ژانویه 30 2016

جبر تدريجى

دسته: پراکندهadmin @ 10:50 ب.ظ

ترسناک ترین چیزهای زندگی تغییرات تدریجی کند و اجتناب ناپذیرند. مثل آب شدن یخ قطب، گسترش شکاف طبقاتی،‌ پیر شدن آدم ها، حرکت عقربه ی ساعت شمار. چیزهایی که حرکت شون رو نمی بینی ولی با قدرت در حال پیشروی هستند و هیچ کاری هم نمی تونی بکنی. یا اگر هم که می تونی، نمی فهمی که باید یه کاری بکنی!


ژانویه 24 2016

یوگسلاوی سابق

دسته: سفرنامهadmin @ 8:35 ق.ظ

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

در جریان هستید که در جراحی جدیدی که روی شهر تروندهایم داشتم تقریبن موفق شدم که یک غده ی بدخیم رو بدون جراحت و خونریزی از کالبد شهر جدا کنم. این شد که به سلامتی از اونجا کندم و رفتم! چهار گوشه اش رو هم نبوسیدم و گذاشتم برای بعد.

یازده روزِ پیش کلید کافه و خونه و شرکت و همه چیز رو به صاحبان و مالکان جدیدش سپردم و از تروندهایم برای همیشه به مدت سه چهار ماه خداحافظی کردم.

سه چهار ماه هم از این جهت که روزی سه چهار ساعت پای تلفن هستم که زنگ خورده می گه نمی دونم فلان جای کافه رو چی کار کنیم. یا فلان مجوز جدید تغییر صاحب کافه اون طوری شده چه کنیم؟ یا این که مستاجر ژاپنیه زنگ می زنه که تلویزیون یه هویی تصویر نمی ده بزنم به برق؟ یا رییس سابق می گه این فایله چه جوری بود یادم رفت. یعنی اون شهر دست از سر ما بر نمی داره و چون هیچ کس جز خودم از عهده ى نگه داری چیزهایی که زمانی دست من بوده بر نمی آد انگار لازم هست که یک سر برگردم و ته مونده ی کارها رو خودم هُل بدم.

دیگه این که چون کار جدیدم یک ماه دیگه شروع می شد و این یک ماه رو بی خانمان بودم تصمیم گرفتم که در دوره ی «بین الدوجابِین» سفر کنم و گفتیم کجا بریم و کجا نریم. ایران هم که صلاح نیست، چون من خیلی آدم مهمی هستم و ممکنه زندانی بشم یا در حصر قرار بگیرم پس بی خیال.

استتوس هم کردم و شما هم کلی پیشنهادات دادید که البته یوگسلاوی توش نبود. پس این شد که تصمیم گرفتم به یوگسلاوی سفر کنم. همکار صربم هم گفت که برای تعطیلات سال نوشون (که دو هفته دیرتر از سال نوی آدمیزادی هسا) داره می ره صربستان و گفن تو هم بیا بریم. من هم تعارفی. گفتم ای ول بریم ولی کجا هست این صربستان؟ گفت کاری ات نباشه روی نقشه است.

و دروغ هم نمی گفت.

حالا هر روز که می گذره بیشتر احساس می کنم که صربستان عین ایرانه. البته وقتی کسی از یک جای خیلی متفاوت مثل مریخ یا مثلن قطب شمال برگرده به دنیا خوب همه جا براش مثل ایرانه. به علاوه من هفت ساله که ایران نرفتم و خیلی چیزها ممکنه من رو یاد ایران بیاندازه. مثلن راه رفتن،‌ رفتار کردن یا مثلن فرض کنید بودن. یا همین فرض کردن.

به علاوه من از کجا می دونم که ایران الان چه جوریه. راستش اون قدر فازش (نه خاطراتش) یادم رفته که حتا نمی تونم با اطمینان بگم که دلم تنگ شده یا نه. هیچ وقت هم فکر نمی کردم چنین روزی بیاد… که البته بحث دیگری است. پس شاید اینجا شبیه ایران نیست.

ولی نه، باز هم. اینجا خیلی شبیه ایرانه. اقتصادش (در آمد سرانه اشون درست اندازه ی ایرانه). فرهنگش مذهبیه (البته ارتدکس و نه شیعه!). البته طبعن مردم آزادی های اجتماعی بیشتری دارند و حجاب زورکی سر زن ها نیست و الکل و پارتی آزاده. پس فرض کنید ارمنستان (با اینکه اونجا هم یادم رفته چون اصلن هیچ وقت نبودم).

ولی مرامِ مردم و مهربونی هاشون و فضولی هاشون و مدل احساساتی شون برای من که از سیاره ی تروندهایم به زمین اومدم عین ایرانه. این ها رو هم کسی می گه که مثلن ترکیه رو دیده. از مدلِ آبرو داری اینها و با سیلی صورت و سرخ کردن گرفته تا خوشحالی ها و ولخرجی ها همه اش شبیه ترین چیزیه که به ایران دیدم. از نظر فرهنگی و اقتصادی و نه سیاسی. البته گفتم که در مقایسه با جایی که بودم عرض می کنم.

شهری که هستم هم اسمش «نیش» هست. شهر سوم صربستانِ‌هفت میلیونی است و به اندازه ی همون تروندهایمه (۱۸۰ هزار نفر). بنابراین مثل بلگراد نیست و کمی «شهرستان» ه. مردمش با صفا ترن و کمی هم بسته ترن و خلاصه نمی دونم قیافه هاشون هم حتا شبیه ایرانی هاست. البته نمی دونم بقیه ی کشورهای بالکان همین طور هستند یا نه. کرواسی می گن شبیهه ولی دریا و توریست داره و مثل اینجا توی خشکی نیست. بوسنی که مسلمون هم داره. یکی دو نفر هم دیدم از مونته نگرو و مقدونیه و بقیه ی همه ی این کشورهایی که از تکه های یوگسلاوی سابق هستند فاز شون همین طوری بود. موسیقی شون کمی به ترکی می زنه و غذاهاشون شباهت هایی داره ولی کلمات ریشه ی ترکی و فارسی اینجا زیاد می شنوم. الفباشون که شبیه روسیه هم یادگرفتم و زبون شون رو هم پته پته می کنم با چهارتا ضمیر.

یه چیز دیگه این که عین ایران «خارج» رو تحویل می گیرن. حالا خارج ایران باشه یا نروژ، خارجه! یعنی خود شما الان مثلن یوگسلاوی رو تحویل نمی گیرید چون خارجه؟ اینجا هم همین. متاسفانه البته چه بسا خیلیشدید تر از ایران همه می خوان از اینجا برن. اینه که به خصوص دخترهاشون تحویلی می گیرن اگر از «خارج» اومده باشین. من هم اینجا راحت می گم اهل ایرانم و حال توضیح ندارم. باز هم تحویل! دختراشون هم زنِ زندگی،‌ تحصیل کرده و نکرده همه خانه دار. خلاصه می گن از تبریز زن بگیر اینجا رو می گن! البته قضیه به همین راحتی ها هم نیست.

ادامه در بعد…(هشدار: متن از این جا به بعد ممکن است توسط برخی افراد سکسیستی قلمداد شود)

به نام خدا با اجازه در استتوس قبلی به اینجا رسیدیم که یک روز از خواب بیدار شدم و چوب حراج زدم به شغل اصلی و کافه ی فرعی و خونه و فرش زیر پا.

خلاصه که به حکمت شهر جدیدی گشوده شد و به رحمت پوزیشن جدیدی هم باز شد و بین این دو کار حدود یک ماه تعطیلات بود.

بعد این سوال مطرح شد که حالا چه کنم!

نروژ اجاره خونه گرونه پس تصمیم گرفتم بی خانمان بشم. بعد گفتم توی سرمای ژانویه ی نروژ آدم حداقل زیر پل نخوابه و بره یوگسلاوی که ارزون تره. پس سر در آوردم از صربستان، اونم نه بلگراد که شهرستان، یعنی شهرِ «نیش».

الان دو هفته ای هست که اینجا هستم و کلی دوست و آشنا پیدا کردم. اگر چه تا اومدم بچه محل بشم و برای مافیای اینجا احساس تهدید ایجاد کنم سفر به سر اومد و به خیر گذشت.

حالا داستان های مافیا بماند برای بعد. چون بچه ها کامنت گذاشتند و اصرار کردند که از دخترهاشون بنویس من هم رفتم به دوشواری تحقیق کردم و نتایجش رو الان می نویسم:

و خلاصه این که ملت! زن می خواید بستونید از اینجا بستونید. گفتم که می گن دختر از تبریز بگیر اینجا رو می گن. البته بیاید همین شهرستان بگیرید، پایتخت نگیرید. به قول شاعر در فیلمِ تهران انار ندارد: این بلگراد که می گن شهر قِشنگیه فقط آدماش…

اینجا دخترهاشون از لحاظ چهره شبیه ایرانی ها هستند و اهل استایل و کلاس و قر و فر. همون قدر هم خوشگل. ولی اما که آزادترین و دانشگاهی ترین شون هم مثل بیست سال پیش ایران فکر می کنه که وفاداری و عشق و تشکیل زندگی و شوهر داری و خانه داری و این حرف های قدیمی!

نه که این لزومن خوب باشه ولی برای من کمی عجیبه که خیلی از دخترهای تحصیل کرده و جاه طلبی که استقلال فکری و مالی دارند، یا دست کم در تکاپوش هستند، و در یک کشور آزاد هزار امکان دیگه هم در اختیارشون هست هنوز به صورت سنتی مثل مادرشون فکر می کنند. و خوب تصور کنید چنین آدم هایی رو توی کلاب ببینید. یعنی دخترهای نِرد شون همه این طوری بودند.

من البته هفت ساله که ایران البته نبودم ولی این طور که می گن ایران دیگه این طوری نیست و اروپا شده و ملت خیلی آزاد فکر می کنن. جنبه ی منفی اش هم این که باطن عوض شده، ولی ظاهر قضیه فرقی نکرده و مردم دروغ می گن و ماسک زیاده و خلاقیت هم بالا! اینجا چنین احساسی نداشت.

به این نتیجه رسیدم که اگر انقلاب نمی شد و اسلام حکومتی به زور پیاده نمی شد چه بسا ایران هم همین طوری بود و پیچیدگی های شخصیتی کمتری رو شاهد بودیم. این بود که اصلن یاد زمان شاه افتادم. ولی شاید اشتباه کنم و خوب یادم نیاد چون اون موقع من خیلی کوچیک بودم و سن ام منفی بود.

به هر حال شرایط زن ها اینجا مثل ایرانه از این جهت که فشار فرهنگی و مالی انگیزه ی بیشتری برای رشد و استقلال می ده، اما حکومت ارتجاعی و گشت ارشاد بالای سرشون نیست.

خلاصه که حتا دخترهای نسل جدیدشون هم به نظر سنتی بودند و با قید و بند و ارزش های خانوادگی قوی اما در عین حال به فکر رشد و پیشرفت کاری و مالی.

اینها رو گفتم که بگم دختر از صرب بگیر. تحصیل کرده و خانه دار. از لحاظ کاری و درسی مثل دختر ایرونی نسل جدید، از نظر فرهنگی عین مامانش! حالا شاید اینها که من دیدم و قضاوت کردم ختم روزگار بودند و این طوری وانمود می کردند. ولی بعید می دونم. به هر حال بنده که دنبال پنجه ی آفتاب نیستم و صلاحیت اش رو هم ندارم و به علاوه قصد تحصیل دارم. شما اگر دختر خوب خواستی و ایران دور بود بیا اینجا بگیر.
پ.ن. ظاهرن بعد از بازتاب گسترده ی استتوس من که صرب ها از ما ایرانی ها به خودمون شبیه ترند و صربستان عین ایرانه، این نماینده ی مجلس صربستان در اثر اطلاعات ناکافی و برداشت نادرست از استتوس جوگیر شده و خودش رو این طوری پیچونده در پارچه ی سیاه. ظریف هم متوجه قضیه هست و داره دلش رو صابون می زنه که زیر پوشش همین شباهت های فرهنگی ایشون رو بعد از دیدار، یواشکی ببره دور دور. ولی متاسفانه قسمت دوم رو نخونده که گفتم اینا اهلش نیستن!