اکتبر 21 2016

«استتوس» در فیس بوق

Category: شخصیadmin @ 3:39 ب.ظ

«استتوس» نوشتن یکی از عجیب ترین کارهای دنیا است. در طول تاریخ این نخستین بار است که من و شمای عادی فرصت سخنرانی برای این همه آدم رنگ و وارنگ را پیدا کرده ایم. پیشتر فقط شاهان چنین فرصتی را می یافتند. آن هم برای قوم و تبارِ‌ خودشان که از یک جغرافیا و یک منطقه می آمدند.

همین ایرانِ نسبتن منزویِ خودِ ما این همه انواع و اقسام آدم مختلف در خودش دارد و این همه دعوا بین شان هست. همین است که راضی نگه داشتن همه ی این آدم ها با یک سیستم این همه دشوار است و انگار با گذشت زمان آسان تر هم نمی شود. گویی با به هم خوردنِ‌ این آش نخود و لوبیایش همان که هستند می مانند و خمیر نمی شوند. حالا دعوای نخود و لوبیا که چیزی نیست، دنیا بزرگ تر از این حرف هاست. اگر تجربه ی مهاجرت داشته باشید می بینید که دوستان جدید و متفاوت هم از هر سن و رنگ و مذهب و ملیت و خواستگاه به فهرست دوستان تان اضافه می شود و هر کاری کنید بلاخره کسی هست که نفهمد و اشتباه برداشت کند یا به او بخورد یا برنجد یا تعجب کند.

این است که مخاطب استتوس شما در اصل خودِ شما اید. دیده اید که هر قدر پُست های شما به خودِ خودِ تان نزدیک تر باشد کمتر «لایک می خورد». پست هایی بیشتر توجه دریافت می کنند که از خودِ شخصی واقعی ما دورترند و کلی تر اند و به ویژگی های جمعی و قبیله ای . به اشتراکات مان با حلقه ی اطراف نزدیک تر می شوند.

این است که یا باید قید به روز کردن و نوشتن و خبر دادن و جار زدن را بزنی، یا اینکه حواس ات به همه ی آدم هایی که نوشته ات را می خوانند باشد. اولی برای من خیلی دشوار است چون تنهایی حقیقی مان را به یادم می آورد و دومی هم که از اساس غیر ممکن است. یعنی برای همه غیر ممکن است. چنان ذن و حضور ذهن و آگاهی ای می خواهد که اگر اعمال شان کنی از ته استتوس هیچ چیزی نمی ماند.

چه طور شد که ما یک هو استتوس نویس شدیم؟ فقط ماجرای اینترنت هم نیست. قبل از آن که وبلاگ هم بود باز این چنین نبود. وبلاگ مخاطب خودش را داشت و فک و فامیل و دوست و همسایه مگر به خاطر خودِ نوشته سر و کله شان پیدا نمی شد. آدم هایی شما را می خواندند که زندگی شخصی شما را نمی دانستند ولی به دلیلی به افکار شما احساس نزدیکی می کردند که از آنجا رد می شدند. این شبکه های اجتماعی مصداق تازه ای از به هم خوردنِ اجباریِ آش آدمیت است. همین که شما الان اینجا هستید یعنی سوار ملاقه ی فیس بوک شده اید و امروز قرار است یک دور دیگری بزند و نخودها و لوبیاهای دیگر را از جلوی چشم تان عبور دهد که هم فال است و هم تماشا.

حالا اگر خودتان می نویسید و عکس می گذارید و پست می کنید که کارتان سخت تر هم هست از تماشا کردن.

یک ده سالی هست برای بیشتر ما که ناگهان چشم باز کردیم و استتوس گذاشتیم و دیدیم که انگار چند صد یا چند هزار آدمِ رنگ و وارنگ تاریخِ زندگی مثل عروسک در پرده خانه ی ذهن ما نشسته اند به تماشای هر جمله از هر متن. در هر حال هر چند تا «دوست» که داشته باشید همه شان بلاخره در یک تالار جا می شوند، حالا می خواهد این اتاق یک کلاس درس باشد یا که در ابعادِ تالار وحدت.

ما روی صحنه و بیشتر آدم ها هم توی تاریکی نشسته اند و این فقط خود ما هستیم و شاید یکی دو ردیف اول که نور روی شان تابانده اند. آخرش هم در یک تنهاییِ شلوغ شده ی عجیبی ما جملات مان را برای خودمان می نویسیم و با کمی توجه به آدم های زیر نور افکن. حالا یکی دیگر یک جایی از این دنیای تاریک از ظن خودش یک چیز دیگری را لایک می کند و ما دلگرمی می گیریم و لابد ادامه می دهیم. بقیه هم در سکوت نظاره می کنند و قضاوت می کنند یا نمی کنند و اهمیت نمی دهند و رد می شوند و ما هم نمی فهمیم و بیشترش را حتا حدس هم نمی توانیم بزنیک. یا می خواهند چیزی بگویند و نمی گویند و رد می شود و به قول هایده حالی مان هم نیست. آن ها هم به جای خود حالی شان نخواهد بود.

من تجربه ی خودم را می گویم. مثلن در همین متن، من یک بند را خطاب به خودم می گویم. یکی را خطاب به دوست نزدیک، گاهی یک کلمه را به کسی که از دست اش رنجیده ام یا خشمگین شده ام. گاهی کسی که فکر می کنم رنجانده ام اش. گاهی چهره ی آدم های بی ربط برای من یکی می شود و فکر می کنم شاید لازم است این را بخوانند. گاهی برای کسی می نویسم که دوستش دارم یا خاطره اش را دوست داشته ام. یک بار برای آن که به وجودم آورده یا خانواده یا هر کسی که شاید باشد و بخواند و شاید اصلن نباشد که بخواند.

نوشتن برای مخاطب عام یک توهم است. مخاطب عام وجود ندارد و زبان در این ده ها هزار سال تکامل یافته برای انتقال معنی به یکی دو نفر یا یک دو جین آدمِ مهم و تأثیرگذارِ قبیله ی ما. حالا این معنی صادقانه است یا فریب آمیز بستگی دارد که کدام پرسپکتیو را در نظر بگیریم. به هر حال این زبان اگر در همان حد هم کار می کرده که من شک دارم برای صدها و هزاران نفر ساخته نشده بوده. آن هم این همه آدم رنگارنگ که وجه اشتراک شان حتا این نیست که بلیط یک نمایش را خریده باشد. تنها و تنها این است که در یک جای روزگار تصادفی به ما برخورده اند. این هم دوره ی جدیدی برای زبانِ‌آدمیزاد است به عمر یکی دو دهه که هر یک از ما می توانیم شب نامه ای را منتشر کنیم که از فامیل دورمان بخواند تا فلان آدمِ‌ تصادفیِ پریروز.

این حالا حکایت همین متن است که نمی دانم چه کسی و با چه پس زمینه ای می خواند و چه برداشتی می کند. اصلن چرا این را به روال عامیانه ی معمول نمی نویسم؟ این لفظِ قلم نوشتن برای جلب نظر چه کسی است؟ شما؟ یا بغل دستی شما. اصلن من شما را کی دیده ام؟ چه شد که شما را دیدم و الان با شما صحبت می کنم؟ از یک خیابان یا مدرسه یا فرودگاه گذشتیم و به پُست هم خوردیم؟ چه گُلی به سرتان زده ام؟ چه آسیبی رسانده ام؟

یک کسانی بودند که خوب به شان لطف کردم و سایه ی خودم رو از سرشان کم کردم چون احساس کردم یا واقعن به من بی تفاوت اند و یا این که وقتی من جلوی چشم شان پدیدار می شوم عذاب می کشند یا چیزی درشان کلیک می کند که آخر و عاقبت خوبی ندارد. یا این که این حس را در خودم دیده بودم. خوب اگر این طور هست شما هم در حق من و دیگرانی که این احساس را نسبت به شان دارید لطفی بکنید و خودتان را از وجودشان آزاد کنید. اگر برای شما مهم بوده اند و شما برای شان مهم بوده اند هستی آن ها را به شما بر می گردند.

چه کار کنم که این همه دوست و آدم رنگارنگ در فهرست ام نباشد؟ چه طور توبه کنم که کسی را نرنجانده باشم و خودم را از این بار رها کنم؟ برای چی این همه «پوکی مون» جمع کرده ایم توی زندگی؟

این کلاف رنگارنگ روابط ما هر کدام اش مال یک چیزی است. اصلن چرا همه ی اینها را مثل «پوکی مون» جمع کرده ایم که هر وقت می خواهیم با چهارنفرشان حرف بزنیم همه باید گوش بدهند؟ فیس بوکِ شخص من هم گروه بندی زبانی و هم جغرافیایی دارد و تازه به خیال خودم پست ها را با قدری آگاهی می فرستم (برای همین در نوشتن شان خودم را سانسور نمی کنم) ولی باز هم جواب نمی دهد. حتا کسی می تواند بگوید خوب که خودت را سانسور نمی کنی،‌ اصلن آدم ها را هم سانسور نکن. اگر کسی نخواست نمی خواند. انتخاب با خودش، با این که در بیشتر اوقات اصلن فلان طرف در ذهن تو هم نیست و حواست هم نیست که دارد حرف های تو را می خواند.

من آخر هم با خودم کنار نیامدم که آیا توهین به شعور کسی است که حرف دلت را از او پنهان کنی یا توهین به احساسات اش است که حرف دلت را بزنی؟ یا اصلن بیجا کرده ای که حرفِ دل ات این طوری است و باید آن طوری باشد.

شاید یک شناسه ی جدید فیس بوک درست کنم. شاید هم اینجا را ترک کنم. به هر حال هیچ کدام اش را هیچ کدام تان شخصی نگیرید. برای تان هم که احتمالن مهم نیست ولی همان بهتر که نباشد.

ارادتمند به تصویر ذهنی ام از شما

پیام بگذارید: