آوریل 04 2015

تعطیلات

دسته: شخصی،فرهنگadmin @ 2:32 ب.ظ

سه روزه که تعطیلم و باورش سخته برام. پریروز، پنج شنبه، اولین روز سال ۲۰۱۵ بود که سر کار نرفتم. نود روز اول امسال (میلادی) هر روز ۸ تا ۲۰ ساعت کار کردم. کار توی شرکت از صبح تا عصر ۵ روز در هفته، و کار توی کافه از عصر تا نصفه شب ۵ روز در هفته. یعنی ده شیفت کاری کامل در هفته. فکر کنم بیشتر شما دست کم یکی شو داشتین، ولی از کریسمس تا نوروز نه کریسمس داشتم نه نوروز.

می دونستم با تعهداتی که واسه خودم تراشیدم تا پوستم کنده نشده در نمی آم. ولی خودمو انداختم توی این ماراتون. در این نود روز که البته با قبلش توفیر زیادی نداره روزی سه چهار ساعت خوابیدم و یک یا دو وعده غذا خوردم (معمولن قبل از خواب). یعنی بیشتر از اون وقت نمی شد. به خودم گفتم حق نداری مریض بشی، یعنی اصلن چنین گزینه ای روی میز نخواهد بود.

کار اولم (دیتا ساینس) برنامه نویسیه و محاسبه و این یعنی یا کد زدن یا فک زدن توی جلسه. دست تنهام و کسی توی تیم درک دقیق کاری که می کنم رو نداره ولی کارم تمیز و دقیقه و ازش نمی دزدم. توی اسکاندیناوی ازت همچین توقعاتی ندارن ولی اون طوری که منِ جوگیر قضیه رو جدی گرفتم وقت شاشیدن هم پیدا نمی شه و باید نگه داری تا یادت بره. ای میل ها رو تو اتوبوس چک می کنم و تلفن های کاری رو سر توالت که سر و صداش کمتره. شرمنده ی خونواده ام شدم اون قدر تلفن هاشون رو جواب ندادم.

کار دوم ام هم با اجازه تون پیشخدمتی است. پختن و شستن و سرو کردن غذا و نظافت و احترام به مشتری هایی که همه مدلی توشون هست. از استاد دانشگاه و هنرمند تا نژادپرست و روانی. باید زیر پای کسی رو جارو بکشی که همه ی روز توی تخت خوابش قل خورده تا تو کرکره رو بکشی بالا و بیاد که ناراحتی هاش رو روت بالا بیاره. ولی اونی که سرش به تن اش می ارزه پاشو می ذاره تو حظ می بره از این چیز محشری که ساختم. هیچ کسی توی اسکاندیناوی این طوری کار نمی کنه. اصلن براشون عجیبه و من هم اگه بشه تظاهر به تنبلی می کنم که نفرستندم تیمارستان!

خلاصه این که در طول ساعات اداری بدنم استراحت می کنه و ذهنم کار می کنه و در طول ساعات شب مغزم رو تعطیل می کنم و بدنم می ذاره و بر می داره و سرویس می ده.

به هر حال با زندگی ام حال می کنم و توی یه چارچوبی انتخاب خودم بوده. شکایتی هم ندارم و می دونم همه ی دنیا پر از آدم هاییه که بیشتر از من جون می کنن و امکان پیشرفت ندارن. اینجا رو هم نمی تونن بخونن. با استانداردهای زندگی ام رنج کارگرها و طبقه ی محروم رو هم درک نمی کنم. بنده ی قوانین کار هم هستم و من رو کارآفرین بدونید یا نه، بیشتر کارگرم تا کارفرما.

می دونم خیلی از شما که این رو می خونین توی فشار اقتصادی یا کاری بودید یا هستید. یا اینکه در حین درس خوندن کار می کنید یا درس می دید. نیازی هم به جار زدن نمی بینید ولی حالا با این مقدمه یه سوال دارم. یعنی از بعضی از این بچه های چپول که صبح تا شب همه چیز رو به آرمان کیری رفع اسارت از قید بندگی نظام سرمایه شون پیوند می زنن: آقا من خودم اصلن بلا نسبت لفت لیبرال. شما که پناهندگی تو گرفتی داری پول سوسیال می گیری که انگشت تو بکنی تو دماغت. شما که قهرمان فیس بوکی و معلوم نیس چه بامبولی در آوردی که پات واشده به اروپا. شما که صبح تا شب لنگاتو هوا می کنی که خایه هات باد بخوره و بهترین تولید ماه گذشته ات یک عن دماغ سبز بوده، شما در کوره های آجرپزی کار می کنی که به من می گی بچه بورژوا؟ بابات در کوره ی آجر پزی کار کرده؟ شما توی زندگی ات چه تولیدی کردی؟ چه گلی سر کسی زدی؟ چاقال تو برو یاد گرفتی شلوارتو خودت بکشی بالا بیا به من بگو بچه بورژوا. ببخشید نامه ی سرگشاده شد. آنفرند. خلاص!

مرتبط: کافه چه خبر؟