سپتامبر 17 2013

بر اساس داستان واقعی

Category: پراکندهadmin @ 11:49 ق.ظ

[بر اساس یک داستان تلخ اما واقعی]

فریال زنی بود میانسال با یک جاروبرقی قوی و یک سگ کوچولوی مامانی. فریال اسم سگش را گذاشته بود فندق چون از گردو و بادام برای یک سگ نام مناسب تری بود؛ خودتان تصور کنید آن هم سگی با کمالاتِ فندق.

یک روز آقتابی فریال در هنگام نظافت خانه اشتباهی دم فندق را کشید داخل جاروبرقی. او از همه جا بی خبر در ابتدا ماجرا را چندان جدی نگرفت چون نمی دانست این اتفاق می تواند به قیمت تغییر سرنوشت او تمام شود. پس خیلی آرام تلاش کرد که جارو برقی را از دم فندق جدا کند ولی در یکی از همین تکان ها ناگهان جارو فندق را درسته به داخل مکید. فریال سرآسیمه دوید تا ماشین را از برق بیرون بکشد و سگ را در بیاورد اما در همین زمان دسته ی جارو در هوا چرخی خورد و افتاد روی خودش و بدنه و سپس دسته اش را هم در خود بلعید. دیگر نه خبری از فندق بود و نه جارو.

فریال وحشت زده شده بود. سرش گیج رفت و روی توالت نشست. همان جا شروع کرد به ریدن. حالا نرین کی برین. چشمانش بیشتر و بیشتر سیاهی می رفت و آرام آرام پارس سگش را می شنید که صدایش می کرد. آن روز فریال آن قدر رید که سر و ته شد و تمام شد.

فردای آن روز وقتی پلیس به خانه ی فریال آمد سیم جارو برقی را را روی زمین پیدا کرد اما هنگامی که ماموران گزارش خود را در مورد مفقود شدن زنی با سگش تنظیم کردند هیچ کس اشاره ای به این نکرد که فریال،‌ فندق و جارو هر سه به آینده سفر کرده بودند.

آینده ای که ایمنی لوازم خانگی اش به حدی رسیده بود که چرخ گوشت ها انگشتان کودکان را چرخ نمی کردند و جاروبرقی ها سهوا سگ ها را نمی بلعیدند. تمدن بشری راه هر نوع سو استفاده ی غیر بهداشتی از لوازم خانگی را بسته بود. حتا دیگر نمی شد از جارو برقی برای استمنا استفاده کرد چه برسد به عنوان ماشین زمان که به ذهن احدی خطور نمی کرد. در چنین دنیایی دیگر چه راه بازگشتی به گذشته باقی می ماند؟

فریال که دلش برای خانه و زندگی اش تنگ شده بود آهی در بساط نداشت. حتا مثل اصحاب کهف پولش با ارز رایج مملکت ناهمخوان بود. شرق و غرب دیگر معنای سابق را نداشت و نه دیگر مشرق جای او بود و نه مغرب. او بارها به دستشویی رفت و کوشید که تمام شود اما هر بار در نیمه ی راه کارش به بیمارستان کشید. دیگر حتا بیمه های تأمین اجتماعی هم از مداوای رایگان بواسیر او سر باز می زدند. فریال روزگار سختی داشت.

واقعیت دردناک علمی این بود که انطباق تصادفی یکی از حفره های فضا-زمان بر مقعد فریال چیزی نبود که بتواند همیشه تکرار شود. این یک جهش ژنتیکی نبود که فرد در تمام زندگی با خود حمل کند و برای فرزندانش نیز به ارث بگذارد. حتا اروبروس گونه ی نایابی از مار/اژدهاهایی که دم خود را تا انتها (یعنی تا سر جانور) می خوردند صدها میلیون سال پیش منقرض شده بودند و دیگر امیدی به احیای دوباره ی آنها نبود تا بلکه بشر از راه مهندسی معکوس چیزی بیاموزد.

فریال در سن ده هزار و هفتاد و نه سالگی ناپدید شد. بر اساس گزارش پلیس گمان می رود او از جراحات وارده بر روده ی بزرگ خود گریخته باشد. یکی از بخیه های باقی مانده ی او را در کنار فندق به خاک سپرده و روی مزار او نوشتند نه شرقی، نه غربی، فریال جارو برقی.

پیام بگذارید: