نوامبر 01 2003

مرزهای سخت افزاری ادراک

Category: فلسفهadmin @ 1:18 ب.ظ

محدودیت اندام اندیشنده

اندیشه چیست؟ در نگاهی علمی شاید ترکیب پیچیده ای از روابط است که در ذهن‌ ما به عنوان ماشین شناسنده شکل می گیرد. تفكر ماهیت مجردی ندارد. مغز ما، این اندام فوق پیچیده كه وزن آن در استثنایی ترین موارد به دو كیلوگرم نمی رسد، به وكالت از ما مسؤولیت اندیشیدن را بر عهده دارد؛ یا شاید این ماییم كه به وكالت از او بار زیستن را به دوش می کشیم. از این رو است كه تجربه های اندیشناك خود به واسطه ی همین ماشین را به معنای تمامی امكانات ممكن اندیشه می دانیم.
بحث بر سر محدودیت ذاتی یک فیلسوف است آنجا که خود نیز جزیی از جهان اطرافش است. دریغا که ما عقول مجردی که فراتر از این دنیا به نظاره ی آن ایستاده اند نیستیم. ما و هر آن چه که از جانب ما به ادراک می پردازد جزیی است از همین عالم مورد شناسایی و تابع محدودیت های آن. از این رو است که ما دربند محدودیتی گریز ناپذیریم. این محدودیت فطری، سخت افزاری و ژنتیکی است، چاره ندارد و چیزی نیست جز اندیشیدن به ابزار یک مغز محدود؛ مغزی که در لحظه ای کوتاه در میانه ی سلسله ی تکامل جانداران ظاهر شده و به نظر می رسد که توانایی آن در مدل سازی جهان اطراف تا کنون بی مانند بوده است. به طریقه های معمول مغز ما توانایی درک مفاهیمی فراتر از این محدودیت ها را ندارد. پس تا وقتی که ابزار دیگری برای اندیشیدن در اختیار نداشته باشیم، نمی توانیم از مرز های دستگاه تفکرمان در گذریم. شاید تنها بتوانیم نسبت به وجود آن آگاه باشیم: ما هر چیزی را نمی توانیم بدانیم چون دست کم مغز ما هر کاری را نمی تواند انجام دهد.

به نظر می رسد مغز ما برای گذشتن از این حدود باید ساختار سخت افزاری خود را تغییر دهد که قادر به آن نیست؛ با قدری ساده سازی می توانیم مغز را به پردازنده ی مرکزی رایانه تشبیه کنیم که به علت ساختار طراحی محدودیت های ذاتی در منطق پردازش خود دارد. حال اگر یک رایانه بتواند – مثلا به یاری برنامه نویس اش – منطق پردازش خود را به شیوه های نرم افزاری دگرگون کند، ‌ما نیز شاید بتوانیم.

خیلی هم نا امید نباشیم. راه حل هایی چون به کارگیری مغزهای کمکی به منظور تحمیل بخشی از بار پردازش ذهن به ساخته های دست بشر می توانند راهگشا باشند. هر چند كه آنها نیز کمک برای امر پردازش هستند و نه ادراک. هر بار که دو عدد بزرگ را با ماشین حساب ضرب می کنیم چنین یاری را از ماشین می طلبیم.
اگر مغز ما ساختار دیگری داشت چه می شد؟ چه بخش ازاصول پیشینی ما به سخت افزار مغز وابسته است و چه بخشی به یادگیری از دنیای پیرامون؟ مدلسازی نرم افزاری فرآیند اندیشیدن می تواند ما را تا حدودی به پاسخ این پرسش ها نزدیك كند، اما با فرض تحقق یک شبیه سازی با دقت کافی، باز درگیر یک دور اجتناب ناپذیر خواهیم بود: بخش های مغز به عنوان اجزای سیستم مورد شبیه سازی در بستر قوانینی فعالیت می كنند كه خود آنها را انتزاع می كنند.
ما یك پای در دنیای این حدود داریم و با پای دیگر می خواهیم از مرز های آن گذر كنیم. ما باز هم با هر كمك بیرونی ناچاریم كه با ابزار مغزمان بیاندیشیم و نتایج این اندیشه را نیز به وساطت زبان به مغزهای همانندی انتقال دهیم. هر چند كه این زبان خود – به روایت ویتگنشتاین متآخر – سازنده ی ساختار واقعیت است. پذیرفتن این ادعا كافی نیست. باید از چگونگی آن نیز پرسش كنیم: چگونه ساختار زبان، ساختار واقعیت را تعیین می كند؟

تحلیل فرارونده – تاریخچه مختصر

پژوهش های ما پیش از آنکه متوجه جهان شود باید متوجه جزء مهمی از آن یعنی دستگاه تفکر خود ما باشد. ادعای من این است که هر تلاشی برای شناخت ماهیت جهان بدون شناخت ماهیت همان شناسایی، بیهوده است. و هر کوشش فلسفی که به انگیزه های فیلسوف در راه رسیدن به آنچه كه خود حقیقت می نامد اهمیت ندهد به بیراهه می رود.
شكل گیری چنین ادعاهایی زاییده ی نگاهی متفاوت و نه چندان جدید به انسان در مقام موجود شناسنده است. نمونه ی درخشان تجربه ی شناخت شناسی به آزمایش های دكارت باز می گردد كه در تحقیق اینكه ما چه می توانیم بگوییم و به چه چیز می توانیم مطمئن باشیم از صادقانه ترین تجربه های تاریخ اندیشه است.
نخست او در همه چیز شك می كند و یقینی ترین گزاره را به عنوان بنیاد تفكر خویش می پذیرد: می اندیشم پس هستم! شاید می توانست بگوید: مغزی دارم كه كارهایی می كند، پس هستم. این یك انتقاد نیست و به هیچ وجه از تجربه ی ماندگار دكارت در تاریخ اندیشه نمی كاهد. من دست كم در این نوشتار در جایگاه تردیدآمیز او نیستم، و اختلاف این دو جمله – و نه اختلاف من با او – برخاسته از همین اختلاف جایگاه است. دكارت در جستجوی یقین است و می خواهد ساختاری بسازد كه از گزند همه ی شكاكان در امان باشد. ما همه در فضای انتزاع های ذهن خود غوطه وریم. پای را بر هر جا كه استوار كنیم، خلائی در زیر آن می بینیم و بالاخره باید در جایی متوقف شویم. او آنجا ایستاده تا عبرت آموز من باشد، بلکه فراتر نروم. در این نوشتار من به مصلحت تمام یقین های لازم را با تكیه بر مشاهدات روز علم استوار می كنم و اصولا در جستجوی تجربه ی فلسفی نابی از آن دست كه او بود، نیستم.

كانت در بیان تفاوت آنچه هست و آنچه می نماید چگونگی نمود (در برابر بود) را هم به شناسنده وابسته می داند و هم به موضوع شناسایی. او در نقد خرد ناب در جستجوی صورتهایی بر می آید که بنیاد شناسایی اند: ما نیز به جای پرداختن به موضوع های شناسایی به شناسنده می پردازیم. این شیوه ی انتقادی از مابعد الطبیعه با نام بررسی فرارونده (استعلایی یا transcendental) به نام وی شناخته شده است.

هیوم نیز می گوید: آنچه برای كشف معرفتی كه ما مستعد آن هستیم – در صورت وجود – مورد نیاز است، همانا تحقیق و پژوهش در باره ی چیزی است كه ما علم انسان می نامیم.
پس از انقلاب داروینی در زیست شناسی، كسانی چون اسپنسر نظریه ی تطور را به تمامی میدان های تحقیق، تعمیم دادند تا جایی كه استوار بودن فلسفه بر بنیاد زیست شناسی به سنت فلسفی سده ی نوزدهم بدل شد.

دیویی ارگان های زیستی موجودات زنده را ابزارهایی می دانست که در سیر تحولات زیستی درگذر اعصار و به منظور بقای گونه شکل گرفته اند. به باور او هوش نیز ارگان و ابزاری است که به همین سان پدید آمده است. حال فیلسوف چه می کند؟ ‌نوعی سواستفاده ی فلسفی؛ او ابزاری را که برای بقای نوعش تدارک دیده شده برای اندیشیدن به کار می گیرد.

توانایی شبیه سازی جهان و انتزاع مدل های سودمند در مغز به منظور جلوگیری از انقراض گونه ی انسانی، توسط فیلسوف برای هدفی جانبی یعنی دستیابی به حقیقت به کار گرفته می شود. حقیقتی که این بار نه شخص فیلسوف یا جفت و خوراک و رقیب و دشمن اوست. او پرسش های اساسی را مطرح می کند و اندیشه را در راه نوعی شناسایی به کار می برد که ممکن است نقض غرض باشد، یعنی بر خلاف فلسفه ی تکوینش منجر به نابودی او شود. «این درست بوده که در گذشته آنچه ما بصیرت و کشف علمی می نامیم برای ما زندگی بهتر و طول عمر بیشتر به ارمغان آورده است اما چندان معلوم نیست که در آینده نیز چنان باشد: اکتشافات علمی ممکن است همه ی ما را به نابودی بکشاند .«
پیکان شناسایی (از هر جنسی که باشد) پیش از هر چیز باید به سوی خود نشانه رود. بیان چنین دغدغه های پراكنده ای در تاریخ فلسفه ی ناب، تنها تركیدن حبابهایی را می مانند.

ذهن و مغز

گاه هنرمندان، نویسندگان و شاعرانی از بازخوردهای بعدی كه از اثر خود تحت شرایط محیط می گیرند اعتراف می كنند كه حتا شرایط جسمی بدن بر چگونگی نوشتن یا ساختن اثر آنها تأثیر دارد. قضیه از این هم فرا تر است. اندیشه آن چنان مجرد و ناب كه ما گمان می بریم نیست و همین تكثر دیدگاه های ما را موجب می شود.
هر رویدادی كه در ذهن اتفاق می افتد و می توان برای آن گزاره ای ابطال پذیر تعریف كرد بدیلی در مغز دارد. این اصلا به منزله ی یكسانی این دو قلمرو متفاوت نخواهد بود. در واقع هر اندیشه یا هر مدلی كه مغز از جهان بیرون می سازد تا جایی كه در حد توصیف و ادراك باشد می توان بدیلی سخت افزاری برای آن در مغز جست. در غیر این صورت مغز در یك وضعیت ثابت دو نوع ادراك متفاوت خواهد داشت كه بعید به نظر می رسد. خود قضیه باطل است ولی عكس قضیه محتمل تر به نظر می رسد: هر رویدادی در حوزه ی مغز معادل یك رویداد در حوزه ی ذهن نخواهد بود. ممكن است رابطه هایی بین اجزای مغز رخ دهد كه ما از آنها آگاه نباشیم و هرگز نشویم. یعنی در روند اندیشیدن، پردازش، به یاد آوری، و حتا حافظه مؤثر نباشد. در هر حال ذهن به شدت از رویدادهای سخت افزاری تأثیر می پذیرد و ما در مرحله ای از ادراك هستیم كه این تأثیر را نمی بینیم. چون پیش از آنكه به دراكه ی ما برسد اعمال شده است.
پذیرش این تأثیرپذیری برای هر اندیشمندی قدری دشوار است. چون از برخی از اندیشه های خودساخته ی او سلب اعتبار می كند. ما تا حدود زیادی زاده ی شرایط محیطی هستیم.
برای بررسی اندیشه بر اساس سخت افزار مغز به شیوه ی پوزیتیویستی نباید حریم ذهن دریده شود. گزاره های بسیاری وجود دارند كه ابطال پذیر نخواهند بود. در اینجا باید بسیار دقیق باشیم. اینكه ما طی چه فرآیندی لذت می بریم از این راه قابل بیان است ولی اینكه از پدیده ای واحد من بیشتر لذت می برم یا شما خارج از حوزه ی ابطال است.

وراثت و محیط جایگزین عقل و تجربه

آیا گزاره هایی وجود دارند که مقدم بر تجربه باشند؟ یعنی ذهن بدون استفاده از حواس بتواند به آنها دست یابد؟ تجربه گرایان باور نمی کنند و این همان داستان لوحه ی سفید است. اما عقل گرایان باور دارند كه تمامی دانش و شناسایی ما به واسطه ی تجربه حاصل نمی شود. حقایقی وجود دارند همچون قضایای ریاضی که با قطع ارتباط کامل موجود زنده با كیهان نیز قابل استناج اند.

کانت به این نکته اشاره کرده بود که اصول پیشینی مقدم بر تجربه در ذهن ما وجود دارند. یعنی نمی توان تصور کرد که 2*2 حاصلی غیر از 4 اشته باشد. اما او آن سان که باید از علت این وجود پرسش نکرده بود. فرض کنیم که اصولی هستند که ذهن ما آنها را به عنوان بدیهیات در می یابد. از سوی دیگر این اصول فراتر از ذهن ما نیز برقرارند یعنی در توصیف پدیده ها به کار می آیند؛ هنگامی كه دو سیب به دو سیب اضافه شود،‌ مجموعه ای از چهار سیب پدید می آید و چهار سیب همان است که از اضافه شدن یک سیب بر سه سیب نیز حاصل شده بود. البته ما هرگز نمی توانیم از وجود خودمان که در حال فکر کردن درباره ی سیبها هستیم چشم پوشی کنیم، ولی باز هم قضاوت می كنیم كه این روابط بین سیب ها بر قرارند صرف نظر از اینکه کسی آنها را ببیند یا نه.

چه عاملی این وحدت را پدید آورده است؟ اگر ذهن دنیایی است جدا از دنیای پیرامون، پس چگونه قوانینی را به صورت بدیهی در خود دارد که از قضا تجربه نیز آنها را تایید می کند؟ چرا دنیا را بدون این بدیهیات نمی توان تصور كرد و نپذیرفتن این اصول عقلانی مستلزم تناقض است؟ این به لحاظ عقلی محتمل بود که ما قوانین عقلی داشته باشیم که توسط تجربه تأیید نشوند. یعنی بدیهیات ما با مشاهدات مان تناقض افراطی داشته باشد. اما به نظر می رسد که مادامی که در گیر برهان های پیچیده و لفاظی های بی ثمر نشده باشیم، جای بسی تأمل است که تجربیات و مشاهدات شخصی ما، هم بدیهیات ما را تأیید می کنند و هم بر نتایج کوشش های صادقانه ی ما برای اثبات قضایایی بر پایه ی آن بدیهیات صحه می گذارند. ما پیش از هر تجربه و در دنیای درونی ذهن خود ثابت می كنیم كه وقتی دو ضلع مثلثی با هم برابر باشند، دو زاویه ی متناظر به آنها نیز برابرند. اما اندازه گیری نیز به طرز شگفت آوری از این كوشش ما قدردانی میكند. پس چه عاملی نفس این تصدیق را توجیه می کند؟

می توانیم از منظری پاسخ تکاملی این پرسش را در نیاکان فقیدمان جویا شویم. یعنی آنها که به تجربه با طبیعت سازگار شدند. داستان همیشگی تاریخ است که روایت می شود: آنان که بدیهیاتی داشتند که تجربه تایید نمی کرد منقرض شدند و ما ماندیم. نکته ای که در استدلال بند پیشین به طور پنهان به یاری تجربه گرایان می آید همین است که از دیدگاه تکامل این اصول پیشینی (سخت افزاری)‌ در طول زمان و به مدد تجربه در اجداد ما تکوین یافته اند.

پس اصول بدیهی یا پیشینی یا مقدم بر تجربه احتمالا وجود دارند. اما آیا آنها جهان شمول و كیهانی هستند؟ یعنی هر شناسنده ای و در هر جایگاهی –مستقل از تجربه – این اصول را در می یابد، یا می داند؟ شناسنده هایی كه ما تا كنون افتخار آشنایی با آنها ایشان را داشته ایم همگی متعلق به گونه ی انسانی بوده اند. این احتمال را بررسی می كنیم: اصول پیشینی –مقدم بر تجربه – وجود دارند ولی به تمامی كیهانی نبوده و منشائی نیز در ساختار سخت افزار مغز ما دارند. سخت افزار مغز ما در جریان تکامل چنان طراحی شده است که این اصول بدیهی را بپذیرد. هنگامی که مغز ما محدودیت های سخت افزاری برای اندیشیدن داشته باشد، این محدودیت ها می توانند برای شناسنده (یعنی صاحب مغز) از درون به عنوان اصول بدیهی عمل كنند. این ساختار سخت افزاری به تنهایی در بردارنده ی همه ی اصولی است كه ما آنها را مقدم بر تجربه می پذیریم. هر چه را كه ما می دانیم از دو حال خارج نیست؛ یا خودمان از محیط تجربه كرده ایم (گزاره های تجربی پسینی) و یا آن را از نیاكانمان به ارث برده ایم (گزاره های عقلی پیشینی). افراط در این اندیشه زوج وراثت و محیط را در جای دوگانه ی كهن عقل و تجربه می نشاند. شکل گیری دانسته های ما – حتا باورهای پیشینی – از راه تجربه – در ماده ی مغز – حاصل می شود. اگر ما محدودیت های تفکر – که ایجاب کننده ی اصول پیشینی اند – را نیز در نظر بگیریم، باز تجربه است که بر عقل مقدم است. یک باور زیست شناختی بر این نکته صحه می گذارد:‌ ساختار ژنتیکی مغز در سیر تکاملی و بر اثر تجربه ی نسل های گذشته پدید آمده است.

شاید خردمداران از ادعای خود کوتاه نیایند: این باور تكاملی آنتی تزی است كه از دل خردگرایی (تز) برآمده و با نفی آن تجربه گرایی نوینی را پدید می آورد (سنتز). هر چند كه این نوزاد كوچك خود گرفتار تناقضاتی اساسی است. این ادعا كه روابط ریاضی تابع ساختار مغز هستند، خود گزاره ای است بیانگر ارتباطی ریاضی گونه و عقلانی كه در صورت تغییر مغز دیگر به این شکل معنا نخواهد داشت تا تغییر قوانین ریاضی را تضمین کند. قضیه آن هنگام پیچیده تر می شود که ما ادعا می کنیم قوانین عقلانی که ما مطلق می پنداریم معلول شکل ارتباط اجزای مغز هستند؛ حال آنکه در موشکافی همین ارتباط ناچاریم اجزای مغز را به واسطه ی تجربه و مشاهده تحلیل کنیم. یعنی مشاهده و تجربه ی ما باید توصیف کند که ارتباط اجزای مغز چگونه منطق تفکر ما را تعیین می کند. این تناقض ها از آنجا حاصل می شود که ما در قلمرویی فراتر از حدود محدود شناسایی خود قدم گذاشته ایم.

اما این پایان كار نیست. فرض کنیم که با همه ی تناقض هایش بپذیریم كه با تغییر در سخت افزار مغز قوانین ریاضیات نیز باید دگرگون شوند. این نمی تواند ردیه ی كاملی بر اندیشه های خردگرایان باشد. آنها هنوز برگ های برنده ای در دست دارند. این نكته را نیز نباید از نظر دور داشت كه چنانكه گفتیم این ساختار مغز كه این همه از آن سخن می گوییم و می خواهیم تصورات را در اثر دگرگون شدنش بررسی كنیم، خود محصول تماس میلیونها نسل از نیاكان ما با دنیای اطراف است تفاوتی نمی كند كه تركیب آن محصول باز خورد طبیعت به جهش های نسل های گذشته باشد و یا برآمده از تك تك لحظات زندگی آنان.‌ پس هنوز هم ممكن است اصول كیهانی به نحوی ازلی و ابدی، و مقدم بر تجربه ی ما و اجدادمان وجود داشته باشند كه به مرور زمان نقشهایی از خود را مانند شیارهایی بر بستر لزج مغز ما حك كرده باشند.

پیام بگذارید: