آگوست 30 2016

سورن و لقمان

دسته: شخصی،علمی،فلسفهadmin @ 5:46 ق.ظ

اینها رو توی هواپیما که اینترنت مجانی داشت در فیس بوک نوشتم. تم اش تغییر می کنه بر اساس تغییر stream of consciousness من:

توپولوژی

روزی لقمانِ حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای از کنار او گذشت. لقمان پرسید: «هی گربه! آیا می دانی قطب شمالِ شما گربه ها فرقِ سرتان است یا نوکِ بینی؟» گربه به او رو کرد و گفت: «بیا برو تو قطبِ جنوبم بابا!»

* * *
روزی لقمان حكيم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای چهاربعدی از کنار او گذشت. لقمان پرسید:‌ «تو که نه کون داری نه سر. چرا سرت با کونت بازی می کند؟» گربه گفت: «سرش گرده».

*‌ *‌ *‌

روزی لقمان حکیم وارد کون گربه ای شد و از دهانش در آمد. گربه پرسید: «ای لقمان، حکمت توپولوژیکِ این کاری که کردی چه بود؟» لقمان گفت: «توپولوژی نبود. اورولوژی بود.»

* * *

– لقمانِ حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ی چهاربعدی شلخته ای بر او وارد شد که: «ای لقمان، دم ات گرم، می توانی شانه ام کنی؟ و بعد آب و غذایم بدهی.» لقمان که فکر می کرد با این کار آن گربه اسلام می آورد اطاعت کرد ولی شانه ی گربه تا ابد تمام نشد.

* * *

– لقمانِ حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ی شلخته ای بر او وارد شد که: «ای لقمان، دم ات گرم، می توانی شانه ام کنی؟» لقمان گفت: «خبر مرگت، چند بُعد داری؟». گربه گفت: «به قرعان فقط سه بعد دارم.» لقمان او را نواخت و بعدش به او آب و غذا داد. گربه اسلام آورد.

نجوم

روزی لقمان حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای بر او وارد شد. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «ای لقمان الان روز است، چه طور ستاره را ببینم؟» لقمان تا شب الاف شد.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «بلی». لقمان گفت:‌ «زاویه ی این ستاره با افق، همان عرضِ جغرافیایی توست. هر وقت گم شدی نقاله بگذار می فهمی کجا گم شدی.» گربه گفت: «ای لقمان،‌ گیرم فهمیدم دو سه درجه بالا یا پایین تر گم شده ام،‌ خودش صدها فرسخ است و امیدی به نجاتم نیست.» لقمان گفت: «عرض جغرافيايى ات را بدانی و بمیری بهتر است، یا نادانسته از دنیا بروی؟»

با شما هم بود.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «بله، زاویه ی آن با افق عرض جغرافیایی من است». لقمان گفت: «”بله” واژه ی اسپانیایی است اسکل. ما در عهد قدیم هستیم. بگو آری یا حداقل بلی».

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود و چیل کرده بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «آره بابا، زاویه ی آن با افق، همان عرض جغرافیایی من است که دانسته از دنیا بروم.» لقمان گفت: «بلی، ستاره ی قطبی جنوب». گربه با تعجب گفت: «مگر این ستاره ی قطبی شمال نبود» لقمان گفت: «هنوز شمال و جنوب اسم گذاری نشده. بالا و پایین نداریم. شیر یا خط انداختم اینجا شد جنوب.». گربه گفت: «پس بیا برو توی قطب جنوبم.»

* *‌ *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود و چیل کرده بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه که عجب گرفتاری شده بود گفت: «نه».

یک بار بگو نه، خلاص.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟ چون من نمی بینم.» گربه گفت: «معلومه که نمی بینی، تو الان توی قطب جنوب هستی.» لقمان گفت: «ولی قطب جنوبِ ما همان قطبی است که ستاره ی قطبی دارد. ما الان در ترومسو در جنوبِ نروژ در جنوبِ‌ زمین هستیم. من این را قبلن برایت توضیح داده ام». گربه گفت: «نه منظورم قطب جنوبِ خودم است». لقمان از کون گربه در آمد و ستاره ی قطبی را دید.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای در قطب شمالِ آن زمان نشسته بود. گربه گفت: «ای لقمان چه بر سر ستاره ی قطبی آمد؟ آیا سقوط کرد؟» در آن حال کانگوروئی از کنارشان گذشت. لقمان پرسید: «هی کانگورو، تو ستاره ی قطبی را ندیدی؟» کانگورو اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: «هرگز»

* * *

روزی لقمان حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای بر او وارد شد که: «ای لقمان، پست های نجوم لایک نمی خورد، همان لاین توپولوژی/اورولوژی را برویم؟» لقمان که این را شنید سرو ته شد و او هم بر گربه وارد شد. هر دو جوگیری بر هم وارد شدند تا کل ماجرا تمام شد.

* * *

این حدیث [فیس پالم] گم شده است!

*‌ *‌ *‌

روزی لقمان حکیم در کنار نخلی نشسته بود. گربه ای بر ایشان وارد شد و گفت: «ای لقمان، قبل از این که من اشتباهی حرف بزنم و تو [فیس پالم] کنی، مطمئنی که مرورگرِ همه این emoji های شما را درست می گیرد». لقمان به متلک و ایهام گفت: «اگر نمی گیرد،‌ بگو به گیرنده های خود دست بزنند.»

* * *

روزی لقمان حکیم در کنار نخلی نشسته بود. گربه ای بر ایشان وارد شد و گفت: «ای لقمان، مَصعِلَ طُن. این استتوس های مربوط به شما را از کدام طرفی بخوانیم که کمتر اُسکُل بشویم». لقمان گفت: «از پایین به بالا بخوانید،‌ یعنی جهتی که نوشته شده اند نه مثل سطل آشغال.»
* * *

لقمان حکیم در کنار نخلی نشسته بود. گربه ای بر ایشان وارد شد و گفت: «تو که غلامی و این قدر سیه چرده و زشتی، پس چه طور این قَدَر می فهمی؟». لقمان گفت: «برای این که من برده ای هستم از سودان و برو توی ویکیپدیا و خود ببین؛ که قرن ها قبل، شماها در خاورمیانه ما را می خرید و می فروختید. اسم اروپایی ها بعدها بد در رفت.» گربه از این حرف بر آشفت و لقمان را فروخت.

* * *

لقمان حکیم در رشته کوه هیمالیا نشسته بود که گربه ی راسیستی بر ایشان وارد شد و گفت: «تو که غلامی و این قدر سیه چرده و زشتی، پس چه طور شده که این قَدَر می فهمی؟». لقمان گفت: «نگاهی به خودت در آینه بیانداز. تو هم گربه ی سیاه چرده و بی ریختی، با این حال نسبت به گربه های پرژین این قدر خوب می فهمی». سورن دوزاری اش افتاد!

* *‌ *

لقمان حکیم در هیمالیا نشسته بود که سورن بر او وارد شد و گفت: «ای لقمان، آن روز جلوی آینه من دریافتم که این طرفِ توی آینه مثل تو زشت و بدترکیب است اما درک بالایی دارد. با این حال دوزاری ام نصفه افتاد. چرا نصف اش افتاد، اما نصف اش نیافتاد؟». لقمان گفت: «چون شما گربه ها خودآگاهی ندارید. تو شباهت را درک می کنی اما خود را نه. میمون به بالا!». سورن از این پند حکیمانه پشم اش ریخت و بر آشفت و لقمان را فروخت.

*‌ * *

روزی سورن بر لقمان حکیم وارد شد و پرسید: «ای لقمان، در عصر هوش مصنوعی یک کرسی شعرِ ایهام داری برای ما بگو». لقمان خودکارش را در آورد و امضای باباش را زد روی ورقه. سورِن پرسید ای لقمان این ایهامش کجا بود؟ لقمان گفت: «صورتِ این جمله می گوید من آن را نوشته ام. اما معنای آن می گوید پدرم آن را نوشته است.» سورن گفت: «ای بی سواد، این بیشتر مجاز کل به جزء بود تا ایهام.»

* * *

روزی لقمان بن اصغر و سورن شطرنج بازی می کردند. لقمان گفت: «ای سورن، سوژه ی سریال ته کشیده. برگردیم سر همان توپولوژی؟» سورن گفت: «اوکی قبول، پس بگو چنبره». لقمان گفت: «چنبره.» سورن نیش اش باز شد و گفت: «اسم ننه ات قنبره!» لقمان برآشفت و گفت: «برو بابا مسخره!»
* * *
روزی لقمان حکیم و سورن شطرنج بازی می کردند. لقمان انداخت و جفت شش آورد. سورن گفت: «عن آقا، این تخته نیست که مکعب می اندازی.» لقمان گفت: «خودت گفتی توپولوژی. مکعب که هیچ. مربع هم می اندازم.» زد زیر صفحه و بازی را به هم زد.

* * *

روزی لقمان حکیم و سورن روی چنبره شطرنج بازی می کردند که لقمان نتواند بزند زیر صفحه. لقمان گفت: «این چه شطرنجی است که آورده ای؟ این سربازهای من هر چه پیش می روند وزیر نمی شوند؟». سورن گفت: «بنده ی خدا اگر اینجا لبه داشت که سربازان رشید من الان رییس جمهور که هیچ، بان کیمون شده بودند.»

* * *

روزی قرار شد که لقمان حکیم و سورن روی بطری کلاین شطرنج بازی کنند. لقمان گفت: «گیرم بوردت قبول. این مهره هایت که همه همرنگ اند. حالا چه گونه بازی کنیم؟» سورن گفت: «چه می دانم. بگذار یک دوری بزنم و برگردم تا شاید فرجی حاصل شود.» لقمان گفت: «لازم نکرده است. خودم دوری می زنم و بر می گردم.» سورن گفت: «حالا آن مهره ها رو چه با خود می بری؟». سورن گفت: «مهره ی سیاه و سفید که نداریم. دست کم با مهره و پادمهره بازی کنیم.»

* * *

روزی سورن به لقمان گفت: «ای لقمان حکیم، بیا این بار برویم شطرنج مکعبی بازی کنیم.» لقمان گفت: «منظورت شطرنج با تاس است؟» سورن رو به او کرد و گفت: «نه الاغ، شطرنج سه بعدی واقعی توی مکعب با شاه و وزیر وسط دو وجهِ روبروی هم.» و روی تاس برای لقمان که کمی خنگ بود توضیح داد.

شروع به بازی کردند و لقمان سریع کیش و مات شد. آن هم با کیفیت سه بعدی. لقمان که طبق معمول کم آورده بود، می خواست بزند زیر همه چیز ولی هر قدر گشت زیر همه چیز را پیدا نکرد. پس غریوی بر آورد و سر به بیابان گذاشت. سورن گفت: «چرا فریاد می زنی؟» لقمان گفت: «فریاد که از شش جهتم راه ببستند.»

* * *

روزی لقمان حکیم و سورن روی سطح کره ی چهاربعدی شطرنج مکعبی 3D بازی می کردند. لقمان که تازه دوزاری هایش افتاده بود که چه طور چنین چیزی ممکن است گفت: «چه قدر پسندیده است که اینجا سینگولاریتی ندارد و کلی قرتی بازی های جدید می توانیم در بیاوریم.». سورن گفت: «مثلن چه قرتی بازی ای؟». لقمان گفت: «مثلن چهار جور قلعه». سورن گفت: «بینیم بابا. من که سینگیولاریتی دارم. بیا برو توی قطب جنوبم.»

* *‌ *

روزی سورن و لقمان حکیم شطرنج مکعبی سه بعدی بازی می کردند. لقمان اعصابش خورد شد و گفت: «ای سورن، اینجا چرا این قدر ویرد است و با آن یکی فرق دارد؟» سورن گفت: «برای این که این روی سطح کره ی چهاربعدی است. تو تازه از بیابان برگشته ای و ریکاور کرده ای. نمی توانیم بگذاریم دوباره گم و گور شوی.» لقمان غریوی سر داد و سر به بیابان گذاشت. اما هرگز نرسید.

* * *

روزی سورن و لقمان حکیم یه قل دو قل بازی می کردند.

لقمان پرسید: «ای سورن، من اما آخر نفهمیدم. این چه حکمتی بود که آن روز روی سطح آن کره ی چهاربعدی، من به هر طرفی دویدم، هرجا قدم گذاشتم، هر جا سرک کشیدم، همه ی مهره ها را دیدم، اما بیابان را ندیدم. شمع محل تو بودی. توپولیِ من تو بودی. بیابون من تو بودی. وای حاجی سر جدت قسم. تو رو به جمالت قسم. راز آن فضا چه بودی؟»

سورن دوزاریِ‌ لقمان را از او گرفت و گفت: «ای لقمان، این دایره ی بُعد اول و دوم را نگاه کن. این کمره؟ یا فنره؟» لقمان گفت: «این کمره، ولی شافنره».

سورن مجددن پرسید: «حالا این دایره ی دو بعدِ سوم و چهارم را نگاه کن که این هر دو بر آن هر دو عمودند. حالا این چه طور؟ آیا این کمره؟ یا شاه فنره؟». لقمان که دوزاری دوم اش هم داشت می افتاد گفت: «این شاه فنره!»

سورن گفت: «حالا دوزاری های ات را دور هم بچرخان: این کمره. شاه فنره!»

حالا همه. این کمره؟ یا شافنره؟؟ (دوبار)


آگوست 27 2016

سفر ورشو و پیوند اعضا در چین و ماچین

دسته: سفرنامهadmin @ 4:36 ب.ظ

در رابطه با قانون ممنوعیت پیوند اعضا برای اتباع بیگانه، فوتِ دردناکِ دختر تبعه ی افغان (که شایستگی داشتن یک عضو ایرانی/آریایی رو نداشت!) و در راستای حملات اخیر کاربران فیس بوک و تلگرام به موضع گیری ناموسی/غیرتی وزیر ارشاد، به خدمت تون عارضم که:

و البته قبل از شروع باید عرض کنم که بنده فقط می خوام مثل آقای قرائتی براتون خاطره ای نقل کنم. و می دونم که این بحث جدی است، پس تمام سعی ام رو می کنم که این پست رو تا آخر برسونم بدون دلقک بازی و مزه پرونی.

پس حِدیث داریم که؟…
.
.
.
حِدیث:
همین چند روز پیش در مرکز شهر ورشو، پایتختِ لهستان، یعنی همون کشوری که بحرین نیست ولی پرچمش سفید و قرمزه به سیاحت مشغول بودم. ناگهان صدای موسیقی چینی در فضا طنین انداز شد و اژدها های بادکنکی از این طرف و اون طرف آویزون شد. من تازه با این دختر خبرنگارِ لهستانی که عشق ایران داره و از ایرانی بودن من ذوق کرده بود و داشت کشورش رو به ام نشون می داد بحثم شده بود و داشتم برای خودم تنها سیر می کردم. بعضی تون هم می شناسیدش چون رفته بود ایران و با میدون آزادی و مراسم عاشورا و اینها عکس انداخته بود. روزنامه ی همشهری و چند تای دیگه هم عکسهاش رو چاپ کرده بودن.

خلاصه که با پاتریشیا جون یک دعوای کوچولوی الکی راه انداختم و پیچوندم و برای خودم سیر می کردم که رسیدم به مرکز شهرِ قدیم. به قول فرنگی ها اولد تاون. (حق هم با من بود الکی قضاوت نکنید!)

حالم از این دعواهه گرفته بود و با خُلق تنگ داشتم مرکزِ شهر ورشو رو وجب می کردم و تئوری از خودم ساطح می کردم که حواسم پرت بشه.

که به به چه جالب که موسیقی سنتی لهستانی شبیه چینی است و این ها هم در فرهنگ شون اژدها دارند و چرا پاتریشیا این ها رو از من پنهان کرده بود تو این دو سه روزه!

که دیدم لهستانی ها حتا چهره ها شون هم شبیه چینی ها است. خیلی هم عالی. پس این شباهت فرهنگی می تونه دلیل ژنتیک هم داشته باشه.

در همین افکار بودم که رسیدم به یک بساط اعتراض و پلاکارد و یک پیشخون، جایی که اکتیویست ها با چهره های چینی/لهستانی جمع شده بودند و شعار می دادند.

چینی ها و لهستانی ها هم که مستحضر هستید، شباهت های فرهنگی زیادی دارند.

الان زبون به دهن بگیرید، دارم می رسم به اصل ماجرا…

حالا اینها برای چی امضا جمع می کردند؟

به نفع ممنوعیتِ پیوند اعضای قوم و تبارِ‌ خودشون در فلان ایالتِ چین! من حتا اسم اون ایالت رو هم نشنیده بودم.

چینیه گفت آقا ترو خدا بیا امضا بده. از اونها اصرار واز من انکار. دیگه معروفیت و هزار درد سر، آخرش به اون پاپاراتزی امضا دادم که دست از سرم برداره. عین عقده ای ها یک برچسب کافه نیم هم چسبوندم کنار امضاهه. یعنی من که هیچ، کافه ی مرحوم ام هم باهاتون موافقه. بعد به خانومه گفتم شما چه طور؟ امضا نمی خواید؟ فرمودند:‌ نه این مال پتیشنه و یکی بسه!

داشتم دور می شدم و بستنی خودم رو لیس می زدم و اینها هی بال بال می زدند که آقا بستنی رو ول کن بیا یه کاری بکن. هیچ کس هم نبود یه اطلاعات درست و حسابی بده که آقا چرا این قدر عصبانی؟ اول بگو ببینیم چی شده.

یادِ‌ روزهای جنبش سبز خودمون افتادم که ما پریشفته بودیم و هر کی در محل زندگی خودش اعتراض می کرد که مرگِ‌ مایکل جکسون رو ول کنید. رای ما رو دزدیدند. آمادی نجاد ایز نات مای پرزیدنت! طرف خبرنگارِ معروف رو فیس بوکش نوشته بود که هیجانی شده رفته در مرکز لندن داد (جیغ) زده الله اکبر. یعنی من این دو تا کلمه رو می گم شما خودتون تا آخر بفهمید جریان اش چیه.

خلاصه کمی اون طرف تر یکی از این چینی/لهستانی ها با پلاکارد ایستاده بود .و کمتر آشفته می زد. رفتم پیشش که ببینم چیه ماجرا. اون قدر هم لهجه ی انگلیسی اش افتضاح بود که هیچی نمی فهمیدی. بماند که بعدن کلی تحقیق کردم و فهمیدم جریان چی بود.

و وقتی فهمیدم… فکم افتاد. و پشم هام ریخت.

.
.
.

و جریان از این قرار بود:

یک فرقه ای از بودیسم و ذن در چین هست به نام «فالون گونگ» که بیش از ۷۰ میلیون نفر عضو داره. یعنی به اندازه ی مملکت ایران (تصور کنید تمامِ ایران، از فارس و کرد و ترک و عرب و لر روی هم رفته) در یک خطه ای از چین و ماچین برای خودشون می گردند و باور صلح آمیزِ فالون گنگ رو دنبال می کنند. این بینواها اعتقاد به مهر و محبت و زندگی سالم دارند. سبزی خوارند و مدیتیشن می کنند. نه دود و دم، نه عرق، نه هیچ خلافی، نه حتا استرس. فقط دلرحمی و یوگا و عبادت.

خلاصه این که آدم های خوب و باصفا. مهربون و بی آزار. مهمان نواز…

لبخند، چهره های نورانی، پوست صاف و تمیز. قبراق!

داره جریان کم کم دست تون میاد، نه؟

یعنی شما با دید بیزنسی که ببینی متوجه می شی که به به، عجب انسان های مرغوب و سالمی! کارکرده ولی عین صفر کیلومتر.

حالا این فالون گونگ ها تاریخِ پر پیچ و خمی دارند و هر کسی که از راه رسیده یک سیخی به این ها فرو کرده. مثل زرتشتی ها و ایزدی های ما که از خلفای راشدین تا شاه عباس تا آیسس در عزا و عروسی یک نسلی از اینها کشته. این فالون گونگ ها هم ظاهرن دیوارشون کوتاه بوده و هر امپراطوری یا دولت مرکزی که روی کار می اومده اولین حرکت یک حالی به اینها می داده. در زمان کمونیسم هم تحت شکنجه و فشار و تعقیب بودند چون دولت کمونیست چین اونها رو به عنوان تهدید قلمداد می کرده و با جدیت کمر به انقراض و نابودی شون بسته بوده. بماند که با همه ی این اوصاف هنوز هفتاد میلیون تا هنوز باقی مونده!

به هر حال بعد از کمرنگ شدن سیاست های نسل کشی کمونیسم و ورود چین به تجارت جهانی و بازار آزاد مشکل اینها حل نمی شه که بدتر هم می شه. و این بار به خاطر اعضاشون. اعضای بدن!

از این طرف اروپایی ها و امریکایی های اسقاطیِ لب گور در هنگامِ اضطرار از بازار سیاهِ چین قلب و کلیه و کبد مرغوب با قیمت مناسب می خرند که جنازه شون رو تا نود سالگی لِخ و لِخ بکشونن. لابد طرف هم فکر می کنه که در چین یک میلیارد و نیمی خوب یه بابایی در اثر مرگ مغزی مرده و اعضاش رو بخشیده.

در اون طرف ماجرا یک تجارت میلیارد دلاری وجود داره و مردمِ فالون گنگ رو به بهانه ی کج راه رفتن یا فروش پشمک در خیابان زندانی می کنند و در زندان هم تا طرف گوزید سر به نیستش می کنند و اعضاش رو در بازار سیاه می فروشند به متقاضی. قلب و شش صد و پنجاه هزار دلار. کلیه شصت هزار دلار. بگیر برو پایین. بخشی از این ماجرا در زندان ها حتا قانونی هم شده و رسمن بدون تعارف در جریانه.

بر اساس ادعای بروشورهایی که من گرفتم یک و نیم میلیون نفر در هفده سال اخیر در زندان و مدرسه و خیابون توسط شکارچی های آدم سر به نیست شده اند و خود اون پاپاراتزی می گفت که اعضای خانواده اش رو در این تجارت مرگ بار از دست داده و نگران بقیه است. ولی ماجرا اون قدر مسکوت و مخفی نگه داشته شده که هیچ آمار دقیقی در اینترنت وجود نداره و تعداد قربانیان تنها بر اساس مصاحبه های جسته گریخته و آمارهای پراکنده تخمین زده می شه اما مقیاس فاجعه در همین حدود هست. یعنی ۷۰ تا ۱۰۰ میلیون نفر در خطر و صدها هزار نفر کشته شده تا به حال.

یعنی فقط تصور کنید جای دیگری، روی همین زمینی که زیر پای شماست، صدها هزار نفر (اگر نگیم میلیون ها) دارند به راحتی شکار می شن که قلب شون برای کس دیگری بتپه و کلیه شون شاشِ‌ کس دیگری رو تصفیه کنه، فقط به خاطر این که اعضای طرف سالم و تمیزه و عمر مفیدش بالاست.

برای همه ی ما این احساس حسرت پیش اومده وقتی کشور خودمون رو مقایسه می کنیم با کشورهای غربی که توشون جون آدم ها اون قدر ارزش داره که مرگِ‌ یک نفر راهش رو به رسانه ها باز می کنه.

فقط خواستم بگم این ماجرای دردناکِ مرگ دختر افغان رو و حملاتی که به وزیر بهداشت شده بود رو خوندم و وقتی تصویرِ زشتِ بازار فروش اندام رو در کشور خودمون مقایسه کردم و مقیاس اش رو با وضعیت شکار انسان در ابعاد میلیونی، فقط احساس کردم که چه کشور پیشرفته ای هستیم!

با پاپاراتزی که حرف زدم ماجرای پاتریشیا جون کلن یادم رفت…