سپتامبر 28 2016

سیاست ما کرمِ رفاقت ماست

Category: سیاست,شخصی,فرهنگadmin @ 12:04 ق.ظ

«سیاست ما کرمِ رفاقت ماست»

من فکر می کنم اصل جمله این بوده. یعنی امامِ راحلِ جانگذاز سعی داشته این رو بگه ولی زبون اش گرفته و پته پته کرده. پشت بندش هم یک کلاغ چهل کلاغ شده و حاصل همه ی اینها شده اون جمله ای که وقتی بچه بودیم روی دیوار مدرسه هامون نوشتند.

من تا حالا در این کنفرانس های بررسی ابعاد شخصیتی امام شرکت نکردم. ولی اگر بخوام براشون پروپوزال بدم چکیده اش این می شه که طرف آدمِ ضد حالی بوده، تمام. نه فقط که به ملت ایران ضد حال زد و توی هواپیما احساسی نداشت. از همون ضد حال هایی که در عوالم رفاقت به طالقانی و بنی صدر و منتظری زده معلوم می کنه که مرامِ رفاقت نداشته. این وقایعی رو هم که ما از دور دیدیم و در ابعادِ سیاسیِ یک مملکت توی پاچه مون رفته در اصلِ ماجرا یک ک*ر زدنِ ساده در صدرِ قدرت بوده. بعدها قِل خورده پایین و بهمن شده و ایران رو به روزِ امروزش دچار کرده.

ولی به به!

به به چه حرف خوبی آن شب امامِ ما گفت. یعنی نوک زبون اش بود: سیاست ما کرمِ رفاقت ماست. و بر پدرِ سیاست که رفاقت ها رو لت و پار می کنه و قصه ی امروزِ ما هم همینه.

الان براتون با ذکر مثال توضیح می دم:

یکی دو نفر از دوستان اخیرن لطف کردند و من رو ازفهرست دوستان شون پاک کردند. رفاقت خوبی هم داشتیم و خوب چون دوستی دوطرفه است وقتی یک طرف تصمیم گرفت که بره، من هم نباید گیر بدم که جون مادرت بمون و آخه چرا.

به اضافه ى اين كه مى دونم چرا. چون تفهیم اتهام شدم و طرف گفته به ام که چرا: طرفداری از جمهوری اسلامی!

مرغ پخته بیاورید.

و البته که قضاوت کردن ساده ترین و شیرین ترین کارِ جهان است. سورن هم فکر می کرد که من گربه هستم و از نظرش گربه ی خیلی افتضاحی هم بودم و از دست رفتارهای ناشیانه ام رنج می کشید. تیزبینی و هوش سیاسی سورن هم کم نبود البته. تا کُنهِ رفتارِ گربه ی همسایه رو درک می کرد و از توی خیابون شبکه ی تمام گنجشک های محل رو با نقشه و داینامیک شون می دونست.

ولی خوب دلخوری و رنجیدن اش از «گربه ی افتضاح بودنِ من» تقصیرِ رفتارِ من بوده یا قضاوت خودِ طرف؟ شاید هر دو. از یک طرف من به کار خودم مشغول بودم و اون هم روند تکاملی اش با من فرق داشته و یک جهت دیگه رفته. من هم البته ازش شاکی بودم خدایی ولی هیچ وقت نگفتم عجب عادَمِ عنیه! برای این که آدم نیست خوب. از داخلش که به بیرون سر و ته کنی یه چیز دیگه است که من با افکار و خواسته های داخلی خودم نمی تونم رفتارها بیرونی اش رو تحلیل کنم.

حالا حکایت ماست. همین داخل گونه ی آدمیزادی مون هر کدوم به یه سمتی رفتیم ولی با سمت و جهتِ خودمون نتیجه ی بقیه رو قضاوت می کنیم. هی می گن سیاست رو فلسفی نکن و فوتبال رو با سیاست قاطی نکن. ولی اگر همین فلسفه ی ساده رو در نظر گرفته بودیم الان سیاست دنیا این همه سیخ های غیر ضروری وارد زندگی بشر نکرده بود.

حالا اگر کسی فکر می کنه فلانی گربه شده. پرنده شده. یا مثلن عوض شده. چرخش کرده و نمی دونم آخرش به فلان حرف صد سال پیشِ ما رسیده یا فلان حرفِ صد سال پیش خودش رو نقض کرده باید عرض کنم که: آی ویش! ولی نه متأسفانه. ای کاش شجاعت عوض شدن داشتم ولی من فقط آپگرید شدم با فکت های جدید. فکت های قدیمی همان است. من هم همون آدم قدیمی ام که بودم با دو لایه اطلاعات جدید. سو تفاهم نشه خدمت تون.

پس ارزش داره اینجا یه سری فکت بریزم که تکلیف تون با من روشن باشه که در کجای درخت باینری هستم و موضع گیری های نیمچه سیاسی امروزم از کجا می آد. حداقل اگر اختلاف نظر داریم روی اصول عمیق تر بحث کنیم و نه نتیجه گیری های سطحی و ثانویه. بعد از اون خواستید دوست باشیم. کج فهمی اش خیلی کمتره این جوری:

۱. اختلاف ذاتی ما از اصول می آد و نه از نتایج. توی مدرسه به جای «کوکب خانوم زن با سلیقه ای بود» باید این رو به ما یاد می دادند. اصول و فکت های ما با هم ترکیب می شن و طرز فکر ما رو تولید می کنند. اما وقتی حاصلِ تمام فرآیند یک تصمیم گیری سیاسی با یک تصمیم باینری جایگزین می شه، از اون نتیجه ی باینری ما نمی تونیم کل محاسبات پشت اش رو استنتاج کنیم. یک یا صفر. تحریم یا مشارکت. دستور حمله ی نظامی یا سکوت. این سکه چرخ ها خورده ولی خوب یک شیر یا یک خط که بیشتر نداره. از یک شیر یا خطِ ساده که نباید از ظن خود یار کسی بشیم. یا از اون بدتر از ظن خود فکر کنیم که کسی یارِ دشمن مون شده!

۲. بحث انتخابات یک نمونه ی آشنا از همین مسأله است. من البته سال هاست که رأی ندادم چون گذرنامه هم نداشتم ولی بعد از کودتای هشتاد و هشت در مورد دو انتخابات ملت رو به رأی دادن تشویق کردم. یکی لیستِ امید مجلس و خبرگان (هر دو) و یکی انتخابات روحانی. هر دوش رو هم هنوزباور دارم که تصمیم درستی بوده. اگر در آینده نظرم عوض شد به روال سابق در وبلاگم به گوه خوری اعتراف خواهم کرد.

۳. فهرستِ امیدِ خبرگان رو در نظر بگیرید. شاملِ هفت هشت تا لیست بود و فقط دو تا از اون هفت هشت تا ته شون فلاحیان و ری شهری داشت. لیست اصلی شون هم این دو تا توش نبودند [این دو نفر رو هم اگر در جریان نیستید یکی شون از قاتلان زنجیره ای و مسوول سر به نیست کردن ده ها روشنفکر آدم حسابی مملکت بوده. دیگری هم اوایل انقلاب قتل عام می کرده]. رأی دادن به همه ی لیست (تکرار می کنم همه ی لیست!) کار اشتباهی بود که بیشتر امیدی های فیس بوک مرتکب شدند. یعنی وجود اون دو چهره هزینه اش خیلی بالا بود و من از اول هم فلسفه اش رو نفهمیدم که خوب چرا نباید اون دو از لیستِ امیدِ ما حذف بشن. تبلیغ شون رو هم من نکردم و خوشبختانه هنوز می تونم توی چشم فرزند قربانیان شون نگاه کنم که بعضن رفاقت داشتیم.

۴. ولی نکته ی اصلی ام اینه که هیچ «پرینسیپل» ای وحی منزل نیست و هر اصلی ممکنه در برابر اصول بزرگتر و متناقض اش رنگ ببازه. وقتی شما یاد اون دویست تا موشکی می افتید که در همین ثانیه از تل آویو روی سر خانواده یا فک و فامیل تون در تهران نشانه گیری شده (و برعکس اش هم هست). و وقتی که وضعیت سوریه رو می بینید. و وقتی به آینده فکر می کنید که الان چه گزینه هایی پیش رو دارید که ایران اون شکلی نشه و ریسک و سود و زیانِ هر کدوم چی هست، اون وقت گذشته رو با احترام توی پرانتز می گذارید و تصمیم های مهم تری می گیرید. اسم این کار خیانت نیست.

۵. من هفت سال و نیمی شده که ایران نرفته ام. دلم هم خیلی تنگ شده. جزییات اش هم بماند. فقط این که به سردردش نمی ارزه و نخواهد ارزید. عطای مملکت رو به لقائش بخشیده ام. البته فقط عطای گشت و گذار و لواشک و قره قوروت رو بخشیدم. عطای نجات دادن مام وطن رو نتونستم هنوز ببخشم. این که چه کاری از دستم بر می آد بحث دیگریه.

۶. مامِ وطن وضع اش خرابه. بیماری هاش پیچیده تر از یکی دو تا سرطان و آلزایمر هست. من روزی فکر می کردم مشکل ما فقط «ارتجاع» هست. مثل ارتجاع دینی که جنگ و انقلاب سمپتوم هاش بود. فکر می کردم این تنها بیماری ماست و اگر حل بشه همه چیز درست می شه. حواسم به خشکسالی نبود. اون زمان حواسم به خطر حمله ی نظامی نبود. عراق و آمریکا تازه ماه عسل شون بود و وضعیت سوریه هنوز پیش نیومده بود. ماجرای تجارت اسلحه و بازی های پشت پرده اش رو هم من شخصن خبر نداشتم. اینها رو که وارد معادلات می کنید، معادلات قدیمی (با حفظِ سِمَت) نتایج متفاوتی تولید می کنند.

۷. آخرش می رسیم به همون دعای معروف کورش بزرگِ هخامنشی که هنوز بعد از دو و نیم هزاره وصف حال ماست: خدایا کشور ما را از «لشکر دشمن»، از «خشکسالی» و از «دروغ» پاس بدار. البته اون بالا هم توضیح دادم که لطفن برداشت باینری نکنید. هر کسی که کورش رو کبیر بخونه توهم عاریایی نداره. تخم و ترکه ی کورش اگر منقرض هم نشده باشند الان ممکنه سر از آناتولی یا هند در آورده باشند و من خبر ندارم. ما فرزندِ وارثان یا متجاوزان قدیمی این سرزمین هستیم و مثل هر وارث دیگه دوست داریم افتخار قدیمی یک کس دیگه رو به خودمون نسبت بدیم. من کورش رو از جهت دیگری ستایش می کنم. برای من مثل داروین و افلاطون و مولوی حکمِ پیامبری رو داره که در یک عرصه ای از حیات خرفهم شده بوده و چراغ اش روشن شده بوده. همینه که شعور مملکت داری و درکِ شهودی اش از فلاتِ ایران روهنوز چه بسا زبده ترین سیاست مدارهای ما ندارند.

۸. از خطر لشگر دشمن گفتیم برگردیم به وضع سوریه. پونصد هزار کشته و میلیون ها آواره داده و این تازه اولشه. یعنی کارشناس های ماجرا با شبیه سازی کامپیوتری دارند ادعا می کنند که ما حتا آینده ای رو نمی تونیم تصور کنیم که در دو سه دهه ی آینده این همه گروهی که به جون هم افتاده اند از کشتن هم دیگه دست برداشته باشند. الان دیگه تصور صلح و برگشت اش به گندی که ده سال پیش بود هم امکان پذیر نیست چه برسه به امکان اش. ایران هنوز به مرحله ی سوریه نرسیده ولی ذره ای دست از پا خطا کنیم دقیقن همون سرنوشت منتظر ماست. اگر فکر می کنید شوخی یا اغراق می کنم یه کم پست های سیاسی که این روز ها می فرستم رو بدون توهمِ منفعتِ شخصی یا قضاوتِ کسخل شدن بنده بخونید. شاید قانع شدید که اوضاع ممکنه خراب تر از چیزی باشه که فکرش رو می کردیم.

۹. دیپلماتی مثل ظریف حداقل تا این لحظه با هوشمندی کم نظیری ایران رو از جنگ نجات داده. یعنی فک و فامیل و دوستانِ بنده و شما رو از لت و پار شدن و ریخته شدن توی دریا محاظت کرده. با تمام بندهایی که از هر طرف به اش وصل بوده بهترین کاری که از کسی بر می اومد برای منافع مردم ایران (دست کم ایران) در اون مذاکرات انجام داده. این قدر فحش و فضیحت نثارش نکنیم. اگر مثل بنده هنوز آرزوی عوض شدن رژیم اسلامی و اروپا شدن ایران و آزادی بیان و مذهب و سکسوالیته در ایران رو دارید لطفن به قیمتِ حلب شدن شیراز و حمص شدن زنجان چنین چیزی رو نخوایم.

۱۰. با وجود نکته ی بالا من به فعالان حقوق بشر حق می دم که به منظور بهبود اوضاع به وضعیت حقوق بشر در ایران،‌ حجاب و زندانیان سیاسی و هر نقض دیگری گیر بدن و فشار بیارن. کار و تخصص شون هست و باید درست انجام اش بدن. ظریف رو هم درک می کنم اگر جواب غیر مستقیم بده. برای این که اوضاع دست اون نیست و مأموریت و رسالت مهم تری داره. من وقتی می گم تکه پاره نشدن و توی دریا نریخته شدن خواهر و مادر شما از حجاب اجباری سرشون کردن بهتره به این معنا نیست که من طرفدار حجاب اجباری شده ام. یا از تاریخ پیامبری که عقده های جنسی خودش و طایفه اش چنین شرایطی رو به زن های یک طرف سیاره ی ما حاکم کرد مطلع نیستم. من دارم می گم تیکه پاره شدن یک موجود زنده از بسته بندی شدن اش بیشتر درد داره. اگر کمتر داره بگید که من اصلاح کنم مواضع سیاسی ام رو.

۱۱. حالا هادی قائمی که آدم محترم وعزیزی هست دوباره وزیر امور خارجه ی ایران رو سوال پیچ کرده در مورد دستگیری نخبگان بعد از ورود به ایران علی رغم چراغ سبز روحانی. ظریف هم طبق معمول جواب سربالا می ده چون سیستم قضایی ما از دولت جداست و به زبان بی زبانی می گه که دست من نیست. چنین شرایطی هر دو نفر حق دارند و به حق همدیگه هم آگاهند. اکتیویست فشارش رو می آره و دیپلمات هم جواب سنجیده می ده. فقط الان این وسط کسی که بندهای بیشتر و خطرناک تری به اش وصله ظریف هست و نه هادی قائمی. و در تصویر مصاحبه (لینک در کامنت ها) ما فقط یک بند رو می بینیم که بین این دو نفر هست. بندهایی که به این آدم ها بیرون از اون اتاق متصل هستند رو در نظر نمی گیریم. حالا کمپین بین المللی حقوق بشر (خود سایت آقای قائمی) هم جواب ظریف رو کامل منتش نکرده و نصف دوم اش رو قطع کرده. امیدوارم که دلیل این حذف صرفن اختصار یا صرفه جایی در اینترنت باشه.

۱۲. قسمت حذف شده ی جوابِ ظریف این هست که توی آمریکا هم مثل ایران سیستم قضایی و اجرایی از هم جداست و توی همین آمریکا هم یک قاضی پیداش شده که ایران رو برای مشارکت در یازده سپتامبر به یازده میلیارد دلار غرامت تحریم کرده. الان ظریف با وجود مصاحبه ی در مجموع راضى كننده اى كه کرد توی کامنت های رسانه ها داره فحش می خوره که مثل احمدی نژاد استقلال قوه ی قضاییه رو بهانه ی توجیه نقض حقوق بشر می کنه. احمدی نژاد سایکوپت بود و توپ رو می انداخت توی زمین خبرنگار که بحث رو برنده بشه. ظریف داره با ذکر مثال توی کله ی مخاطب می کنه که دست من نیست. ولی مثال اش هم درسته دیگه. مرغِ پخته هم از این حکم خنده اش می گیره که عربستان که شهروندانش توی روز روشن مسوولِ اجرای انفجار برج های نیویورک بودن قسر در می ره. اون وقت دادگاه احتمالن سر لابی فلان سناتور یا رشوه ی میلیونی فلان تاجر حکم به مصادره ی میلیاردی اموال ملی ایران رو می ده. در عین حال عربستانی هنوز داره میلیاردی از کمپانی های اسلحه سازی آمریکا اسلحه می خره و یک روزی یکی از همین اسلحه ها یکی از عزیزانِ من و شما رو مثل رب گوجه فرنگی روی دیوار پخش خواهد کرد. هر مشکلی که با جمهوری اسلامی داریم دیگه طرفداری از اون حکم دادگاه صرف این که آسیبی به رژیم اسلامی هست یک تف سر بالاست.

خلاصه که من و امثال من اصول مون تغییر نکرده. تنها اطلاعات مون به روز شده و تصویر مون از دنیا کامل تر شده. زمانی سعی کردیم از دهن یک ماهی قلدر (جمهوری اسلامی) در بیایم و باهاش مقابله کنیم چون با اون مکانیسم تقوایی اش ما ماهی های کوچولو رو استثمار می کرد. برای اون سیستم هیچ وقت مردم ایران مهم نبودند. چیزی که براش مهم بوده دین یا بهانه ی دین بوده. اون هم برای کسب قدرت و منفعت. یعنی تقوا «کپیتال» ای بوده که به بهانه اش یک اقلیتی منافع یک اکثریتی رو بهره کشی می کردند و تنهایی حالش رو می بردند حتا به قیمت جنگ و کشتار و فقر.

حالا سایه ی اون ماهی قلدر دست کم از سر من رفته کنار و من که اولش خوش و خرم بودم الان دارم كم كم یک نهنگ عظیم می بینم که بر اساس همون قانون کار می کنه. فقط سوخت موتورش تقوا نیست و یک اختراع مدرن تره یعنی پول. دیدن این نهنگ که دنیا رو داره می گیره شخصن من رو تکون ام داده. چون اون قدر بزرگه که دیگه مثل جمهوری اسلامی نمی شه زد تو سرش و محدودش کرد. آرواره هاش که بسته بشه تمام ماهی های کوچک و بزرگ رو با هم درسته قورت می ده و آخرش هم اون دریای بی پایان شود بی آب چون هامون. هیچ مکانیستم کنترلی هم نداره یا دست کم من نمی بینم.

به نظر من در یک سیستم ایده آل مردم مهم اند. واحد پول باید خوشبختی مردم باشه. هر چیز مجازی دیگه رو وقتی می گذاریم به عنوان اصل و واحد پول در رفتار انسانی، حالا می خواد دین باشه یا پول، اون چیز مجازی باد می کنه و بزرگ می شه و هر چیزی دور و برش باشه رو هم می خوره. کنترل اش هم دست خودش نیست و باید به قول حجاریان با فشار از پایین و چانه زنی از بالا دهن بند روش نصب بشه. همین سازمان ملل یک مکانیسم کنترلی بوده که بعد از زخم های جنگ جهانی دوم به وجود اومده. الان ماجرا وارد یک عرصه ی دیگه شده و مکانیسم کنترلی اش وجود نداره. برای همین می گم آینده تاریک و نگران کننده است.

اگر هم من از این نهنگ افسارگسیخته می نالم دلیل اش این نیست که طرفدار اون ماهی قلدره شدم. ماجرای استقلال و پرسپولیس هم نیست که من یا این باشم یا اون. الان كه گفتم فوتبال اينم بگم كه اگر منِ پرسپولیسی کوررنگی دارم و به جز قرمز و آبی رنگی بلد نیستم دلیل نمی شه که تراکتورسازی دستش با استقلال تو یه کاسه باشه.

الان هم جانِ من اگر فدراسیون فوتبال رو با سیاست قاطی کرده دلیل نمی شه که ما هم سیاست رو با فوتبال قاطی نکنیم. یا فلسفه رو با سیاست قاطی نکنیم. یا همه ی اینها همه رو با هم دیگه رنگ آمیزی نکنیم. صلح بشری از همین وصل کردن ها حادث می شود جانم.

این متن رو هم اگر خوندید و نگرفتید که من چی می گم تقصیر شما نیست. خودم هم نصفه فهمیدم. تست اش هم اینه که تمام این متن از بالا تا پایین موضوع اش یکی بود. از امام و سورن و ظریف و فدراسیون تمِ ماجرا همه یکی بود. منیفستیشن (تجلی؟) اش فرق می کرد.

اگر فهمیدید چی گفتم و آخرش موافق یا مخالف بودید که بماند. اگر نفهمیدید خواستم بگم احتمالن ظاهر بعضی حرف هام اذیت تون کرده. یا اگر الان نکرده هم در آینده خواهد کرد. خواستم بگم همین الان پاکم کنید نه بعدن.

خیالم نکنید پیش خودتون که فلانی تازگیا بهتر شده. یا بدتر شده. یا کسخل شده. یا گربه شده. قبل از هر چیزی مطمئن باشیم که از سطح رفتار طرف اصولن درک کردیم که عمقِ فازش چه طوری بوده. بعدش بگیم فلان تر شده.

هراس من باری از همین است که چه بسا همون اولش هم که رفاقت داشتیم از ظن هم یار هم شده باشیم. چه بسا جلوی ضرر رو هر وقت بگیریم منفعت باشه.

من فکر می کنم که همه ی ما تنها تر از اون باشیم که حتا تصورش را بکنیم. یه وقتی شانس می آریم یه سری دیگه تصادفی در سطح همفکر ما می شن. در عمق اش دیگه نمی ریم چون اگر مى رفتيم يا همه ى دنيا رو فرند كرده بوديم يا همه رو از دم آنفرند و خلاص.

جهان را چنان بپنداریم که هست.
زورِ‌ خود را بزنیم حداقل.

تکبیر.

نیم علی ميرزا
وسط راهِ فارو – پرتقال
مهر ۱۳۹۵

پیام بگذارید: