آگوست 27 2016

سفر ورشو و پیوند اعضا در چین و ماچین

Category: سفرنامهadmin @ 4:36 ب.ظ

در رابطه با قانون ممنوعیت پیوند اعضا برای اتباع بیگانه، فوتِ دردناکِ دختر تبعه ی افغان (که شایستگی داشتن یک عضو ایرانی/آریایی رو نداشت!) و در راستای حملات اخیر کاربران فیس بوک و تلگرام به موضع گیری ناموسی/غیرتی وزیر ارشاد، به خدمت تون عارضم که:

و البته قبل از شروع باید عرض کنم که بنده فقط می خوام مثل آقای قرائتی براتون خاطره ای نقل کنم. و می دونم که این بحث جدی است، پس تمام سعی ام رو می کنم که این پست رو تا آخر برسونم بدون دلقک بازی و مزه پرونی.

پس حِدیث داریم که؟…
.
.
.
حِدیث:
همین چند روز پیش در مرکز شهر ورشو، پایتختِ لهستان، یعنی همون کشوری که بحرین نیست ولی پرچمش سفید و قرمزه به سیاحت مشغول بودم. ناگهان صدای موسیقی چینی در فضا طنین انداز شد و اژدها های بادکنکی از این طرف و اون طرف آویزون شد. من تازه با این دختر خبرنگارِ لهستانی که عشق ایران داره و از ایرانی بودن من ذوق کرده بود و داشت کشورش رو به ام نشون می داد بحثم شده بود و داشتم برای خودم تنها سیر می کردم. بعضی تون هم می شناسیدش چون رفته بود ایران و با میدون آزادی و مراسم عاشورا و اینها عکس انداخته بود. روزنامه ی همشهری و چند تای دیگه هم عکسهاش رو چاپ کرده بودن.

خلاصه که با پاتریشیا جون یک دعوای کوچولوی الکی راه انداختم و پیچوندم و برای خودم سیر می کردم که رسیدم به مرکز شهرِ قدیم. به قول فرنگی ها اولد تاون. (حق هم با من بود الکی قضاوت نکنید!)

حالم از این دعواهه گرفته بود و با خُلق تنگ داشتم مرکزِ شهر ورشو رو وجب می کردم و تئوری از خودم ساطح می کردم که حواسم پرت بشه.

که به به چه جالب که موسیقی سنتی لهستانی شبیه چینی است و این ها هم در فرهنگ شون اژدها دارند و چرا پاتریشیا این ها رو از من پنهان کرده بود تو این دو سه روزه!

که دیدم لهستانی ها حتا چهره ها شون هم شبیه چینی ها است. خیلی هم عالی. پس این شباهت فرهنگی می تونه دلیل ژنتیک هم داشته باشه.

در همین افکار بودم که رسیدم به یک بساط اعتراض و پلاکارد و یک پیشخون، جایی که اکتیویست ها با چهره های چینی/لهستانی جمع شده بودند و شعار می دادند.

چینی ها و لهستانی ها هم که مستحضر هستید، شباهت های فرهنگی زیادی دارند.

الان زبون به دهن بگیرید، دارم می رسم به اصل ماجرا…

حالا اینها برای چی امضا جمع می کردند؟

به نفع ممنوعیتِ پیوند اعضای قوم و تبارِ‌ خودشون در فلان ایالتِ چین! من حتا اسم اون ایالت رو هم نشنیده بودم.

چینیه گفت آقا ترو خدا بیا امضا بده. از اونها اصرار واز من انکار. دیگه معروفیت و هزار درد سر، آخرش به اون پاپاراتزی امضا دادم که دست از سرم برداره. عین عقده ای ها یک برچسب کافه نیم هم چسبوندم کنار امضاهه. یعنی من که هیچ، کافه ی مرحوم ام هم باهاتون موافقه. بعد به خانومه گفتم شما چه طور؟ امضا نمی خواید؟ فرمودند:‌ نه این مال پتیشنه و یکی بسه!

داشتم دور می شدم و بستنی خودم رو لیس می زدم و اینها هی بال بال می زدند که آقا بستنی رو ول کن بیا یه کاری بکن. هیچ کس هم نبود یه اطلاعات درست و حسابی بده که آقا چرا این قدر عصبانی؟ اول بگو ببینیم چی شده.

یادِ‌ روزهای جنبش سبز خودمون افتادم که ما پریشفته بودیم و هر کی در محل زندگی خودش اعتراض می کرد که مرگِ‌ مایکل جکسون رو ول کنید. رای ما رو دزدیدند. آمادی نجاد ایز نات مای پرزیدنت! طرف خبرنگارِ معروف رو فیس بوکش نوشته بود که هیجانی شده رفته در مرکز لندن داد (جیغ) زده الله اکبر. یعنی من این دو تا کلمه رو می گم شما خودتون تا آخر بفهمید جریان اش چیه.

خلاصه کمی اون طرف تر یکی از این چینی/لهستانی ها با پلاکارد ایستاده بود .و کمتر آشفته می زد. رفتم پیشش که ببینم چیه ماجرا. اون قدر هم لهجه ی انگلیسی اش افتضاح بود که هیچی نمی فهمیدی. بماند که بعدن کلی تحقیق کردم و فهمیدم جریان چی بود.

و وقتی فهمیدم… فکم افتاد. و پشم هام ریخت.

.
.
.

و جریان از این قرار بود:

یک فرقه ای از بودیسم و ذن در چین هست به نام «فالون گونگ» که بیش از ۷۰ میلیون نفر عضو داره. یعنی به اندازه ی مملکت ایران (تصور کنید تمامِ ایران، از فارس و کرد و ترک و عرب و لر روی هم رفته) در یک خطه ای از چین و ماچین برای خودشون می گردند و باور صلح آمیزِ فالون گنگ رو دنبال می کنند. این بینواها اعتقاد به مهر و محبت و زندگی سالم دارند. سبزی خوارند و مدیتیشن می کنند. نه دود و دم، نه عرق، نه هیچ خلافی، نه حتا استرس. فقط دلرحمی و یوگا و عبادت.

خلاصه این که آدم های خوب و باصفا. مهربون و بی آزار. مهمان نواز…

لبخند، چهره های نورانی، پوست صاف و تمیز. قبراق!

داره جریان کم کم دست تون میاد، نه؟

یعنی شما با دید بیزنسی که ببینی متوجه می شی که به به، عجب انسان های مرغوب و سالمی! کارکرده ولی عین صفر کیلومتر.

حالا این فالون گونگ ها تاریخِ پر پیچ و خمی دارند و هر کسی که از راه رسیده یک سیخی به این ها فرو کرده. مثل زرتشتی ها و ایزدی های ما که از خلفای راشدین تا شاه عباس تا آیسس در عزا و عروسی یک نسلی از اینها کشته. این فالون گونگ ها هم ظاهرن دیوارشون کوتاه بوده و هر امپراطوری یا دولت مرکزی که روی کار می اومده اولین حرکت یک حالی به اینها می داده. در زمان کمونیسم هم تحت شکنجه و فشار و تعقیب بودند چون دولت کمونیست چین اونها رو به عنوان تهدید قلمداد می کرده و با جدیت کمر به انقراض و نابودی شون بسته بوده. بماند که با همه ی این اوصاف هنوز هفتاد میلیون تا هنوز باقی مونده!

به هر حال بعد از کمرنگ شدن سیاست های نسل کشی کمونیسم و ورود چین به تجارت جهانی و بازار آزاد مشکل اینها حل نمی شه که بدتر هم می شه. و این بار به خاطر اعضاشون. اعضای بدن!

از این طرف اروپایی ها و امریکایی های اسقاطیِ لب گور در هنگامِ اضطرار از بازار سیاهِ چین قلب و کلیه و کبد مرغوب با قیمت مناسب می خرند که جنازه شون رو تا نود سالگی لِخ و لِخ بکشونن. لابد طرف هم فکر می کنه که در چین یک میلیارد و نیمی خوب یه بابایی در اثر مرگ مغزی مرده و اعضاش رو بخشیده.

در اون طرف ماجرا یک تجارت میلیارد دلاری وجود داره و مردمِ فالون گنگ رو به بهانه ی کج راه رفتن یا فروش پشمک در خیابان زندانی می کنند و در زندان هم تا طرف گوزید سر به نیستش می کنند و اعضاش رو در بازار سیاه می فروشند به متقاضی. قلب و شش صد و پنجاه هزار دلار. کلیه شصت هزار دلار. بگیر برو پایین. بخشی از این ماجرا در زندان ها حتا قانونی هم شده و رسمن بدون تعارف در جریانه.

بر اساس ادعای بروشورهایی که من گرفتم یک و نیم میلیون نفر در هفده سال اخیر در زندان و مدرسه و خیابون توسط شکارچی های آدم سر به نیست شده اند و خود اون پاپاراتزی می گفت که اعضای خانواده اش رو در این تجارت مرگ بار از دست داده و نگران بقیه است. ولی ماجرا اون قدر مسکوت و مخفی نگه داشته شده که هیچ آمار دقیقی در اینترنت وجود نداره و تعداد قربانیان تنها بر اساس مصاحبه های جسته گریخته و آمارهای پراکنده تخمین زده می شه اما مقیاس فاجعه در همین حدود هست. یعنی ۷۰ تا ۱۰۰ میلیون نفر در خطر و صدها هزار نفر کشته شده تا به حال.

یعنی فقط تصور کنید جای دیگری، روی همین زمینی که زیر پای شماست، صدها هزار نفر (اگر نگیم میلیون ها) دارند به راحتی شکار می شن که قلب شون برای کس دیگری بتپه و کلیه شون شاشِ‌ کس دیگری رو تصفیه کنه، فقط به خاطر این که اعضای طرف سالم و تمیزه و عمر مفیدش بالاست.

برای همه ی ما این احساس حسرت پیش اومده وقتی کشور خودمون رو مقایسه می کنیم با کشورهای غربی که توشون جون آدم ها اون قدر ارزش داره که مرگِ‌ یک نفر راهش رو به رسانه ها باز می کنه.

فقط خواستم بگم این ماجرای دردناکِ مرگ دختر افغان رو و حملاتی که به وزیر بهداشت شده بود رو خوندم و وقتی تصویرِ زشتِ بازار فروش اندام رو در کشور خودمون مقایسه کردم و مقیاس اش رو با وضعیت شکار انسان در ابعاد میلیونی، فقط احساس کردم که چه کشور پیشرفته ای هستیم!

با پاپاراتزی که حرف زدم ماجرای پاتریشیا جون کلن یادم رفت…

پیام بگذارید: