مارس 05 2004

شل گرفتیم

Category: سیاستadmin @ 5:53 ب.ظ

نمی دانم چه بر سر اصلاحات آمده. تحولاتی که اکثريت قريب به اتفاق ملت ما خواستار شدند و اعلام کردند آيا دوباره نافرجام ماند. آيا بايد نسل ديگری از پی بيايد و سنگ را به روی ديگر بگرداند. نمی خواهم از سياست بگويم ولی امروز چيزی مهم تر از وضعيت بغرنج کنونی به خاطرم نمی آيد. هر جند که موضع گيری هايم در اين باره بيش از اندازه نسنحيده و عصبی بوده است.

احساس می کنم قطار اصلاحات که از اولين ايستگاه های واپسين حرکت اش از حوالی سال ۷۵ تا کنون همراهی اش کرده بوديم به پايان راه می رسد. تنش ها را به ياد می آورم. دوست دارم بپذيرم که همه ی همراهان حسن نيت داشتند. دوست دارم باور کنم که ما همه ی آنچه در توان داشتيم در اين راه گذاشتيم و حجت را بر خود تمام کرديم. بو يش از آنها می خواهم باور کنم که اين اسب خفته دوباره سر بر می آورد و لنگ لنگان به جلو می خزد.

گمان می کنم که مدارا کرديم و جای آن نبود. نمی دانم اين قضاوت به جا است يا نه ولی من امروز که چيزی از رکن چهارم دموکراسی برجا نمانده از خاطره ی روزنامه های مردمی چيزی جز افشاگری های عريان گنجی و طنز بی پرده ی نبوی به ياد نمی آورم. خاطرم هست. جامعه را که بستند و توس در آمد. مرتضی کاظميان که از جای دیگری می شناختم، شجاعانه نامه ی تمسخر آميزی در پاسخ به سخنان يزدی رييس سابق ديوان قضا در خطبه های نماز آدينه نوشت و توس منتشر کرد. در آن زمان سابقه نداشت که مقامی تا بدين حد بلند پايه را اين چنين به چالش کشند و يک روزنامه نگار لاغر اندام بی هيچ پشتوانه يک تنه ابهت پوشالی اش را فرو ريخت. در پی او يال و کوپال بسياری ديگر فروريخت. چنان ريخت که ديگر بار نه با وحشت و نه خشونت صورت نپذيرد. در همان دوران رفورميست های ميانه رو تر از تريبون های اصلاح طلب او را سرزنش کردند که زود بود و هنگامش نبود که چنين به گستاخی سخن بگويی.

در کوی بوديم. گروهی می گفتند برويم و گروهی می گفتند بمانيم. گروهی می گفتند برويم در خيابان و آنجا فريادمان را به خلقی که از دريچه ی سيمای حکومتی ما را مشتی اوباش می بيند برسانيم و گروهی ديگر می گفتند قانون مدار باشيم. اينها حکم تير دارند و خدا را بنده نيستند و چه و چه … گروه دوم را گاه به ندرت اين روز ها بر مسند نمايندگی و استانداری و معاونت فرمانداری فلان شهر و بخش می بينم و ما اولی ها همان هستيم که بوديم. از حق نمی گذرم که دومی ها بيشتر زندانی و بازداشتی و رد صلاحيت شده در دل داشته اند و دارند. ما همه حسن نيت داشتيم. ما که در محوطه ی دانشگاه زندانی بوديم و منطق مان بر باد رفته بود. بی خبر از آنکه آن بالاتر ها داستند مثل مهره بر نطع مام ميهن جابه جايمان می کردند و شايد نمی دانستند که دست بالای دست … يا آنکه ورقی نزده بودند قرآن خود را که ما بيشتر خوانده بوديم و اين قوم مگر نمی دانند که خدايی که آنها را آفريده است از آنان قدرتمند تر است؟ آنچه رخ داد اين بود که هميشه جمع مان کردند. مهارمان کردند. و گاه آتش زير خاکستر را به ادرار کودکی از تخم خويش خاموش کردند.

اما آيا به راستی ما تند می رفتيم؟ آن موقع نمی دانستم حق با کيست. هر کسی دلايلی داشت. ولی امروز که آب ها از آسيا افتاده و گرد و غبار فرونشسته از اين زاويه که ايستاده ام چيزی که از پسش می بينم  حق را به تندرو تر ها می دهد. ما کوتاه آمديم. ما سازش کرديم. به سازشکاران اعتماد کرديم و قافيه را باختيم. امروز راضی ام از هر شعاری که دادم و هر خط قرمزی که زير پا گذاشتم. هر قانونی که به صلاح ديد خود و وجدان و شعورم نقض کردم و هر سخنی که در اين راه گفتم و نوشتم. حس افتخار می کنم و آرزو که ای کاش همراهی مان می کردند.

پیام بگذارید: