جولای 24 2017

ژانرشناسی و خودشناسی!

Category: سیاست,شخصیadmin @ 1:31 ب.ظ

یه ژانری بودند بعد از انقلاب که از ضد حالی که به ملت زده شده بود (!) دیگه اون قدر حال شون گرفته شده بود که در کُل از همه چیز و همه کس کشیده بودند کنار. از بی‌عدالتی و نتیجه‌ی معکوسِ انقلاب افسرده و سرخورده و ناامید شده بودند و ظاهرن نتیجه گرفته بودند که از متنِ زندگی باید کنار کشید و حاشیه‌نشین شد.

من بچه بودم و در فامیل و آشنایان دور یکی دو مورد رو یادم می آد. که طرف از همه چیزش، از کار و زندگی و پیشه ی خیلی معمولی اش – ظاهرن به اختیار – دست کشیده بود که «با اینها نباید کار کرد» یا «توی مملکتی که اینا رییس هستند از بالا بگیر تا پایین بقالی کردن هم گناهه» یا «توی سیستم این آخوندها نباید کار کرد». حالا هیچ وابستگی ای هم به هیچ نهادِ سیاسی درون یا بیرون قدرت نداشت؛ قبل یا بعد از انقلاب.

این ژانر Anti-establishment متشکل از کسانی بود که چه زمان شاه و چه خمینی باز هم در ایران موندند. نه استبلیشمنتی رو زیر و رو کردند و نه استبلیشمنتی رو برقرار. مشکل شخصی‌ ای هم با کسی نداشتند. فقط از جایی به بعد انگیزه‌ی اخلاقی و روانی‌ برای ادامه‌ی زندگی مرسوم رو از دست دادند. از این زندگی دل کندند. و تقصیرِ اون رو هم انداختند گردن جامعه، یا انقلاب یا هر چیز دیگری.

بدون این که پرونده‌ی فعالیت سیاسی داشته باشند، یا بحران‌های اقتصادیِ انقلاب و جنگ به طور خاص و بیش از بقیه ی اقشارِ جامعه به اونها آسیبی زده باشه، از سر شکم‌سیری به این نتیجه ی خودساخته رسیده بودند که پیچ و مهره‌ی این نظام بودن حتا به عنوان یک کارمندِ معمولی هم کاری بی‌معنا و بی‌ارزش و حتا غیر اخلاقی است و زندگی در عزلت به چنین کاری شرف داره…

حالا یک آدم حسابی نبود بگه آقا تو که کسب و کارت توی دفتر و دستک مسوولین نیست. کسی هم از صنف شما توقع ریش و پیراهن روی شلوار نخواهد داشت . خوب کارت رو بکن تا زندگی بگذره و اوضاع بهبود پیدا کنه.

از همه خبر ندارم اما کسانی که من در ذهن داشتم آدم‌های دل‌نازکی بودند که کاسه‌ی داغ‌تر از آش شدند و در نهایت زندگی و فرصت هاشون رو سوختند و خودشون هم از بین رفتند. چه بسا که این اواخر هم دریغ خورده باشند که ای دلِ غافل… با بر خلاف آب شنا کردن آدم در نهایت سه بر صفر از خودش هم عقب می‌افته. آخرش هم چند تا بهار و پاییز می آد و چشم به هم می زنی می بینی پیر شدی و به حاشیه رونده شدی. همه چیز رو از دست دادی و کسی تره هم برات خورد نمی‌کنه…

* * *

حالا من از لحاظ روحی و فکری و روانی دقیقن پا گذاشتم جای همین‌ آدم‌ها. با این تفاوت که «این آخوندا» تبدیل شده به «این ماشین سرمایه‌داری» یا «این مملکت فلان از بالا تا پایین» شده «این کره‌ی زمینی که توش ترامپ رییس می شه بگیر بیا پایین». از کره‌ی زمین هم هنوز مهاجرت نکردم و هنوز ریشه در این خاک دارم!

به خودم می گم قواعد مولد فرکتالیِ این جامعه ی جهانی همه جا و در همه شکل «از اون بالا بگیر تا بیا پایین» این طوریه که «هر جمعی از ما توسط دون‌ترین هامون رهبری می‌شیم.».

فقط تنها بختِ بنده اینه که سرنوشت این افراد جلوی چشممه.

حالا یك آدم حسابی نیست که بگه آقا نیما این «سرلوحه» که می‌گن برای همین روزهاست.

كسى نبود بگه، مجبور شدم خودم بگم.

بعله!

2 پیام برای “ژانرشناسی و خودشناسی!”

  1. Sajad می گوید:

    ببین این ژانر، یه طیف وسیع اند: که از اونی که شوریده و دیوانه وار و ژولیده توی خیابان تند تند راه میره و به در و دیوار فحش میده یا می خنده شروع میشه… تا برسه به خود خواجه حافظ شیرازی که اصن توی «این باغ» نبود… که این وسط مسط های طیف هم، من و تو پرسه می زنیم گه گاه…. مثلا کلیدواژه ی مربوطه توی این اشعار میشه «دولت» که همون نظام امروزی و صحبت از طیفی از افراده که کلا با قواعد حاکم بر این جهان/باغ (نظم جهانی) و محاسباتش از مسایل ریز شخصی بگیر تا مسایل جهانی مشکل دارند، بر این قواعد بازی می شورند یا ازش گریزان و «ملول» اند.

    حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح. دیگه از نوح anti-establishment تر نداریم که کل استبلیشمنت رو به طوفان سیل سپرد. Wiped the HDD/slate

    یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان!

    در مقابل این دولت/نظم جهانی، حافظ میره سراغ اینجور دولتی:
    دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال
    بی تکلف بشنو دولت درویشان است

    یا

    دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
    کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

    و

    دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ

    سعدی:
    هزار جان گرامی فدای اهل نظر
    که مال منصب دنیا به هیچ نشمارند (ضد سرمایه داری)
    کرا نمی‌کند این پنجروزه دولت و ملک
    که بگذرند و به ابنای دهر بگذارند

    خلاصه دولت فقر، دولت هجر، دولت عشق، دولت وصل یا وصال، همه جایگزینی برای این نظم جهانی اند و توی این مسیر/ژانر، ورشکستگی (برای برخی) و غنا (برای معدودی) دو روی یک سکه اند ☯️ ولی با بروزی manifestation به ظاهر متفاوت

  2. Sajad می گوید:

    اونی که مطلب رو میگیره غنا پیدا میکنه و بی نیاز و سیراب میشه
    اونی که مطلب رو نصفه نیمه میگیره، ورشکسته (مالی یا اخلاقی) میشه.
    اونی که مطلب رو نمیگیره، ورشکسته میشه، سرمایه دارهای روسی میآن نجاتش میدن و ترامپ میشه

    اینه قواعد مولد فرکتالی.

    ترنس مکینا هم بدبخت داره راست و دقیق میگه اما کو گوش شنوا، مطلب رو نمیگیرن ملت، حتی هواداراش… درست مثه هوادارها و شاگردها و پیروان هر سلسله فرهنگی دینی. سر همینه که meme ها می میرند (از ریل خارج میشن) و به شکل موفقی بازتولید نمیشند… انحراف اصله، ابداع mutation فرعه (error)

    ——-

    پروفشنالی:

    – اونی که جنمی نداره شیره ی بقیه رو مک می زنه خودشو می کشه بالا. taker
    – اونی که جنمی داره بقیه شیره اش رو مک می زنن. giver

    از دور تنها چیزی که معلومه اینه که کی کجا رسیده.
    از نزدیک می فهمی جریان چیه.

    ولی نزدیک حساب نیست. دور حسابه چون آدمای بیشتری توشن!

پیام بگذارید: