دسامبر 27 2013

کافه چه خبر؟

دسته: شخصی،فرهنگadmin @ 4:56 ب.ظ

در هفته های گذشته چندین نامه و پیام فیس بوکی از آشنایان دور گرفته تا دوستان نزدیک دریافت کرده ام مبنی بر راه و روش راه اندازی یک کافه یا رستوران. نظر لطف دوستان است که از من کسب تجربه می کنند و یا دست کم نشانه همدلی و مایه ی دلگرمی است که دیگرانی نیز چنین طرح یا آرزویی در سر دارند؛ اگر چه، در گفتگو با این دوستان متوجه شده ام چیزی که مشترک است دست کم گرفتن و سهل انگاشتن چنین راهی است که حتا گاه به شکل زخم زبان و با قضاوت های سطحی همراه می شود. این را اینجا می نویسم چون این راهی است که اگر دوستان دشواری های واقعی آن را بدانند شاید هرگز دست به آن نزنند.

در مورد تجربه ی شخصی من: ببینید، بیش از دو سال طول کشید که محل مورد اجاره را به شکل فعلی (که هنوز هم کاملن با استانداردهای یک کافه ی حرفه ای نمی خواند) در بیاورم و مجوزهای مورد نیاز را برای کار قانونی در آنجا فراهم کنم. سه سال است که چند روز از هفته ام می رود پای این کار. هر زمان به نوعی. برای ماه ها، عصرگاه بعد از کار روزانه تا نیمه شب یا دستم در گچ و رنگ بود یا در حال دوندگی برای خرید و جور کردن لوازم و چه و چه. همین طور پیش از کار روزانه مشغول دوندگی و کاغذبازی و کارهای اداری. اگر چه هر از گاهی از کمک و یاری دوستان خوب بهره مند بودم ولی اکثر روزها و در بیشتر این راه تنها بودم. اعتراف می کنم بسیاری از کارها را می شد سریع تر و بهینه تر انجام داد ولی کسب همین تجربه ها بخش گریزناپذیری از دشواری همین راه بود. به هر حال فضایی که عکس هایش را هر از گاهی می بینید از آسمان توی سفره ی من نیافتاده و پاپانوئل هم شب سال نو برای کسی نمی آورد. یک نفر هست که برای آن جنگیده و چیزهای زیادی را فدا کرده.

بخشی از این دردسر ها البته ناشی از شرایط خاص اینجا است اما تجربه های دیگرانی هم که شاهد بوده ام کمابیش همین اندازه از ریسک و خطر و دردسر را به اشکال دیگری نشان می دهد. چند نفری از دوستانم تجربه ی راه اندازی یک کافه یا رستوران را بدون بودجه ی هنگفت اولیه داشته اند که تجربه ی آنها را همین جا جویا می شوم. فکر می کنم من تنها کسی نیستم که برای راه انداختن یک کافه ی هر چند کوچک ناچار شده به طور نیم بند نقش ده ها نفر را یک تنه به عهده بگیرد. یعنی باید هم حسابدار باشی هم نجار. هم مشاور تبلیغاتی هم مدیر هم طراح وب هم کاشی کار و لوله کش هم نقاش (ساختمان و بوم!). آشپز و مامور خرید و نظافتچی و پیشخدمت و دی جی و دیزاینر و دکوراتور و چه و چه بماند. طبع این کار قمار بزرگی است که اگر پول هنگفت نداشته باشی ناچاری به نوعی همه ی این نیازها را برطرف کنی.

در مورد تجربه ی شخصی من واقعیت این است که وقت و انرژی و سرمایه ای که روی این کار گذاشتم می توانست صرف خواندن کتاب هایی که دوست داشتم شود یا دیدن فیلم هایی که مدت هاست در لیست دیدنی هایم روی هم تل انبار می شوند. می شد صرف رفتن یادگیری یک رقص یا یک ساز خوب شود. این زمان و هزینه می شد صرف خیلی تفریحات و کارهای دیگر شود اما من این راه را انتخاب کردم و کوتاه نیامدم. به هر حال آرزوی قشنگی است شکل دادن به فضایی که در آن فرهنگ و هنر جاری است و هر روز یک رویداد جدید در آن شکل می گیرد. برای خیلی ها می تواند این یک رویا باشد یا بشود که عصرها از سر یک کار اول – پیشه ی خودت! – بیایی و خستگی ات را با یک رویداد جدید، موسیقی زنده یا شب شعر، یا با دور هم نشاندن جوان های خوش فکر و با بوی غذا های رنگین در کنی. اما جامه ی عمل پوشاندن به این رویا نمی گویم غیر ممکن است اما پدر در می آورد. آقا، خانم،‌ نکنید این کار را. اگر واقعن دیوانه ی این کار نیستید آغازش هم نکنید. خوابش را هم نبینید. همین.

در توضیح عکس: راستش نمی دانم چرا آخرش این طور شد که از آن همه وقتی که من در آن چاردیواری سپری کردم فقط غذاها و برنامه ها و خوشی هایش و به قولی یکی در و داف های بلوندش سر از فیس بوک در آوردند. الان رفتم و گشتم که ببینم از آن بخشی از عمرم که مثل مورچه ی پروین اعتصامی آن خرابه را به یک جای قابل تحمل تبدیل می کردم عکسی چیزی هست که بگذارم، دیدم که نیست. یعنی یا تنها بودم و نبوده کسی که لحظه را ثبت کند یا این کار دلیلی نداشته. اصلن چه طور می شود با دست های تا آرنج توی ملات عکس گرفت؟ این یکی را که اینجا می گذارم تنها چیزی بود که پیدا شد. بخشی از یک ضلع آشپزخانه است که قرار بود به یک پیمانکار نشان بدهم که قیمت اش آن قدر بالا بود که زحمت اش را باز خودم کشیدم. برای من کل دیوار با زیرسازی و رنگ و کاشی و برق کاری و جزییات اش یک هفته ی تمام طول کشید. شاید آدم حرفه ای در چند ساعت می توانست انجامش بدهد. ولی خوب نه پولش را داشتم نه حوصله ی صبر بیشتر را. پشیمان هم نیستم!divarcafe


دسامبر 12 2013

هشت کس

دسته: شعر،شوخیadmin @ 4:47 ب.ظ

از ابن یمین:
آن کس که بداند و بداند که بداند / اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند / آگاه نمایید که بس خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند / لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند / در جهل مرکب ابدالدهر بماند

از دیگران:
آن کس که بداند و بداند که بداند / باید برود غاز به کنجی بچراند
آن کس که بداند و نداند که بداند / بهتر برود خویش به گوری بتپاند
آن کس که نداند وبداند که نداند / با پارتی و پول خر خویش براند
وان کس که نداند و نداند که نداند / بر پست ریاست ابدالدهر بماند

از من:
وآن کس که بداند و نداند که نداند / یادش برود هر قدرم درس بخواند
وآن کس که نداند و بداند که بداند/آگه شود ار آخر آن جمله بخواند
وآن کس که بداند و بداند که نداند/یک قافیه در آخر این شعر چپاند
آن کس که نداند و نداند که بداند/ اندر کف این شعر همین طور بماند