ژوئن 19 2007

هزارتوی خواب

Category: ادبی,رویاadmin @ 1:15 ب.ظ

هزارتوی هفدهم در آمد. این چندان که می دانید یک ماهنامه ی موضوعی اینترنتی است که شماره ی اخیرش به موضوعِ خواب اختصاص دارد. در این شماره به یاد دایی ام (ابولفضل جوانمردی) که اخیرن در هنگام عبور از خیابان در یک تصادف رانندگی در گذشت، سه داستان واره نوشته ام زیر یک عنوان، بخوانید:

فراتر از آن که در بیداری به چنگ آید

1. از عرض خیابانِ تاریک می گذرم. دو لکه ی نور، دو مشعل روشن از دور، به سویم می آیند. نورشان خیره ام می کند. پیشتر می آیند. تا تصادف نکرده ام کاری باید کرد، اما من که می دانم این یک رویا است. چرا ادامه اش ندهم وقتی گزندی به من نخواهد رسید؟ به هیجان اش که می ارزد. می خواهم تکان بخورم. خودم را کنار بکشم. اما نمی توانم. چیزی به برخورد نمانده. مویایل زنگ می زند: ساعتِ هشت و نیم.

خروس دیجیتالی بی محل! رویای پاره شد را که نمی توان بند زد. نیمخیز، چشم هایم را می مالم. خسته تر از آن ام که به هنگام به شرکت برسم. می روم دستشویی و باز می گردم. یکی روی تخت ام خوابیده. «-بلند شو.» تکان نمی خورد،‌ انگار که غش کرده باشد. می خواهم از پنجره پرتابش کنم به بیرون. نور شدیدی در پشتِ آن چشم هایم را می زند؛ بیشتر و بیشتر. می خواهم رو برگردانم، اما ماهیچه های گردن ام یاری نمی کنند. چشم هایم را باز می کنم. روی تخت دمر افتاده ام و آفتاب، راست افتاده توی صورت ام. دارد دیر می شود. امروز اصلن حوصله ی شرکت را ندارم. لعنتی! یادم افتاد؛ دایی ام مرده. پریشب بیرون از شهر، یک ماشین با سرعت به او زده و کارش را ساخته. این خبر را دیشب به ما دادند. خوابِ من ذاتن سنگین است، اما هرگاه که رویارویی با بیداری برایم دشوار بوده، سنگین تر شده است. این است که الان تا که می شود خوابیدن را ترجیح می دهم. اما مگر زنگ تلفنِ می گذارد؟‌

«- الو؟ عجب! پس ماجرای تصادف شایعه بوده؟ یا شاید من خوابش را دیده بودم. خوب؛ برای برگشت به زندگی کاری از دست من ساخته است؟ البته. ببین، اگر تو مرگ را انتخاب کنی انگار رفتی پشت دیوار وجود. خوب چه کاری است؟ بمان این ور دیوار پیشِ ما…» استدلال ام شاهکار بود. دایی ام کاملن قانع شده و به زندگی بر گشته. کاش یکی تلفن را بردارد. دست ام را دراز می کنم که موبایل را خفه کنم: ده دقیقه مانده به نُه.

باید زودتر بروم دستشویی. خالی شدن چه حالی دارد اگر روی کاشی های سرد بی خیالِ جفت کردن دمپایی ها شوی. اگر به موقع بیدار نشده بودم خودم را خیس می کردم. این نور لعنتی اینجا هم رهایم نمی کند. همیشه این ساعت از صبح آفتاب تندی از لابه لای پره های هواکش می تابد. تلفن زنگ می زند. از آژانس است. باید زودتر سوار شوم. چقدر خوب می شد اگر هر روز ترافیک همین قدر سبک بود. راننده گازش را می گیرد که ناگهان یک نفر می دود جلوی ماشین. به هیچ قیمتی نباید با او تصادف کنیم. مطمئن ام اگر این پیچ را درست رد کنم دایی زنده می ماند. چشم هایم را باز تر می کنم که بهتر ببینم.

خواب می دیدم. به خیر گذشت. تنبلی ام می آید که بروم دستشویی. شنیده بودم که ابن سینا این جور وقت ها حتا روی اسب خودش را راحت می کرده. پیاده هم نباید بشوی. فقط باید نگاه اش داری که تکان هایش آزارت ندهند. به خصوص آن اسب سفیدی که راننده ی شرکت سوارش شده. می گویم: «دایی! من نمی توانم از رودخانه عبور کنم.» با قدرت می گوید: «روی اسب آسیبی به تو نمی رسد.» تا کمر می زنیم به آب. من هنوز دلم شور می زند که جریانِ رودخانه او را ببرد. اما او آن طرف ایستاده و خندان با نگاهی عمیق، عمیق تر از آنی که بتوانی تصورش را کنی، از دوردست تماشایم می کند.

2.
«چی شده عزیزم؟». پسرکِ رنگ پریده ایستاده کنار پنجره و قدش نمی رسد که خیابان را از آنجا ببیند. زبان اش بند آمده. مادر دوباره روی تخت می خواباندش و نوازش اش می کند. پسر قرار ندارد. خودش را به خواب زده و انتظارِ سیاه شدن طرح نارنجی پشت پلک اش را می کشد. مادر بلاخره چراغ را خاموش می کند و تنهایش می گذارد. نور ماه روی کف و دیوار اتاق نقشِ صلیب واری بسته است. کودک چیزی مبهم را در آن جستجو می کند. انگار که مردی سایه نما پشت پنجره ایستاده باشد و تماشایش کند. فریادی می زند و از خواب می پرد.

خودش را در فضای فلزی بین دو کانال کولر می یابد. با خود می اندیشد: «سالها بود که کودکی ام را به خواب ندیده بودم». الآن او چندساعتی است که همین جا خفتنِ شهر را به انتظار نشسته، اما خودش به خواب رفته است. بلند می شود، خودش را می تکاند و نفسِ عمیقی می کشد. آهسته گام برمی دارد، انگار هیچ شتابی در کار نیست. آسمان صاف و ماه قرص است. می ایستد. سایه ی جان پناهِ لبه ی پشت بام افتاده روی کفش هایش. به مرز خمیده ی روشنی و تاریکی خیره می شود. بارها خودش را در این موقعیت یافته و هر بار از خواب پریده است؛ هرگز شجاعت اش را نداشته که بعد از سقوط را خواب ببیند. اما جان پناه، این بار برای اش معنایی فراتر از هر دیوارِ دیگری دارد؛ هر دیواری که تا کنون به زندگی اش دیده. خودش را بالا می کشد و می ایستد روی دیوارِ متفاوت. هوای بهاری را فرو می کشد و با چشم بسته قدم آخر را بر می دارد. ناگهان چیزی ته دلش فرو می ریزد. انگار که در یک گرداب تاریک غرق شده باشد. فکرش را هم نمی کرد که همه چیز به همین سادگی، با این جمله تمام خواهد شد: «رازی باشد با ستارگان ام». دیگر قابل تحمل نیست. باید بیدار شود. باید که بیدار شود…

چشم می گشاید. تکیه داده به تیر برق و گویا در همان حال خواب اش برده. شبگرد به خود تکانی می دهد، چوبدستی اش را از پشت دودستی می گیرد و قدم زنان به نگهبانی ادامه می دهد. پنجره های بلندترین ساختمانِ منطقه همه خاموش اند، به جز یکی که صدای موسیقی از آن به گوش می رسد. مردی از همان پنجره تا کمر خم شده و پایین را نگاه می کند. ساختمان کج و معوج می شود. باد شدیدی می زند توی صورت اش. سرش گیج می رود. موسیقی زمزمه می کند: «باز امشب در اوجِ آسمان ام». ناگهان از صدای یک فریاد از خواب می پرد.

چراغِ روشن مانده و درِ بسته ی اتاق نشان می دهد که فراموش کرده پیش از خواب موسیقی را ببندد. پنجره را باز می کند: یک نفر تکیه داده به تیرِ برق. پایین تر یک نفر، مثل یک سایه، نقش بر زمین شده. از ساختمان های روبرو یکی دو تا چراغ روشن می شود. زنی کودک اش را از کنارِ پنجره به داخل می کشد و چراغ دوباره خاموش می شود.

3.
آنچه در بیداری به زبان وصف می شود، در خواب هست؛ موجودیت دارد. حالا نگاه ام کن. نترس. من، کیمیای خواب زی، زیبا ترین زنی هستم که همه ی سرزمین های خواب وبیداری به خود دیده اند. از آن بخت برگشتگانی چون تو که در رویای شان مهمان بوده ام، چیزهای زیادی شنیده ام از سرزمین بیداران که می گویند زنان زیبایی دارد. من هرگز آنجا نبوده ام؛ نمی توانستم باشم چون از جنسِ خواب ام. فقط می دانم که زیباتر از همه ی آنان ام. مردانِ پرشماری از جنسِ تو آرزوی همخوابگی مرا داشته اند، اما آن را با خود به گور برده اند. همه شان را می گویم. مشکل اینجا است که چنین کاری از من بر نمی آید؛ اگر بخواهم با یکی از شما باشم باید به اقلیم بیداران بروم و بهای این کار، تو نمی دانی که از کف دادن جاودانگی ام است. ما اینجا در سرزمینِ رویاها هرگز نمی میریم. گرچه زندگی را هم به کیفیت بیداران نمی زییم. تنها یک محدودیتِ کوچک وجود دارد: عمر ما را بسته اند به رویاهای ساکنان سرزمین بیداری؛ مادام که شما خواب می بینید ما جایی برای زیستن داریم. درست مثل واژگانِ خفته در دل قاموس ها که منتظر می مانند تا ادا شوند. اشکالی هم ندارد. تنها عیب اش در این است که ما را به بازیگران صحنه ی تخیل شما تقلیل می دهد؛ ناچارمان می کند نقش هایی بزنیم که میزبان را وا دارد تا زمانِ بیشتری به تماشا بنشیند. کارِ جذابی نیست. من معمولن با میزبان ام سخن هم نمی گویم. حرف خاصی نداریم. اگر هم سخنی باشد از سرِ ناچاری است و حکمِ امرار معاشِ شما را دارد. مثل امشب که فعلن اینجا جا خوش کرده ام. دیگر این آوارگی از این خواب به آن خواب برای ام عادت شده. بگذریم. پیشتر که به خواب ات نیامده ام. نه؟ پس کنجکاوی بدانی چه شکلی ام. خوب، در واقع کسی صورتِ واقعی من را ندیده. حتا کسانی که به خواب شان آمده ام تصور درستی از خطوطِ چهره ی من ندارند. بوده که یک عمر دل به من باخته، بی آنکه به درستی بداند که لحن صدای ام چگونه است، یا آنکه بتواند از رفتارهای من، ‌از حالات ام چیزی بگوید: رفتاری درکار نبوده. فقط حضور بوده بی هیچ کیفیتی. راستش من اصلن چهره ندارم. فقط چند کلمه ام: «یک باشنده ی محض، فراتر از آن که در بیداری به چنگ آید». تو الآن، بگذار دقیق بگویم، دوازده دقیقه است که داری من را زیر لب تکرار می کنی. انگار این بار تقصیر از خودم بود؛ داری بیدار می شوی. می دانی که. بدرود.

۰ پیام برای “هزارتوی خواب”

  1. FARHAD می گوید:

    هی رفیق یه نمایش فیلم بذار بیایم.

  2. مسعود می گوید:

    سلام. داستان شروع جذابی دارد. با اینکه معمولا “ادامه” را نمی خوانم، ولی ایندفعه خواندم.

  3. vian می گوید:

    گوچی گوچی کوچو کوچو
    همینطوری :دی آخه دلم تنگ شده بود برا کامنت دادن 🙂
    سهم منو هنوز ندادیا .

  4. admin می گوید:

    عا عا! عاعاعا!عا! عاعا !عا! عاعاعا! عا! عا عا!
    دلم عاشقه گل من می دونی.

    منم خواستم بگم فهمیدم که این عای اول آهنگ با عینه نه الف.
    راستی سهم چی؟ مثلن خنگ بودم

  5. از زندگی می گوید:

    ای ول !
    —-
    البت که حق با شما است. اما کدوم قسمت اش؟

پیام بگذارید: