فوریه 21 2017

صفر یا پنج؟

Category: سفرنامه,شخصیadmin @ 9:36 ب.ظ

از ینگه ی دنیا که دو ماه و نیم پیش برگشتم به وسوسه افتاده بودم که جمع و جور کنم و یه چند وقتی برگردم همون جا که بی رحمانه یک پروژه ی ده هفته ای خورد توی بساط؛ در تاریکی زمستون، بدون مرخصی و شامل کریسمس و سال نو. اونجا هم خوردم به پستِ ایده دزد و باندش که در جریانید. برنامه تغییر کرد و در این فکر بودم که اون ده هفته هم بین بیداری و خواب قطبی، در بازی با سرنوشت و دیتا و ناموس مردم بگذره و بعدش کارم رو ترک کنم و در اولین فرصت برگردم آمریکا که چترم رو سان فرانسیسکویی جایی پهن کنم و زیر سایه ی سرمایه داری زندگی جدیدی رو آغاز کنم.

پروازم به آمریکا هم درست مصادف شد با همون یک هفته ای که ترامپ زد توی برجک ایرانی ها و اتباع شش کشور دیگه. در حالی که هموطنانم در فرودگاه های آمریکا از حقوق امثال من برای ورود به کشورشون دفاع می کردند، من در این فکر بودم که چه بلیطی بخرم و کجا برم که آفتابش زیاد باشه و نارگیلش درشت…

در یکی از همون شب های بلاتکلیفی در اسلوی تاریک با دختر خانم موقر و هیپی مسلکی آشنا شدم که اسم خودش رو عوض کرده بود و گذاشته بود بابونه. البته آشنایی با بابونه خانم هم توفیق اجباری بود چون در واقع اول دوستم با ایشون – در چند دهم ثانیه – آشنا شد و بابونه چشمش رو گرفت. در حالی که پای راستش داخل کلاب بود و پای چپ اش بیرون، عجله ای سپردش دست من که به دست نامحرم نیافته تا خودش یک ربع بره جایی و برگرده.

من هم چون بافِر حافظه ام کمه، یک ربع که شد بیست دقیقه، ساعت گذشته از دوی نصفه شب، همه چیز یادم رفت. دیدم که دم در بده و از خودم پذیرایی کردم و با ایشون طرح دوستی ریختم. البته دوستی معمولی!

خلاصه این خانم هم طبق معمولِ بخت و اقبال من در اسلو طالع بین و منجم از آب در اومد. یک توضیحی هم بدم که اگر در تروندهایم بیشتر دوستانم رو شعبده بازها و شامورتی بازها تشکیل می دادند، در اسلو نفهمیدم چه طور شد که بیشتر حشر و نشرم با رمال ها و فالگیر ها و جادوگرها رقم خورد. یعنی اگر اون سال ها زبان و ادبیات حولِ تکنیک های «دابل لیفت» و «کلاسیک فورس» و «فالس شافل» و زاویه ی دید و نقطه ی کور می گشت الان محور کلمات شده فرکانسِ انرژی کریستال و رنگِ «اورا» و قطر سوراخ چاکرا. خلاصه اگر گذری شاهد بودید که چهارتا حرکت یاد گرفته بودم و براتون شامورتی بازی در کرده بودم، اگر جایی پیش اومد که مسلمون نبودم و تک دل کسی رو بریده بودم، مزاح بوده و به دل نگیرید. اگر پس فردا هم دیدید جن و پری و ارواح رفتگان رو احضار می کردم به همون ارواح حلالم کنید!

به هر حال برگردیم به بابونه. اوایل اش به نظر می رسید که من دارم مخ اش رو می زنم ولی در اصل بابونه خانم داشت مخ من رو می زد. در نهایت هم گفت که تو انرژیِ فلان رنگی داری و من باید روت جادو و جمبل بکنم. این شد که توی خونه اش که پر از بودا و دودِ عود و پشتی و بالش های عجیب و سنگ و کریستال و کابوس گیر بود یک جلسه ی افتخاری رایگان ترتیب داد و آخرین تکنیک هایی که یاد گرفته بود رو روی من تمرین کرد. از جمله ی کارهایی که کرد این بود که انرژی های سیاه درون ام رو جمع کرد و در حالی که چشمام بسته بود و مثل ماهی مرکب ازم انرژی سیاه در می اومد ناگهان یک بادکنکی چیزی بالای سرم ترکوند که از صداش ریدم توی خودم. و اون انرژی ها ناپدید شد.

نتیجه این که در دو جلسه بر اساس سوال هایی که از روان ناخودآگاهم پرسید و با مطالعه ی انرژی سنگ ها و اشعه های کیهانی و بررسی موقعیت ماه در برج های فلکی مشکلِ کارِ من رو فهمید.

نسخه ی نهایی پزشکی حاذق بابونه هم این بود که من در آستانه ی یک تغییر اساسی در زندگی هستم و برای این که این تغییر به درستی برگزار بشه باید برگردم به اصل ام. و برای این که مدتی با انرژی های منفی و امثال ایده دزد و باندش در نیافتم، و یاد بگیرم که با همه دوست باشم باید برم به نزد اورانگوتان ها و دل رو بزنم به جنگل های استوایی. یعنی به روایتی از شهر و تمدن و از جنگلِ بتون و سیمان خارج بشم و برم به جنگل طبیعی تا تعادلم رو باز پیدا کنم.

من هم تا قبل از تراپیِ بابونه و این که این چیزها رو از ناخودآگاهم بکشه بیرون و این کلمه ی tropical rainforest رو توی دامنم بندازه نمی دونستم جنگل چی هست. فکر می کردم جنگل یعنی جنگل؛ یعنی درختِ زیاد. بابونه هم فهمید که که من فرق بین انواع جنگل رو نمی دونم و خلاصه توضیح داد که خودت رو گول نزن و تایلند و جنوب اسپانیا و سوسول بازی ساحل کاراییب فایده نداره. باید جنگل بارانی استوایی باشه، یعنی باید بری به اعماق آمازون یا بالی در اندونزی اونجا که اورانگوتان هست و خزنده های عجیب و غریب و عنکبوت های نیم متری.

در این اثنا خودش بارش رو می بست که از این کشور که زادگاهش هست بره و احتمالن دیگه بر نگرده. من هم که حاضر و آماده بودم و شدیدن ایده گرفته بودم. یک هفته ای شب ها رو مطالعه کردم که جنگل کیست و اقسام آن چیست. مستند های دیوید اتنبرو رو در مورد قورباغه ها و حیات وحش و برگ های چند متری درخت های استوایی تماشا کردم. و از جمله از پشت تلویزیون فهمیدم که اون بوی گم شده ی جنگل های گیلان که در توندرا و تایگاهای نروژ پیدا نمی شد اصلِ اوریجینالش اونجاست. شب ها هم خواب می دیدم که قورباغه شده ام و جست و خیز می کنم. خلاصه عینِ وزغ دورخیز کرده بودم که بپرم وسط آمازونی جایی.

اما پای عمل که افتاد کم آوردم وشیرجه نزدم و پام سست شد. گرونی بلیط استوایی رو بهونه کردم و این که هر مسیر رفت و برگشت یک شبانه روزه و به یک هفته مرخصی نمی ارزه. که من اینجا کار و زندگی دارم و استوا باشه برای بعدن. دوباره اطلس نارگیل ها رو پهن کردم روی میز و بهینه سازی کردم که بین این همه نارگیل نزدیک ترین اش رو نشون کنم از نظر جمیع عوامل و فواصل. از جمله حس و حال و طول پرواز و قیمت بلیط و میزان بارش و سایز پشه و فرکانس و لهجه ی ادا شدن قور توسط قورباغه های محل.

نیت کردم و ماه کامل بود و قرعه افتاد به یک نارگیل در جزایر قناری، جنوبی ترین نقطه ی اروپا با یک پرواز مستقیم. جایی که در واقع خاک قاره ی آفریقا و صحرای غربی بوده و پیشکسوت های کریستف کلمب اشغالش کردند و الان به جای اینکه مثلن در قلمرو عبد الاله ابن كيران رییس جمهور مراکش باشه افتاده در خاک شینگن.

قبل از سفر هم دیدم که سر پیری، مجردی سفر کردن از من گذشته. یک زن و بچه هم پیدا کردم و همه چیز کامل، خانوادگی رفتیم به جزیره. جای شگفت انگیزی که هم جنگل داشت و هم دریا، هم دشت و هم صحرا. یک هفته هم بدون ایده دزد و باندش گذشت و راستش همه چیز یادم رفت. این که قبل از اون زندگی چه شکلی بود و من کی بودم و چی کار می کردم همه اش یادم رفت. یکی دو بار فکر می کردم که نکنه زن و بچه ام رو ول کردم و اومدم اینجا و یادم افتاد که من زن و بچه ندارم و اگر چیزی هست همین هاست که با من هستند. خلاصه این یک هفته بهترین تجربه ی این سال های اخیرم بود و در یک چشم به هم زدن مثل یک ماه گذشت.

حالا برگشتم و روز از نو روزی از نو. البته حالم خیلی بهتره. از یک طرف اسلو چشم ام رو دور دیده و چند وقتی که نبودم روشن تر شده و جای امید هست. برگشتم به دفتر کار قبلی و پیش همکارهای قدیمی و این کار و دفترِ اسلو رو خیلی دوست دارم. بیشتر از قبل. زن و بچه ی گوگولی و مهربون هم پیدا کرده ام که درسته که یک شهر دیگه هستند ولی من رو با معایب ام پذیرفته اند. حداقل در اون یک هفته که این طور بود. اینتویتیو (شهودی؟) هم هستند و آنتن و دماغو و فرمانبردار هم نیستند. خلاصه مگر آدم از زندگی چی می خواد؟

الان جنگل های استوایی یادم رفته و به فکر اینم که اگر سریعن یک جفت دوقلو هم بیاریم یک هویی از تنهایی در می آم و تبدیل می شم به خانواده ی پنج نفره. جمعیت کره ی زمین هم گیرم دو نفر بیشتر می شه.

در جریان باشید خلاصه که ممکنه عن قریب زن بگیرم که همه تون از دستم راحت شین. حالا دوقلو ضروری نیست و راه حل های کمتر از پنج هم وجود داره.

باری، سوالِ جدید اینه که صفر، یک، دو، سه، چهار، یا پنج؟ کمتر که امکان پذیر نیست، بیشتر هم راه نداره الان.

رأی بدید مثل رنگ و منوی کافه دموکراسی اش کنیم.

پیام بگذارید: