فوریه 02 2006

نارا

Category: رویاadmin @ 5:16 ق.ظ

عصر با موسيقي به خواب رفتم. از آن خواب رفتن ها كه گذارشان از بيداري به ناهشياري كيف بي وصفي مي دهد. خواب عجيبي ديدم: يكي از دوستان صميمي ام – نمي دانستم كيست و چهره اش در خوابم پديدار نبود – در مكاني مثل مجتمع تجاري گاندي – خيلي رويايي تر و دوست داشتني تر – كافه اي زده بود. اسم اين دوست مبهم را نارا مي گذارم. يادم هست كه شفاف بود و محو. او من و دوستان مشترك مان را دور هم جمع كرده بود. يك هفته مانده بود كه از ايران بروم؛ از همه براي هميشه خداحافظي كردم و خارج شدم. برف مي باريد. با ناباوري مازيار نيشابوري و بهرنگ درويشيان را ديدم (دو تا از دوستان قديمي كه يكي به گمانم همين جا هاست و  دومي الان در هلند فلسفه مي خواند). به آنها گفتم مي خواهم از اين هم بيشتر غافلگيرتان كنم و بردم شان بالا پيش نارا كه ظاهرا آنها را بهتر مي شناخت. توي كافه فهميدم كه پدر نارا نويسنده است و علي اشرف درويشيان (پدر واقعي بهرنگ) را از كانون نويسندگان مي شناسد. از آنها هم خدا حافظي كردم ولي ماجرا چندباري انگار كه تكرار شد.  توي برف دوستان ديگر را مي ديدم و مي بردم شان پيش نارا. نادر خرمي و امين خليلي ن‍ژاد و فرهاد خندان يادم هست با يك اكيپ از بچه هاي البرز. نارا همه را مي شناخت. آها! يكی ديگر هم بود. اميد زندي شريك نارا بود.

خواب شيرين ام تمام شد. نمي خواستم چشم باز كنم. دوست داشتم بقيه را ببينم. همه ي دوستان ام را. در همه ي دوران ها. چشم كه باز كردم تا مدتی تحت تأثير رويا بودم: سيري منطقي داشت. هيچ چيزي به هيچ چيز ديگر تبديل نمي شد. صحنه ها هم جا به جا نمي شدند. به جز يك صحنه كه نزديك بود از سوراخ كف كافه ي نارا به عمق طبقه ي پايين – جايي كه يك ديگ بزرك بود كه گويا آش مي پخت – سقوط كنم…

همه اش در اين فكر بودم كه نارا كيست؟ برايم جالب بود كه همه او را را مي شناسند؛ همه ي دوستاني كه در سنين مختلف و در جاهاي گوناگون با آنها آشنا شده بودم. نارا كدام يك از دوستان من بود كه آن قدر به هم نزديك بوديم كه حتا چهره اش هم در خواب برايم تجسم نداشت؟ چرا با او حرف نمي زدم؟ چرا همه را مي شناخت؟

برداشت من از این رویای نمادین چنين است:‌ نارا من بودم. نارا آن بخش از وجود من بود كه ريشه در اين خاك دارد و مي خواهد بماند. كسي كه در اينجا كسب و كار دارد، به دوستان اش وابسته است و آنها را دور هم گرد مي آورد. نارا گذشته ي من بود. ربع قرن تجربه ام در اين خاك.و آن كه توي برف مي رفت من بودم. آينده ي من. آن بخش از من كه مي خواهد هجرت كند، حتا در برف. در حالي كه دوستان اش در گرماي كوچك كافه ي نارا دور هم جمع اند و هر بار يك دوست را بهانه مي كند كه بماند. حس دلشوره ام در كافه ي نارا – وطن – را يادم هست. در يكي از نماها كه كافه اش سرخ و زرد رنگ شده بود – مثل مغازه هاي كنتاكي – و حفره ي سياه – شايد مشكلات وطن – من را تو مي كشيد. آنجا مي خواستم بزنم بيرون.

رويايم از تضاد من با خودم مي گفت. چيزي كه مدتي است درگيرش هستم. اينكه بمانم يا بروم. زودتر از آنكه برايم پيش بيايد همه ي ذهنم را اشغال كرده و دريغ هايي را همراه ام. اين است كه همه چيز را موقتي مي بينم. هر كسي را كه ديدار مي كنم يا در هر موقعيتي كه قرار مي گيرم مي شمارم كه اين آخرين بار است يا مثلا چند تا مانده به آخرين. حسابگري هايي از آن دست كه محتضران مرگ در خود تجربه مي كنند. وجود ام دو نيمه شده و يكي شان – آنكه دل در گرو گذشته دارد – نارا است.

3 پیام برای “نارا”

  1. neeloofar می گوید:

    باورم نميشه…”نارا”‌؟؟؟؟
    تا به حال نوشته هاي منو نديديد؟من هرگز فكر نميكردم كسي مثل من اسم بخشي از وجودشو بذاره نارا!!!! الانم دارم شاخ در ميارم.راستش اينجا رو هم اتفاقي ديدم.

  2. Azadeh می گوید:

    دلم برای نارا تنگ است و وطن تنهاست.اینجا هم خفگی تابوت را دارد. انگار به تمام زندگی کافور پاشیده اند. بوی مرگ میدهد. دلم برای نارا تنگ است. راستی اگر روزی بازگشتم سراغ نارا را از که بگیرم. روحم را آخرین بار در کجای وطن تف کردم؟

  3. Sara می گوید:

    سلام نیما جان. متن بیسر قشنگی‌ بود
    در حقیقت تفسیر بسیار زیبای از رویا آات را به قلم در آوردی
    احتمالا خیلی‌ از مهاجران چنین تصویری را به تصویر متفاوت قبل و بعد از سفر دیده‌اند
    ممنون از به اشتراک گذشن اش، آرزوی موفقیت همیشه ات را دارم

پیام بگذارید: