرده بودند.

آینده ای که ایمنی لوازم خانگی اش به حدی رسیده بود که چرخ گوشت ها انگشتان کودکان را چرخ نمی کردند و جاروبرقی ها سهوا سگ ها را نمی بلعیدند. تمدن بشری راه هر نوع سو استفاده ی غیر بهداشتی از لوازم خانگی را بسته بود. حتا دیگر نمی شد از جارو برقی برای استمنا استفاده کرد چه برسد به عنوان ماشین زمان که به ذهن احدی خطور نمی کرد. در چنین دنیایی دیگر چه راه بازگشتی به گذشته باقی می ماند؟

فریال که دلش برای خانه و زندگی اش تنگ شده بود آهی در بساط نداشت. حتا مثل اصحاب کهف پولش با ارز رایج مملکت ناهمخوان بود. شرق و غرب دیگر معنای سابق را نداشت و نه دیگر مشرق جای او بود و نه مغرب. او بارها به دستشویی رفت و کوشید که تمام شود اما هر بار در نیمه ی راه کارش به بیمارستان کشید. دیگر حتا بیمه های تأمین اجتماعی هم از مداوای رایگان بواسیر او سر باز می زدند. فریال روزگار سختی داشت.

واقعیت دردناک علمی این بود که انطباق تصادفی یکی از حفره های فضا-زمان بر مقعد فریال چیزی نبود که بتواند همیشه تکرار شود. این یک جهش ژنتیکی نبود که فرد در تمام زندگی با خود حمل کند و برای فرزندانش نیز به ارث بگذارد. حتا اروبروس گونه ی نایابی از مار/اژدهاهایی که دم خود را تا انتها (یعنی تا سر جانور) می خوردند صدها میلیون سال پیش منقرض شده بودند و دیگر امیدی به احیای دوباره ی آنها نبود تا بلکه بشر از راه مهندسی معکوس چیزی بیاموزد.

فریال در سن ده هزار و هفتاد و نه سالگی ناپدید شد. بر اساس گزارش پلیس گمان می رود او از جراحات وارده بر روده ی بزرگ خود گریخته باشد. یکی از بخیه های باقی مانده ی او را در کنار فندق به خاک سپرده و روی مزار او نوشتند نه شرقی، نه غربی، فریال جارو برقی.


سپتامبر 05 2013

نتیجه گیری

دسته: سیاست،شوخیadmin @ 2:52 ب.ظ

نتیجه گیری من از این شرایط (و از امام) این هست که این وصلت ایشالا صورت بگیره. یعنی از مادرم می خوام نتیجه ی امام رو برام بگیره. توجه کنید که این دختر هم زیبا است و هم موفق. اگر این کار نتیجه داد که «نتیجه داد». اگر نداد پس نتیجه می گیریم که «نتیجه نمی گیریم».