ژوئن 28 2010

کابوس

Category: رویا,سیاستadmin @ 3:07 ب.ظ

همین الان از خواب پریدم. خواب دیدم با سه تا برادر لاریجانی گلاویز شدم توی یک دفتری در تهران. به صادق گفتم من از تو برای قوه قضاییه ات متنفرم. بعد علی با خشم و عصبانتیت بی وصفی اومد گفت این دیگه کیه جرات کرده این طوری حرف بزنه؟ گفتم از تو هم برای صدا و سیمات متنفرم – مجلس یادم نبود! – و بعد سومی اومد یادم نبود برای چی ازش متنفرم ولی به اون هم دری وری گفتم. بعد سه تایی افتادند دنبالم و من فرار کردم توی کوچه. کوچه هه بیستم سعادت آباد تهران بود. من از اون ها تند تر می دویدم و به محض اینکه از دیدرس شون دور شدم فرار کردم توی یک پارکینگ و از راه پله هاش از داخل یک خونه سر در آوردم که شبیه زاغه های فقیر نشین بود. توش سی چهل نفر آدم نشسته بودند در یک سالن بزرگ و تاریک روی زمین دور یک سفره با نقش های سنتی تخته بازی می کردند. از اینکه مهمونی شون رو مختل کردم عذرخواهی کردم و وانمود کردم که دعوت بودم. شروع کردم مثلن دنبال یکی از دوست هام گشتم و یواش یواش خودم رو به پنجره نزدیک کردم. یک هو بسیجی ها در این ها رو شکستن و ریختن تو خونه. اهالی خونه هم باهاشون همدست شدند و همه افتادند به دنبال من. از پنجره پریدم بیرون در یک ارتفاع بلند و شانس آوردم که زیر پام یک پشت بودم دیگه بود. همین طور از سطوح مختلف پشت بوم ها می پریدم با سرعت و یکی دو جا مجبور شدم با صورت شیشه بشکنم. خطر اون قدر واقعی بودم که می تونستم حس کنم اگر گیر این ها بیافتم زنده زنده تکه پاره ام می کنند. در کل مثل بازی های ماشین رانی سرعتم از اون ها بیشتر بود و اگر به موانع بر نمی خوردم ازشون خیلی جلو می افتادم. در همین احوال و در یک پرش بلند بین دو پشت بوم متاسفانه بیدار شدم.

پ.ن. خیلی واقعی بود. عجب عرقی کردم.

۱ پیام برای “کابوس”

  1. علی - کامنت برگزیده از فیس بوک می گوید:

    nagofti tu kuche bonbast un seta bahat chkar kardan ke aragh kardi

    —–

    بیستم بن بست نداره علی جون. از علامه و بیست و چهار متری دویدم بالا تا سمت پارک بالای پارک یه مجتمعی بود. اینا هم همین طور دنبالم می دویدن. بعد رفتم از پله ها بالا یه پسره که آشنا بود و موهاش اون موقع توی خواب بلند بود در رو وا کرد. من به جایی که برم تو یک هو جاخالی دادم این سه تا با کله رفتن توی واحد پونزده و در رو روشون بستم. بعد اون سه تا مثل سه … See Moreتا سگ هار از روی من تغییر سوژه دادند به اون بیچاره و باهاش مشغول شدند. من هم که بیرون در بسته بودم – دم در راهرو تو آسانسور – برای این که موزیک متن عاشقانه داشته باشن. هی زنگ خونه رو هر سی ثانیه یک بار می زدم و صداهای رمانتیکی می اومد به عنوان بک گراند قضیه به این شکل

    http://www.youtube.com/watch?v=ZkQwEMXVH8I

    منتها زنگ شون یه ملودی کوتاه بود از کت و کول افتادم اون قدر زنگ زدم تا کار این سه تا تموم شه

پیام بگذارید: