اکتبر 12 2016

طرح وحدت حوزه و دانشگاه

Category: علمی,فلسفهadmin @ 4:20 ب.ظ

اولش بگم که من اعصابم خیلی آروم هست و اگر از الفاظی مثل گُه و ریدن استفاده می کنم به این معنا نیست که کلافه هستم. شما وقتی راجع به بوی فاضلاب صحبت می کنید، قاعدتن الفاظی که به کار می برید در متنِ محاورات روزمره قدری بی ادبانه به نظر خواهد رسید، در حالی که غرض این نیست.

اگر یک واقعیت آبژکتیو در جهان بیرونی رو در نظر بگیریم، مثلن این که یک خرمگس روی یک گُه نشسته و دست هاش رو با اون عَن صابون می زنه، شما چه طور می تونید با زبانی که در اختیارتون هست این مشاهدات رو طوری انتقال بدید که کسی فکر نکنه عصبانی هستید؟ یا باور کنه که روز بدی نداشتید و فقط دارید یک مشاهده رو منتقل می کنید.

یا فرض کنید کسی دستشویی داره و باید خودش رو خالی کنه و نشسته توی پذیرایی. طرف شروع می کنه با خودش فکر کردن (حتا اگر بلند نگه) که: «به نظرم باید رید در توالت!» خیلی هم معقول و منطقی. چون مدفوع کردن جاش توی توالت هست و کسی روی مبل نباید خودش رو خالی کنه. مبل برای این کار حیف هست و توالت گذاشته شده به همین منظور. یعنی دیگران هی مرتب اومدن و ریدن و شما هم طبعن باید در توالت خودت رو خالی کنی که جای این کار هست.

اعصاب خوردی هم نداره. خیلی با آرامش باید رید. چون این عملِ خالی کردن یکی از شیرین ترین و لذت بخش ترین عادت های زندگی هست.

حالا ما از بچگی می گفتیم و می شنیدیم که باید رید در سیستم عاموزشی ایران. چون اون قدر ریده شده که شما هم اگر مدفوع دارید منطقی هست که برید همونجا خالی کنید.

غافل از این که ما در اشتباه بودیم و نباید در سیستم عاموزشی ایران رید. نباید این کار را کرد. چون که صد آمد نود هم پیش ماست، پس باید رید در سیستم عاموزشی جهان!

حالا چرا ما این رو از روز اول درست نفهمیدیم؟

از بچگی هی همه به ما می گن خارج، خارج. انگار خارج مثلن توسط نوعِ بشر ساخته نشده و از یک سیاره ی دیگه اومده. از اون بدتر هم این که هر چه بگندد نمک اش می زنند. مثلن توی مدرسه یک قلدری بود به شما زور می گفت، شما می گفتی باشه بریم به ناظم بگیم. بعد می رفتی می دیدی ناظم خودش اصلِ قالتاقه. حالا داخل ایران اوضاع خراب بود و بحثی نیست، شما گفتی ما بریم خارج ولی خوب وقتی خارج هم تو زرد از آب در بیاد شکایت کجا بریم؟ به «اِیلیَن» ها بگیم که آقا خارج هم ریده پناهندگی به ما بده؟ معلومه که موجودات فرازمینی هم ویزا نمی دن. می گن شما خودت از همون جنس زباله هستی و بمون همونجا.

خلاصه چون خارج خارجه، یک واقعیتی که باید باهاش رو به رو بشیم رو دائم از خودمون سانسور می کنیم. اون مسأله هم همین هست که آقا جان مساله اصلن داخل و خارج نیست. مساله ی قرنی هست که توش هستیم. باید رید در سیستم عاموزشی جهان. خیلی هم ساده.

گول خارج رو هم نخوریم. ظاهر قضیه گول زنک و غلط انداز هست. مثلن یک چیزهایی اینجا بهتر هست از داخلِ ایران. فرض کنید توی کمد ماژیک های رنگارنگ دارن، کامپیوتر هاشون جدید هست، یا آدم ها به هم تنه نمی زنن و این حرفا. ولی خوب، اصل و بنیاد ماجرا همونه: ریدیم. والسلام.

قرن بیست و هفتم هم که نیستیم. قرن بیست و یکم ایم که همین عنی هست که هست.

روی همین نظام دانشگاه که فوکوس کنیم یک صد سالی هست که در حال پس رفته و کسی هم به روش نمی آره، چون پول و تکنولوژی بر حسب عادت در دستش بوده و هی بیشتر شده و «ریزالت» تولید کرده. حالا چه ریزالتی و به چه قیمتی بماند.

نه که این حرف ها جدید باشه. همون پنجاه سال پیش هم خیلی آدم های حسابی و فیلسوف و هنرمند و دانشگاهی و غیر دانشگاهی این حرفا رو زدند ولی خوب گُل تا بیاد حرف بزنه زیر سایه ی علف های هرزه خفه می شه و بعدش هم گُه میاد و همه رو می شوره و می بره. قانونِ خلقت.

الان هم بعد از چند دهه نادیده گرفتنِ هشدارهای آدم های دلسوز، سطحِ عَن دیگه واقعن به حد آلارمینگ رسیده که نمی شه انکارش کرد. در غیاب نهادهای بین المللیِ دیده بان سطحِ عَنِ آکادمیک هم یکی بلاخره باید سینه سپر کنه و مسوولیت رو به عهده بگیره. و اخطار کنه که آقا حواس همه ی شما که پرت بود در این دهه های اخیر گُهچال های قطبی رفته رفته آب شدن و سطحِ ماجرا به حد غیر قابل جبرانی بالا اومده و به زودی تپه ی نریده ای باقی نخواهد ماند!

حالا اون طرف شما شعر بنویس که تپه ها را باید شست. جورِ دیگر باید رید. ماجرا از این حرف ها گذشته. مثلِ دموکراسی در امریکا حتمن باید تبدیل به مناظره ی بین دو عقب مانده ی روانی بشه که دوزاری ما بیافته که سیستم از بیخ و بُن خرابه؟ ده سال صبر کنیم نوبت اون هم می رسه.

حالا اگر کسی تعجب کرده که من چی دارم می گم و این بوی عَن براش ناآشناست بگذارید مساله رو براتون بشکافم.

امروز وارد دامنه های دیگه ی تمدن نمی شم و گر نه در عرصه ی دانش و خبر و ورزش و هنر و فن آوری هم اوضاع همینه.

خودت رو هم گول نزن مگر اینکه برات نفع داشته باشه.

اگر هم کسی به نحوی از انحاء در این ماجرای آکادمی درگیر هست و این بو رو تا الان نشنیده، باز هم دو حالت داره:

۱. یا این که طرف از اول نمی دونسته آکادمی چی هست و باید چه شکلی باشه. یعنی عمه و دایی گفتند قربون بچه ام برم که نابغه است حتمن این باید دکتر مهندس بشه. که بلا نسبت (زبونم لال، دور از جونِ شما) این یعنی خودِ طرف هم از همون جنس هست و داره با همون موج می آد بالا. که خوب این موج با خوشحالی داره این تپه ها رو یکی یکی فرا می گیره و بحثی نداریم. خاکِ شون عمرِ شما باشه ولی یک زمانی بود در تاریخ که رساله اعتباری داشت. تئوری فروید و ماری کوری و ویتگنشتاین و اینشتن هم رساله ی دکترای طرف بود. تزِ بنده و شما هم رساله ی دکتراست مثلن.

۲. حالت دوم هم اینه که طرف (یعنی کسی که بوی گُه رو هنوز نشنیده و نمی فهمه من چی دارم می گم) مثلن یه گُلی، شیویدی، سرخسی چیزی هست و یک تپه ی نریده ای واسه خودش پیدا کرده و فعلن خیالش راحته که گُه پاش به اینجاها نمی رسه. که عرض کنم کاملن در اشتباهه.

در حالت اول که مسأله خیلی نسبی هست و سوء تفاهم ذاتی اش کلن بالا است. البته توی پرانتز اشاره کنم که داینامیک گُل و گُه متقارن نیست و نمی خوام وارد جزییات اش بشم ولی مثلن به گُل بگن تو بو می دی فکر بد می کنه که نکنه من بوی بدی می دم و خودم خبر ندارم. بعد به عن می گن تو بو می دی می گه: بله بله مرسی در جریانم. یعنی چون تمام زندگی اش رو با خودش سپری کرده فکر می کنه بوی ادوکلنِ آرمانی رو می ده. خلاصه که این از محدودیت های ذاتی گُل و گُه بودن هست و کمی فرق دارند با هم. ولی خوب شباهتی وجود داره و اون این که این دو قطب که هر دوش در همه ی ما هست در حالت اسیمپتوتیکِ فلسفی از حال هم دیگه خبر ندارند. وارد اون بحث نمی شم ولی فرض کنیم اصلن مسأله متقارن هست و ماجرا در کُنه اش نسبی هست و با این توافق بریم سر حالت دوم.

در اون حالت دوم هم که خوب طرف نفس اش از جای گرم در می آد. فرض کنید یک تپه ی نریده ای پیدا کرده و رفته بالاش ماستش رو بخوره. طبعن این جذر و مدِّ عن رو هم می بینه و بیشتر آدما فکر می کنن که سطح گُه خیلی طبیعیه که بالا و پایین بره. در حالی که قضیه این نیست و این گُه نوسانی همین طور داره می آد بالا.

من مطمئن ام که اگر نظام آکادمیک یک شیء گِرد و کُروی بود و می شد دورش چرخید و ماهواره فرستاد اطرافش، و تازه اگر هم یک اداره ی ناسا وجود داشت (که طبعن نصف مدیرانش هم ایرانی بودن) و بودجه ی میلیاردی ای هم داشت و کارش چرخ زدن دور اون کره ی فرضی می بود، اون موقع اولین ریپورتی که تهیه می کرد این بود که ملت خبر ندارید که کره ی عاموزشین داره گرم می شه و گُهچال های طبیعی دارن آب می شن و این موجِ جدید گُه به نوک قله های دانش هم خواهد رسید. اگر که نرسیده باشه.

حالا حتا اگر با تعاریف شخصی من از سیگنال و نویز یا گُل و آشغال هم موافقت ندارید فکر می کنم قانع بشید که سیستم عاموزشی در یک قرن اخیر یک سیستم کورِ بسته هست که از اهداف اولیه اش هر نسل دورتر شده. این دیگه مشاهده ی آبژکتیوه. یعنی درسته که توسط آدم هایی ایجاد شد که سرشون به تن شون می ارزید ولی رفته رفته یه کم در پیت تولید کرده و قدرتش رو هم داده دست اون نسل بعدی و همین طور غلظت اونها بیشتر شده و اون ها هم آدم رندوم بیشتر تولید کرده اند و الان دیگه داره واقعن میل می کنه به رندوم و والسلام.

یعنی موفقیت آکادمیک تا چند سال دیگه احتمالن به هر چیزی ربط داشته باشه جز تشریک مساعی در تولید بی طرفانه ی علم در خدمت بشر. یا هر کوفت دیگری که از اول قرار بود باشه. سال ۲۰۵۰ اگر وارد کمپِس یک دانشگاه معمولی شدید و دیدید که یک سری دلقک کون لخت دارند وسط چمن به هم عَن می مالند و با موفقیت هر چه تمام تر می رقصند و به این پرفورمنس می گن «علم» تعجب نکنید که این چه صحنه ای هست. از صاحابش هم بپرسی چطور یه هو این شکلی شد، طرف می گه والا ما هم نفهمیدیم ولی سخت نگیر. بکش پایین رقصت رو بکن.

من می گم سی سال هم لازم نیست صبر کنیم. از همین الان خیال خودمون رو راحت کنیم که این ماجرا افسارش از دست همه خارج شده و مثل همون ماجرای مکتبخانه و حوزه است که زمانی برای خودش دبدبه و کبکبه ای داشت.

اصلاح پذیر هم نیست به نظر من. دیگه باید کم کم یک سیستم آموزشی موازی و کاملن مستقل از اون باید درست کرد که اون گوشه آروم آروم و با احتیاط کار خودش رو بکنه که این یکی با آسایش به ریدن خودش ادامه بده. آدم های واقعی هم کم کم می آن تو سیستم جدید چون بدبختا جایی ندارن که الان برن. (آدم واقعی هم با شما نبودم. شما به احتمال قریب به یقین می مونی همون حوزه)

حالا تنها مشکل اینه که این دو تا سیستم همزمان باید روی یک اکوسیستم شکل بگیرن و از منابع یکسان استفاده کنن. یعنی اگر می شد مثل آدم ها و روح ها توی یک خونه ی قدیمی از توی هم رد بشن و هر کسی کار خودش و بکنه که دیگه خیلی عالی می شد!

این طرح پیشنهادی «وحدت حوزه و دانشگاه» یک تبعات خوبی هم داره و این که خرخون ها و بچه دماغوها می مونن توی اون سیستم قدیمی و واسه خودشون حال می کنن. یعنی چون دکون شده طلبه ها و ساینتیست ها و بچه آخوندها دور همی خارجِ فقه و اصول و کتاب درسی های خودشون و می خونن و امتحان می دن و پاس می کنن. عین حوزه که داره همین طور آخوند می ده بیرون اینا هم هی دکتر مکتر می دن بیرون و حجت الاسلام و آیت الله عظما.

از حق هم نگذریم. مثل تمام بدبختی های دیگه مون این هم تقصیر هیچ کسی نیست. کارِ زمانه. جبر روزگار. در فارسی به اش می گن «ظهوریافتگی». اینجا عامل اش یا فشار جامعه است یا توهم قبیله که اکثریت این ملت از سر اجبار دارن این کاری رو می کنن که دارن می کنن. به ندرت کسی خوشحاله و راضی. به خاطر یه لقمه نون و یا از سر توهم در راه خدا یا علم، دیگه خود طرف هم یادش رفته چی کاره است. طرف داره زور می زنه که بشه چیزی که نیست. آخرش هم نمی شه و یا تقلب می کنه و یا نمی شه و تقلب نمی کنه. چرا؟ واسه یه لقمه نون یا یه مُهرِ ویزا یا فشار پدر و مادر و جامعه هر روز از دوردست ها قرض بگیریم و هر روز از آینده قرض بگیریم و گند بزنیم توی محیط و آلودگی علمی و صوتی و درد و بدبختی ایجاد کنیم برای آیندگان؟ حالا طلبه یا دانشجو، این گُهچال ها که آب بشن بوش توی دماغ همه ی ما می ره. به خدا به والله اسم این کار زحمت و پشتکار نیست.

در این آشِ‌ بشریت قرار بر این بود که هر چیزی سر جاش، به موقع با درجه ی درست بپزه و ترکیب بشه که آخرش یه کوفتی در بیاد که بشه خورد. آخه چه اصراریه که همه طلبه بشن و دانشجو و عالم بشن؟

اگر کمی وجدان جمعی داشته باشه آدم می فهمه که هر نخودِ هر آش که سریع یاد گرفت جلز بزنه، نباهاس بزنه. می سوزونه دیگ رو! هر علف هرزه ای قرار نیست بره همه ی نور آفتاب رو های جک کنه چون مثلن فتوسنتز مقدماتی یاد گرفته. هر الاغی که گواهی نامه گرفت که نباس تخت گاز بره. تصادف نشه هم دود و پت پت اگزوزش می ره توی چشم همه.

تو همه چیز هم همینه جریان. عن آقا رفته عایفون اختراع کرده. عکسش و زدن همه جا. حالا آدم خوبی بوده ها. ولی نه دیگه در این حد آخه. مثلن اگر این نبود، کسی عقلش نمی رسید اینترنت و موزیک و فیلم رو ورداره بیاره توی قوطی بکنه توی جیب چند میلیارد نفر آدم؟ به قرعان می رسید. یکی دیگه شیش ماه دیرتر یه چیزی درست می کرد اتفاقن بهتر و با وجدان تر.

حالا این نمونه ی خوبش بود. دیگه نمونه بدها رو نخواستم بگم.

ما فقط میمون درختی هستیم که یکی دو میلیون ساله افتادیم پایین روی زمین. هر کی اندازه ی خودش باید جا بگیره، ولی هر کدوم مون ترامپی شدیم واسه خودمون در این عصر دیجیتال.

آخرِ بی جنبگی.

این همه عجله و ددلاین واسه چه؟
سوزوندن آش واسه چی؟ پت پت کردن اگزوز واسه چی؟

اگزوز!

واسه چی؟؟

در طیاره ی برگشت از هلند
یک هزار و شانصد خورشیدی

پیام بگذارید: