جولای 04 2007

در باب مردمی که ماییم

Category: سیاستadmin @ 10:41 ق.ظ

سیاست بر دو نوع است
یا پدر و مادر ندارد
یا کار انگلیسی هاست

– عمه خانم پدربزرگم

۱. برخال: ساختار قدرت این مملکت عینهو فرکتال می ماند؛ هر گروهی که روی کار می آید در لحظه دو شقه می شود، این ورش می شود چپ و آن ورش راست. بعد از چند وقت یکی شان قدرت را به دست می گیرد و دوباره از نو. چیزی که حال ام را می گیرد این است که تحلیل گران و مطبوعات این همه به قدرت اهمیت می دهند و این قدر آرایش نیروهای سیاسی را وابسته می کنند به این که چه کسی سر کار است و حالا از اینها که سر کارند کدام شان را می توان گفت اصلاح طلب که در این ستون راجع به شان بنویسیم و کدام شان را هم محافظه کار که در آن ستون. آها! ستون سومی هم هست. هر آنچه که خارج از قدرت است. ولو آنکه نود و نه درصد فعالان را شامل شود. نام اش اپوزیسیون است، مصداق اش خاتمی. می گویید نه؟ دست هایش را نگاه کنید. یعنی برچسب های سیاسی این قدر سیال و نسبی اند که پس پریروز حجاریان اصلاح طلب باشد، پریروز خاتمی، دیروز هاشمی، امروز قالیباف و شاهرودی و فردا احتمالن خامنه ای؟

۲. هم میهن: این آقای مرتضوی همیشه اینجور وقت ها چند میلیون هیت می خورد و خواهر و مادرش را می فرستد به بالاترین تا آبها از آسیاب بیافتد و تسلی خاطر بازماندگان شود. خداوند پدر و مادر پنتاگون را بیامرزد که این اینترنت را تقدیم جهانیان کرد که این جور وقت ها احساس آزادی به آدم می دهد و به جای قرص اعصاب عمل می کند. بگذار الکی خودمان را سرگرم چهارتا وبلاگ کنیم و دل مان خوش باشد که مردم اعتراض می کنند.

۳. وزرا: پیش از آنکه از سر کارم بیرون بیایم هر روز از دم در منکرات وزرا رد می شدم، کرور کرور آدم توی آفتاب منتظر بودند از هر قشرو سنی. آمده بودند تعهد دختران شان و جریمه ی ماهواره های شان را بپردازند و بروند به دنبال بدبختی های دیگر. همه زیر لب فحش می دادند از اوضاع گرانی و مسکن و … که هرگز اینجوری نبوده. اما یکی شان تخم نمی کرد – از ترس آن که رسیدگی به پرونده اش عقب بیافتد – از خایه مالی سرهنگ تمامی که جذبه اش اندازه ی گروهبان دودو نبود دست بدارد. خوب، آفرین مردم خوش غیرت. کلاه تان را بچسبید که باد نبرد. اگر یک ملت شایسته ی آن باشد که روی گنج بنشیند و گرسنگی بکشد و در ازای آن هم بد حجاب و شرور قلمداد شود، آن ملت خودِ خودِ ماییم.

۴. سکوت: جامعه را که بستند، جامعه توامان در حیرت و اندوه فرو رفت. توس که در آمد با همان شکل و آب و رنگ انگار که دنیا را به ما داده بودند. این یکی گستاخ تر آمده بود با سرمقاله ای که برای نخستین بار شاید از سال 59 رییس قوه ی قضاییه (یزدی) را زیر و رو کرد که تو فکر می کنی کی هستی که روزنامه می بندی؟ تا مدت ها حکومت می ترسید که سر به سر مردم بگذارد. می دانست که بهای هر توقیف، یک روزنامه ی نوست. بهای هر رد صلاحیت یک تجمع است. و بهای هر دستگیری یک درگیری. این بود که دست به آزمون های جسورانه تر زد. رهبری شخصن وارد کار شد و دیدیم که نه این کارش درست تر است. پانزده تا پانزده تا می بندد. مردم سکوت کردند. اتاق فکرشان این بار درست عمل کرد. به اندازه ی یک مجلس آدمیزادگانی را که رأی می آوردند تا بروند آن تو را رد صلاحیت کرد و یک قوه را از دست یک گروه در آورد و داد به آن یکی. همه سکوت کردیم. هیچ دانشگاهی بلند نمی شود بگوید که پلی تکنیک، اگر تو اولی، ما دومیم. هیچ کس صدای اش در نمی آید که چرا کسی که به جرم کتکی که در یک تجمع خورده، باید شلاق بخورد و حبس بکشد. همه سکوت کرده ایم. و این سکوت ادامه دارد…

پیام بگذارید: