دسامبر 24 2016

دزدانِ کارايیب

دسته: سفرنامه،شخصی،شوخیadmin @ 9:21 ق.ظ


عکس ارسالی از پاتریشیا جون در جمهوری دومینیکن، دریای کاراییب


یا
چگونه کاراییب را از من دزدیدند…

امسال در جهان غرب تعطیلات کریسمس و سال نو جفتش افتاده آخر هفته و به جز یک دوشنبه که در هر حال روز مزخرفی است و تعطیل یا باز به درد عمه اش می خوره، تعطیلی دیگری در کار نیست.

حالا تعطیلات سه روزه شروع شده و من هنوز از سر کار بر نگشته دیدم که غبار مرگ ریختن روی شهر اسلو. چند ساعتی گذشت و دیگه نمی تونستم این سکوت رو تحمل کنم. گفتم بزنم بیرون و چیز جدیدی ببینم. حالا جای شکرش باقیه که تعطیلات سه روزه و پنج روزه به پست من می خوره و مثل دوران کافه نیست که طولانی ترین تعطیلی از امشب بود تا فردا صبحش. من هم برای اولین بار گفتم بدون بلیط برم فرودگاه و هر چه پیش آید خوش آید.

گفتم آقا بلیط دارین؟ گفتن برای کجا؟ گفتم هر جا ولی دور نباشه سرد هم نباشه. گفتن نمی شه. گفتم خوب دور باشه ولی سرد نباشه. تموم شده بود. گفتم جهنم سرد باشه ولی دور نباشه. اونم گفتن تموم کردیم. داشتم قانع می شدم برم کانادا که هم سرده و هم دوره که ناگهان یک بلیط سرد نزدیک پیدا شد: تروندهایم در استانِ‌ تروندلاگ!

به سلامتی اگر اسلو شهر مردگان بود اینجا الان شبیه ایستگاه فضایی است البته جای شُکرش باقیه که اتمسفر قابل استنشاق داره. همه چیز تعطیله و حتا هتل ها هم بسته است. دوست و آشنایی هم اگر هست در پستوی خونه گرفتار کریسمش شده اند و یا دست کم تا پس فردا در گروگان فامیل هستند. حالا یک هتل پیدا کرده ام و توی لحاف نرم با رزولوشن رتینا غلت می زنم و خاطره ی بی مزه می نویسم براتون.

* * *

اول این که از شما چه پنهون یک هفته مرخصی بی حقوقی که در آمریکا داشتم خیلی مزه کرد و بعد از یک هفته خوردن و خوابیدن همه اش به این فکر می کردم که چرا من بی شعور مرخصی بی حقوق پنج روزه می گیرم و به جاش نمی افتم شیک مریض بشم که وسط این تاریکی یکی دو ماه با حقوق برم جزایر کارائیب برای ریکاوری! کدوم آدم عاقلی که چنین گزینه ای داشته باشه چنین کاری نمی کنه؟

توی هواپیمای برگشت داشتم فکر می کردم به دکتر بگم معاینه ام کنه و تشخیص بده که این طرف روانی شده و نامه بنویسه به اداره ی تامین اجتماعی که این رو اگر همین الان نفرستیم مناطق حاره،‌ قریب به یقین رادیکالیزه می شه و برای خودش و اطرافیانش خطر جانی داره.

بعد فکر کردم اگر طرف طبیب حاذقی هم باشه خودش نسخه می پیچه که ببین عزیزم یک لیست جزیره ی کارائیب برات می نویسم. شما باید دو ماه در یکی از این ها یک کلبه با اینترنت وایرلس اجاره کنی. روزها سه مرتبه می ری توی جنگل از این قارچ ها که عکس اش اینجا هست پیدا می کنی و می خوری. به اون قرمز خال خالی ها هم دست نمی زنی. روزی دو مرتبه با طبیعت صحبت می کنی یک بار با آیندگان، یک بار با گذشتگان. در مورد وضعیت کره ی زمین به توافق رسیدید یا نه اهمیتی نداره،‌ ولی حداکثر نیم ساعت. سر راه برگشت هم تا اثر قارچه نپریده یک نارگیل یا عنبه ی چهاربعدی پیدا می کنی می آری خونه آبش رو سه مرتبه قرقره می کنی. شب ها روح موریس اشر رو احضار می کنی یک بار قبل از غذا دو بار بعد از غذا. که برات در جلسات متعدد توضیح بده که چه طوری توی این نارگیل هایی که سینگولاریتی ندارن نی فرو کنی. هفته ای دوبار شب ها دور آتیش با حوری کارائیبی می رقصی که باید لخت و مادرزاد باشه. ماه کامل هم که شد با بچه ها اورجی انجام می دید زیر نور ماه. به جای موسیقی که توش غنا داشته باشه هم از توی یوتیوب ترنس مکنا گوش می دی که همون کار رو می کنه…

* * *

و البته اگر فکر می کنید که مریض شدن و دو ماه تعطیلات رفتنِ با حقوق، رویای غیر قابل دسترسی هست خدمت شما عارضم که ما از این نارگیل ها نخوردیم ولی دیدیم دست مردم.

در نروژ یک اداره هست به نامِ «ناو». این ناو با تفاوت زیاد بزرگ ترین نهادِ این کشوره و یک سوم بودجه ی مملکت رو اداره می کنه. در واقع من فکر می کنم «پر کپیتا» یکی از بزرگ ترین و قوی ترین نهاد ها در دنیا باشه چون بعید می دونم به جز دربار کیم جونگ اون هیچ ابرکمپانی یا نهاد دولتی یا خصوصی در یک کشور غیر سوسیالیستی قدرت اداره ی ثلث بودجه ی یک مملکت یا چنین نفوذ و تاثیرگذاری ای رو در سرنوشت شهروندانش داشته باشه. حالا این ناو کلن به چه دردی می خوره من هرگز نفهمیدم ولی بر اساس مشاهدات من اصلی ترین کارکردش اینه که مالیات آدم هایی که میرن سر کار و کس موش چال می کنند رو می ده به آدم های علافی که سر کار نمی رن و کس موش چال نمی کنند. به طوری که اینها وضع مالی شون برابر بشه و فقط از نظر زمانی و آزادی نابرابر باشن. اگر هم کسی فیوز پروند یا موقتن یا دائم مریض یا بیکار شد و روش هم شد که به اینها رو بندازه، اینها هم بعد از چک و چونه و مقادیر کافی سنگ اندازی بوروکراتیک حمایت اش می کنند. می بینید که امکانات اش هست اما به همین راحتی هم نیست. در واقع درک اش از بیرون آسون نیست اما همین فشار روانی و اضطرابی که در این جامعه وجود داره باعث می شه خیلی ها روشون نشه که به این سیستم رو بندازند و یا با بروکراسی و کاغذبازی این اداره دست به گریبان بشن. من هم که در این ده سال گزارم به ناو نیافتاده بود و می دونستم برای این که آرزوی کارائیبی ام برآورده بشه باید پی این رو به تن ام بمالم و مسیرم باید که به این دفتر و دستکِ شون بیافته. خلاصه این که از تو حرکت…

* * *

و باور کنید که از کائنات هر چیزی که طلب کنید همون رو می گیرید. فقط حواس تون باشه که درخواست تون رو دقیق بگید که توسط عالم هستی سو تفاهم نشه. این شد که کائنات هم مطالبات من رو شنید و در همین اثنای بازگشت خبر رسید که ناو خودش من رو فرا خونده.

یعنی رییس ام نامه زد که پروپوزالی که تابستون نوشته بودم در مورد تحلیل داده ی بازار کار در نروژ و خالی بندی هایی که کرده بودم در مورد اهمیت ساخت یک سامانه ی توصیه گر برای معرفی فرصت های شغلی به آدم های جویای کار و فلان و بهمان برنده شده و من از دوشنبه باید برم اداره ی «ناو» سر کار. الان یک ماهیه که درگیرش شده ام و توش گیر کرده ام. قرار بود زودی بزنم بیرون و مریض بشم که ظاهرن نمی شه. یعنی اول بنا بود که چهار یا شش هفته باشه که همین پریروز خبرش رسید که یک تیم هم از سوئد به ما ملحق شده و از این پروپوزال خوشش اومده و فعلن که محض رودربایستی اطلاعات دو دهه و میلیون ها فرصت شغلی در سوئد و نروژ رو فرستاده اند دست من جهتِ آنالیز.

حالا از این طرف با فرا رسیدن تعطیلات کریسمس و ضرب العجل پروژه ی کارائیب، اینجا شب تاریک قطبی و سکوت مطلق با دمای هوای صفر درجه و بدون بارندگی حمکفرما است با کلی کار تلنبار شده و همین طور پرسش های نپرسیده از بزرگان عالم، از آن جمله این که برای مثال همین کُسْ موش که خودش فضای منفی هست رو چه طوری چال می کنند. از اون طرف هم ارواح موریس اشر و مک کنا و حوری کارائیبی، نارگیل به دست بِرّ و بِر به ساعت بیولوژیک شون نگاه می کنند که پس چی شد و این نیما چرا آخرش نیومد!


نوامبر 20 2016

شکستن موج

دسته: شخصیadmin @ 10:26 ق.ظ

چند هفته پیش زمانی که داشتم توی اقیانوس غرق می شدم – که داستان اش مفصل است – زندگی ام از کودکی جلوی چشمم آمد. تصاویری مثل این که یکی دو سال داشتم و میخ توی پریزِ برق فرو می کردم یا سه چهار ساله بودم و روی لبه ی پشت بام راه می رفتم که با مرگ بازی کنم. نمونه های دیگری هم دیدم که در طول زندگی به مرگ نزدیک شده بودم و تا آن لحظه نمی دانستم که چه خطری از بیخ گوشم گذشته بود. انگار مرگ داشت نشان ام می داد که حواست باشد این دفعه ی اولت نیست. زمانی شاید در حدود پنج تا ده دقیقه به اندازه ی چند روز گذشت. بدنم سالم برگشت اما خودم هرگز کامل باز نگشتم و هنوز هم احساس می کنم که بخشی از وجودم همان جاست و از همان جا موج های دریا را می بیند که می آیند و می روند.

هم زمان با هر موجِ آب هم یک پرده ی متفاوت از یک نمایشنامه از جلوی چشمانم عبور کرد که آنهایی را که یادم آمد همان روز نوشتم در حالی که ساعت ها بی اختیار می لرزیدم و مثل ابر بهار گریه می کردم. اما جایی منتشرشان نکردم و راستش هنوز هم جرأت نکرده ام به آن نوشته مراجعه کنم.

هیچ ایده ای ندارم که آن تصاویر غریب از فضاهایی که هرگز ندیده بودم چه طور و چرا آنجا جلوی چشمم آمد ولی آن قدر واقعی و قانع کننده بود که انگار که هر پرده اش یک نقش از حافظه ی تاریخی اجدادمان بود. همه جور زمان و جغرافیا درشان بود، از مناطق حاره ی پر از میوه در آفریقا تا سرزمین های باستان تا یک دهکده ی گرسنه ی سردسیری محاصره شده در جنگ در قرون میانه.

درون مایه ی تمامِ پرده ها این بود که فردی که خطرِ نابودی قوم و تبارش را حس کرده بود از ترسِ به رو به رو شدن با تصاویر هولناکی که انتظارش را می کشید می خواست خودش را از بین ببرد. اما در مواجهه با وسوسه ی مرگ نیرویی که او را فراخوانده بود به او می سپارد که که باز گردد و خطر را دفع کند.

پرده ها یکی در میان بود و هر کدام سوار یک موج بود که می آمد و می رفت. در پرده هایی که خطر بیرونی قبیله را تهدید می کرد کاری از کسی بر نمی آمد و موج در هم می شکست و روی خودش می غلتید. در پرده هایی که خطر از درون بود موج پیش از این که بشکند به آرامی به عقب باز می گشت.

روی هر کدام از این موج ها موج های ریزتری بود که بعضی می شکستند و روی خودشان می غلتیدند و بعضی آرام بر می گشتند و روی هر کدام از آنها باز تا بی نهایت موج بود.

در یکی از پرده ها من مادر مستأصلی بودم که فرزندش را خفه می کرد و فرزندی بودم که مادرم خفه ام می کرد و در تقلا بودم که ماهیچه ام سست شود تا هر دو زنده بمانیم. در یکی از پرده ها یک ذره از بدن خودم بودم که از مرگ نجات ام داد.

یکی دیگر از پرده ها داستان «شهرزادِ» هزار و یک شب بود که قصه ی ناگفته ای داشت و آن این که می خواست خودش را بکشد اما در لبه ی مرگ و نیستی سوارِ موج شد و بازگشت که نگذارد شهریار آن موج را بشکند.

از همان روز احساس می کنم که بخشی از یک سناریو هستم که کارگردان اش خودم نیستم. اصلن نمی دانم و درک نمی کنم که کجا زیر پایم سفت و سخت است که بایستم و به بقیه ی ماجرا نگاه کنم ولی از آن شب گاهی آگاهانه از عقلانیت فرار می کنم و می روم توی این نوع تصاویر و واقعیت شکل اش کاملن دگرگون می شود.

هیچ چیزی هم فراتر از این نمی دانم ولی از آن روز یک چیز برایم روشن است و آن این که دیگر در کنترل خودم نیستم و تسخیر شده ام.


نوامبر 12 2016

استتار

دسته: سیاست،شوخیadmin @ 1:49 ب.ظ

ترامپ پس از پیروزی در جواب خبرنگارها دوباره تکرار کرده که این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست و مسلمان ها باید خودشان را ثبت کنند. این موضوع برای من خیلی گیج کننده است و ترامپ هم هیچ راه حلی نداده که این کار باید از طریق مساجد انجام شود یا پایگاه های محلی بسیج.

همین طور اشاره ای نکرده که ما مسلمان هایی که در امریکا زندگی نمی کنیم چه طور و از طریق کدام مسجدِ امریکا باید ثبت بشویم. حتا اگر مسجدش هم مشخص شد، از کدام طرف باید توی صف بایستیم. من همه ی ۳۶۰ درجه را چک کردم و از بیرون امریکا راهی وجود نداشت.

و چرا سیاه پوست ها خودشان را ثبت نکنند؟ لابد چون خودشان معلوم هستند و اگر ترامپ رد شود خودش معلوم می کند.

پس طبق معمول فقط ما مسلمانان باید تقیه کنیم؟ ترامپ که رد شد خودمان را بزنیم به آن راه تا کامل عبور کند و تمام شود؟ اگر کامل رد نشد و مثلن زد کنار و نصف اش هنوز بود تکلیف چیست؟ بگوییم ما نصف مسلمان هستیم یا فقط از همان جهتی که معلوم هستیم استتار کنیم؟

این استتار کردن خیلی نامردی است و اختاپوس ها و آفتاب پرست ها هم چنین کاری نمی کنند که اگر خطری پیش آمد بعضی خودشان را بزنند به آن راه یا مثلن کنار ماشین گران تر پارک کنند که دزد به آن بزند.

از همه مهم تر هم خوابِ‌ کافی است. کسی که شب خوابش نمی برد نمی تواند پیگمنت هایش را درست منبسط و منقبض کند و رنگش را با ماشین بغلی تنظیم کند. برای همین هم صدایش سکسی می شود و در غیاب تصویر تنها راه استتاری که برای مان باقی می ماند تقلید صدا است.


اکتبر 29 2016

دوری و دوستی!

دسته: علمی،فرهنگadmin @ 9:31 ق.ظ

چرا میمون برای ما زشت است و ملاک تعریف زشتی برای ما انسان ها شده است؟ می گوییم طرف زشت است، عینِ میمون. با وجود این که میمون هم از نظر هوش و هم قیافه از بقیه ی پستاندارها به ما نزدیک تره ما از گاو و گوسفند و اون دیگران زشت تر می بینیم اش. از میمون به اون طرف تر بقیه ی حیوون ها اون قدر از ما متفاوت می شن که انگار از حوزه ی تشخیص چهره ی آدمیزادی خارج می شن و دیگه ما اونها رو تا اون حد زشت یا منزجرانه دریافت نمی کنیم. امروز فهمیدم که به این پدیده می گن Uncanny valley یا «درّه ی وهمی». دلیل تکاملی اش رو نمی دونم چیه ولی می شه حدس زد. این نام محدود به تشخیص و ارزیابی چهره است و در این نمودار هم به جای میمون از زامبی و جسد استفاده شده اما احتمالن پدیده های دیگری هستند که از این قانون به طور کلی پیروی می کنند.

بیان کردن دقیق این قانون یک چالش تعریفی دارد و آن هم این که دو حدّ تعریف این دره ی زشتی هر دو باید تعریف شوند. مثلن تعریفِ «خیلی نزدیک»، جایی که دره شروع می شود، می تواند شامل دیگر انسان ها شود یعنی موجوداتی  که ما به او عادت داریم، با او می گردیم، جفت گیری می کنیم، غذا می خوریم یا در زندگی مدرن سر کار می رویم و در نهایت بودن اش بقای ما رو محتمل تر می کند. کمی دور تر از این دره شروع می شود یعنی موجودات از حلقه ی سود رساندن به ما خارج می شوند اما هنوز آن قدر نزدیک هستند که از منابع یکسان استفاده کند یا به نحو جدی اس بقای ما را به خطر بیاندازد. دره ی وهمی آنجایی تمام می شود که موجودات به حدی از ما متفاوت و دور می شوند که دیگر بقای ما را هم به خطر نمی اندازند

این برداشت تکاملی از این اصل در پرتو قانون دیگری در بوم شناسی به نام «حذف رقابتی» یا «قانون گاوس» منطقی به نظر می رسد. این قانون می گوید دو گونه که آن قدر شبیه یکدیگر هستند که بر سر منابع یکسان رقابت کنند اما آن قدر هم دور که تنوانند تبدیل به یک گونه شوند، یکی شان دیگری را به طور کامل حذف می کند. برای نمونه در موردِ ما و نئاندرتال ها که آن قدر نزدیک نبودیم که به صورت یک گونه در بیاییم اما به حد کافی هم نزدیک بودیم که از منابع یکسان استفاده کنیم، در نهایت آنها حذف شدند. این قانون تعریفی از نزدیکی و دوری به دست می دهد که موجوداتی که به حد کافی ولی نه زیاد از ما دور هستند، منافع ما را به خطر می اندازند. در حالت کلی تر این خطر ممکن است «رقابت» باشه (که زشتیِ نئاندرتال ها را برای ما توجیه می کند)، یا مثلن خطر مریضی (زشتیِ جسد) و یا هردو مثل آدمِ زخمیِ در حال مرگ (زشتیِ زامبی!). قضیه هم آن قدر فوری است که پاسخ ما باید سریع باشد و در حد تشخیص چهره عمل کنه. یعنی مثل مواردی نیست که وقت داریم فکر کنیم یا مثلن احساس عجیبی در مورد کسی داریم و یا به قولی با تیریپ کسی حال نمی کنیم!

پ.ن. حالا فرض کنید در مورد گونه های دیگر هم همین طور باشد. مثلن وقتی سگ هایی که توی خیابا همدیگر را می بینند به هم می پرند یا گربه ای به گربه ی غریبه ی نژاد دیگر (با صورت نا آشنا) فخ فخ می کند، شاید فقط بحث تعیین حوزه و رقابت نیست، یعنی اصل قضیه همان هست ولی از دید سگ و گربه قضیه فقط همین است که این عنترِ زامبی که من دیدم دیگر چه چیزی بود!


اکتبر 21 2016

«استتوس» در فیس بوق

دسته: شخصیadmin @ 3:39 ب.ظ

«استتوس» نوشتن یکی از عجیب ترین کارهای دنیا است. در طول تاریخ این نخستین بار است که من و شمای عادی فرصت سخنرانی برای این همه آدم رنگ و وارنگ را پیدا کرده ایم. پیشتر فقط شاهان چنین فرصتی را می یافتند. آن هم برای قوم و تبارِ‌ خودشان که از یک جغرافیا و یک منطقه می آمدند.

همین ایرانِ نسبتن منزویِ خودِ ما این همه انواع و اقسام آدم مختلف در خودش دارد و این همه دعوا بین شان هست. همین است که راضی نگه داشتن همه ی این آدم ها با یک سیستم این همه دشوار است و انگار با گذشت زمان آسان تر هم نمی شود. گویی با به هم خوردنِ‌ این آش نخود و لوبیایش همان که هستند می مانند و خمیر نمی شوند. حالا دعوای نخود و لوبیا که چیزی نیست، دنیا بزرگ تر از این حرف هاست. اگر تجربه ی مهاجرت داشته باشید می بینید که دوستان جدید و متفاوت هم از هر سن و رنگ و مذهب و ملیت و خواستگاه به فهرست دوستان تان اضافه می شود و هر کاری کنید بلاخره کسی هست که نفهمد و اشتباه برداشت کند یا به او بخورد یا برنجد یا تعجب کند.

این است که مخاطب استتوس شما در اصل خودِ شما اید. دیده اید که هر قدر پُست های شما به خودِ خودِ تان نزدیک تر باشد کمتر «لایک می خورد». پست هایی بیشتر توجه دریافت می کنند که از خودِ شخصی واقعی ما دورترند و کلی تر اند و به ویژگی های جمعی و قبیله ای . به اشتراکات مان با حلقه ی اطراف نزدیک تر می شوند.

این است که یا باید قید به روز کردن و نوشتن و خبر دادن و جار زدن را بزنی، یا اینکه حواس ات به همه ی آدم هایی که نوشته ات را می خوانند باشد. اولی برای من خیلی دشوار است چون تنهایی حقیقی مان را به یادم می آورد و دومی هم که از اساس غیر ممکن است. یعنی برای همه غیر ممکن است. چنان ذن و حضور ذهن و آگاهی ای می خواهد که اگر اعمال شان کنی از ته استتوس هیچ چیزی نمی ماند.

چه طور شد که ما یک هو استتوس نویس شدیم؟ فقط ماجرای اینترنت هم نیست. قبل از آن که وبلاگ هم بود باز این چنین نبود. وبلاگ مخاطب خودش را داشت و فک و فامیل و دوست و همسایه مگر به خاطر خودِ نوشته سر و کله شان پیدا نمی شد. آدم هایی شما را می خواندند که زندگی شخصی شما را نمی دانستند ولی به دلیلی به افکار شما احساس نزدیکی می کردند که از آنجا رد می شدند. این شبکه های اجتماعی مصداق تازه ای از به هم خوردنِ اجباریِ آش آدمیت است. همین که شما الان اینجا هستید یعنی سوار ملاقه ی فیس بوک شده اید و امروز قرار است یک دور دیگری بزند و نخودها و لوبیاهای دیگر را از جلوی چشم تان عبور دهد که هم فال است و هم تماشا.

حالا اگر خودتان می نویسید و عکس می گذارید و پست می کنید که کارتان سخت تر هم هست از تماشا کردن.

یک ده سالی هست برای بیشتر ما که ناگهان چشم باز کردیم و استتوس گذاشتیم و دیدیم که انگار چند صد یا چند هزار آدمِ رنگ و وارنگ تاریخِ زندگی مثل عروسک در پرده خانه ی ذهن ما نشسته اند به تماشای هر جمله از هر متن. در هر حال هر چند تا «دوست» که داشته باشید همه شان بلاخره در یک تالار جا می شوند، حالا می خواهد این اتاق یک کلاس درس باشد یا که در ابعادِ تالار وحدت.

ما روی صحنه و بیشتر آدم ها هم توی تاریکی نشسته اند و این فقط خود ما هستیم و شاید یکی دو ردیف اول که نور روی شان تابانده اند. آخرش هم در یک تنهاییِ شلوغ شده ی عجیبی ما جملات مان را برای خودمان می نویسیم و با کمی توجه به آدم های زیر نور افکن. حالا یکی دیگر یک جایی از این دنیای تاریک از ظن خودش یک چیز دیگری را لایک می کند و ما دلگرمی می گیریم و لابد ادامه می دهیم. بقیه هم در سکوت نظاره می کنند و قضاوت می کنند یا نمی کنند و اهمیت نمی دهند و رد می شوند و ما هم نمی فهمیم و بیشترش را حتا حدس هم نمی توانیم بزنیک. یا می خواهند چیزی بگویند و نمی گویند و رد می شود و به قول هایده حالی مان هم نیست. آن ها هم به جای خود حالی شان نخواهد بود.

من تجربه ی خودم را می گویم. مثلن در همین متن، من یک بند را خطاب به خودم می گویم. یکی را خطاب به دوست نزدیک، گاهی یک کلمه را به کسی که از دست اش رنجیده ام یا خشمگین شده ام. گاهی کسی که فکر می کنم رنجانده ام اش. گاهی چهره ی آدم های بی ربط برای من یکی می شود و فکر می کنم شاید لازم است این را بخوانند. گاهی برای کسی می نویسم که دوستش دارم یا خاطره اش را دوست داشته ام. یک بار برای آن که به وجودم آورده یا خانواده یا هر کسی که شاید باشد و بخواند و شاید اصلن نباشد که بخواند.

نوشتن برای مخاطب عام یک توهم است. مخاطب عام وجود ندارد و زبان در این ده ها هزار سال تکامل یافته برای انتقال معنی به یکی دو نفر یا یک دو جین آدمِ مهم و تأثیرگذارِ قبیله ی ما. حالا این معنی صادقانه است یا فریب آمیز بستگی دارد که کدام پرسپکتیو را در نظر بگیریم. به هر حال این زبان اگر در همان حد هم کار می کرده که من شک دارم برای صدها و هزاران نفر ساخته نشده بوده. آن هم این همه آدم رنگارنگ که وجه اشتراک شان حتا این نیست که بلیط یک نمایش را خریده باشد. تنها و تنها این است که در یک جای روزگار تصادفی به ما برخورده اند. این هم دوره ی جدیدی برای زبانِ‌آدمیزاد است به عمر یکی دو دهه که هر یک از ما می توانیم شب نامه ای را منتشر کنیم که از فامیل دورمان بخواند تا فلان آدمِ‌ تصادفیِ پریروز.

این حالا حکایت همین متن است که نمی دانم چه کسی و با چه پس زمینه ای می خواند و چه برداشتی می کند. اصلن چرا این را به روال عامیانه ی معمول نمی نویسم؟ این لفظِ قلم نوشتن برای جلب نظر چه کسی است؟ شما؟ یا بغل دستی شما. اصلن من شما را کی دیده ام؟ چه شد که شما را دیدم و الان با شما صحبت می کنم؟ از یک خیابان یا مدرسه یا فرودگاه گذشتیم و به پُست هم خوردیم؟ چه گُلی به سرتان زده ام؟ چه آسیبی رسانده ام؟

یک کسانی بودند که خوب به شان لطف کردم و سایه ی خودم رو از سرشان کم کردم چون احساس کردم یا واقعن به من بی تفاوت اند و یا این که وقتی من جلوی چشم شان پدیدار می شوم عذاب می کشند یا چیزی درشان کلیک می کند که آخر و عاقبت خوبی ندارد. یا این که این حس را در خودم دیده بودم. خوب اگر این طور هست شما هم در حق من و دیگرانی که این احساس را نسبت به شان دارید لطفی بکنید و خودتان را از وجودشان آزاد کنید. اگر برای شما مهم بوده اند و شما برای شان مهم بوده اند هستی آن ها را به شما بر می گردند.

چه کار کنم که این همه دوست و آدم رنگارنگ در فهرست ام نباشد؟ چه طور توبه کنم که کسی را نرنجانده باشم و خودم را از این بار رها کنم؟ برای چی این همه «پوکی مون» جمع کرده ایم توی زندگی؟

این کلاف رنگارنگ روابط ما هر کدام اش مال یک چیزی است. اصلن چرا همه ی اینها را مثل «پوکی مون» جمع کرده ایم که هر وقت می خواهیم با چهارنفرشان حرف بزنیم همه باید گوش بدهند؟ فیس بوکِ شخص من هم گروه بندی زبانی و هم جغرافیایی دارد و تازه به خیال خودم پست ها را با قدری آگاهی می فرستم (برای همین در نوشتن شان خودم را سانسور نمی کنم) ولی باز هم جواب نمی دهد. حتا کسی می تواند بگوید خوب که خودت را سانسور نمی کنی،‌ اصلن آدم ها را هم سانسور نکن. اگر کسی نخواست نمی خواند. انتخاب با خودش، با این که در بیشتر اوقات اصلن فلان طرف در ذهن تو هم نیست و حواست هم نیست که دارد حرف های تو را می خواند.

من آخر هم با خودم کنار نیامدم که آیا توهین به شعور کسی است که حرف دلت را از او پنهان کنی یا توهین به احساسات اش است که حرف دلت را بزنی؟ یا اصلن بیجا کرده ای که حرفِ دل ات این طوری است و باید آن طوری باشد.

شاید یک شناسه ی جدید فیس بوک درست کنم. شاید هم اینجا را ترک کنم. به هر حال هیچ کدام اش را هیچ کدام تان شخصی نگیرید. برای تان هم که احتمالن مهم نیست ولی همان بهتر که نباشد.

ارادتمند به تصویر ذهنی ام از شما


اکتبر 19 2016

قضیه ی حمار

دسته: علمی،فلسفهadmin @ 10:43 ب.ظ

بیایید اصول موضوعه ی هندسه ی تمدنِ پساکشاورزی مون رو بالا و پایین کنیم، که دریابیم کدوم از این پیش فرض های منطبق با «حواس» (و چه بسا بی ارتباط با «حقیقت») بیشتر از همه گمراه کننده بوده. یعنی کدوم شون رو می شه حذف کرد و نظریات جدید (و احتمالن به درد بخور) در آورد.

من اولش به قضیه ی فیثاغورث مشکوک بودم که خیلی قضیه ی عجیبی است و من نمی تونم تصور کنم در سیاره های دیگر همون اوایل راه به اش نرسند. بعد پارانویام شدید تر شد و چیزهای دیگر رو هم زیر سوال بردم. ولی هر بار که برگشتم و از هر طرفی که رفتم آخرش رسیدم به «قضیه ی حمار»

این قضیه ی حماری که ما، دست کم به صورت مکتوب از مصرِ باستان مبنای حقیقت فرض کرده ایم، می تونسته تنها عوارضِ تکاملِ گونه ی ما و (فامیل مون آقا خره) بوده باشه و با حقیقت نسبتی نداشته باشه.

به قول استاد دانلد هافمنِ کبیر:
it favors fitness not reality.

یعنی با ادبیاتِ آقای هافمن (در تاییدِ آرای نیم جونیور) ما، خرها و خیلی های دیگر طوری تکامل پیدا کرده ایم که به عنوان مثال به نفع مون باشه به قضیه ی حمار باور داشته باشیم، مستقل از حقیقت.

حالا واقعیت چه شکل دیگری می تونسته داشته باشه که به صرفه ی ما (پستاندارها، یا مهره داران پُرسلولی، یا جاندارانِ زمینی یا از اساس موجودات سطحِ‌ سیاره ای) نبوده که درک اش کنیم؟ سلول هامون باید چه طوری کار می کردند که طور دیگری فکر کنیم؟

در واقع چه طور کوتاه ترین فاصله ی بین تهران و قزوین می تونه طولانی تر باشه از فاصله ی بین تهران و کرج به اضافه ی فاصله ی کرج تا قزوین.

یعنی خره باید در مدت زمانِ منفی استراحت کنه و وقت ذخیره کنه؟

اصلن فرض کنیم شهرداریِ یونیورس یک کرم چاله زده باشه از تهران تا قزوین. از هر نقطه به هر نقطه که نزده. سوال من اینه که چه طور به ازای هر تهران و هر کرج و هر قزوین در یونیورس قضیه ی حمار می تونه نقض بشه؟ حتا در همسایگی های نزدیک.

خوب می شه با معرفی «انحنا»، «زمان منفی» یا «زاویه ی منفی» یا تقلب از طریق «کرم چاله» شمولیت قضیه ی حمار رو نقض کرد.

چه طوری می شه ولی فضازمان رو طوری بنویسیم که به ازای هر سه نقطه اش (تکرار می کنم هر سه نقطه اش) نقیضِ قضیه ی حمار برقرار باشه؟

کمی بلند فکر کنم. قضیه ی حمار اساس تعریفِ منیفولده. اگر بخوایم فضازمانیبا متریکِ حقیقی نامنفی تعریف کنیم که نقیض حمار به ازای همه ی نقاطش برقرار باشه،‌ اون وقت نقیض حمار برای هر سه جایگشت هر سه نقطه هم برقراره، پس نقاط روی هم افتند. پس این مدل ها بری چنین «غیرِ منیفولد» ای وجود داره:

۱. فضای صفر بعدی با فاصله ی صفر
۲. فضای بی نهایت بعدی با فاصله ی ناحقیقی (کاردینالی)

برای این که نان منیفولدِ محدود بعدی اختراع کنیم، تعریف فاصله رو هم نمی تونیم عوض کنیم چون میشه همون منیفولد تا جایی که من زور زدم. پس باید تعریف حمار رو عوض کنیم، مثلن:

۱. فضا رو گسسته کنیم (کوانتوم)
۲. این همانی فاصله رو برداریم. مثلن یک راهش اینه که متریک رو بر اساس نزدیک ترین نقطه ی بین دو مجموعه تعریف کنیم نه فاصله ی ثابت بین دو نقطه. اون مجموعه می تونه مثلن یک استرینگِ یک بعدی پیوسته هم باشه.

۳. حمارِ جدید تعریف کنیم مثلن هارمونیک:
1/a+1/b>1/c

۴. یه جوری منفی بینهایت رو با صفر یکی کنیم که از این ور دور بزنه رو هم دیگه که بازم همون می شه که «گیتی درون ماست». فکر کنم جواب محدود هم داشته باشه.

هندسه ی جدیدی می باید نوشت از آغاز (یا پایان) که هم استعلایی یا فرا رونده (transendental) باشه و هم برخالی (fractal).

اگر سر نخی از مدل هایی که به این کانسپت ها نزدیک هستند (در هر شاخه ای از دانش) دارید یا با کسی در ارتباط هستید که جواب این سوال ها رو می دونه، پیشنهادها و نظرات خود را «برخالانه» و «فراروانه» به تهران جاده ی کرج صندوق پستیِ قزوین ارسال نمایید.

پ.ن. نکته ی حاشیه ای این که می خواستم بنویسم خانوم خره، که سکسیست نبوده باشم. بعد دیدم برعکس برداشت می شه. بعد کردمش خانوم یا آقا خره (به سبک آقای خاتمی). بعد دیدم ترنس جندرها ناراحت می شن کردم اش خره. بعد دیدم خر به نظر بعضی (نه من) فحشه. گفتم حذف اش کنم. بعد دیدم پدر بزرگ و پسره که می خواستن از روی پل رد بشن یه هو می آن می گن چرا خر رو حذف کردی باید پدر بزرگ و حذف می کردی. دیگه گذاشتم سر جاش باشه.


اکتبر 18 2016

علم و دین

دسته: علمی،فرهنگ،فلسفهadmin @ 9:00 ق.ظ

«علم» یک پدیده ی فرهنگی است ساخته ی دستِ بشر. چیزی مثلِ دین. با مستثنا کردنِ تنها شاخه هایی از ریاضیات که [احتمالن] در هر صورت یکسان از آب در می اومد، بشرِ هر عصری و در هر جایی برای خودش علمِ مورد نیاز خودش رو تولید کرده. بسته به آب و هوا و نیازها و دانسته های دیگر در هر حلقه ی جغرافیایی ای به صورت کمابیش تصادفی عده ای آدم همفکر دورِ‌هم جمع شده اند و نظریات همدیگر رو تایید کرده اند و [در حالتِ خوشبینانه] به نیاز موجود در اون خاک و در اون مقطعِ زمانی پاسخ گفته اند و محصول اش شده تل انبار شدن نظریاتِ مختلف در یک دیتابیسی به نامِ علم.

حالا اول از این دیتابیسِ علم (و به خصوص لایه های جدیدش) اون مصادیق «سالاد کلمه» و چرت و پرت هایی که توسط علمای تازه به علم رسیده تولید شده رو حذف کنیم (طرف مثل من ددلاین داشته و باید یه چیزی می فرستاده). اون مصادیق «الیتیسم» که نویسنده اش خودش و نادانی اش رو در الفاظ پیچیده قایم کرده و در زندگی حرفه ای اش صرفن آلودگی ایجاد کرده هم حذف کنیم. اون مواردی هم که صاحب سرمایه به تولید کننده ی علم رشوه داده که بیا فلانی جون این شیتیلی رو بگیر و بنویس مثلن شکر خوب است و هویج بد است، اونها رو هم بگذاریم کنار. منظور من از علمی که ساخته ی دستِ بشر است، این نیست. این علم، ریده ی ماتحتِ بشر هست.

من دارم راجع به همون یک درصد علمِ اصیلِ شرافتمندانه ای که بخش کوچکی از بدنه ی آت و آشغال های تولید شده توسط علما هست صحبت می کنم. یعنی طرف یک چیز جدید به درد بخور کشف کرده و بدون این که هول بشه که مبادا دیگری این رو بهتر از اون بیان کنه از چند جهت به اش نگاه کرده و – معمولن با قصد و غرضی به غیر از مال و نام و منفعت شخصی یا گروهی – به اش نگاه کرده و دیده که بله این واقعن کار می کنه. بعد با دقت و در طول سالها به صورت زیبا و دقیق و سنجیده اصلاح و ثبت اش کرده.

اون «علم» – که ارزش صحبت کردن داره – پدیده ای فرهنگی و ساخته ی دست بشر است.

اون علم، از حلقه ی وین تا مکتب فرانکفورت، از یونان باستان تا انگلیس ویکتوریا، از سیاره ی ما تا سیاره ی فلان به صورت معناداری فرق می کنه (بقیه ی علم که بالا بیان کردم که مثل پشکل هست و به صورت بی معنایی فرق می کنه).

البته این رو من نمی گم، خودِ علم می گه. همیشه هم گفته و صد سال پیش هم مدون و کامل گفته. منتها برای این که شما این رو بشنوید و دریابید باید به نحوی با علم در تماس باشید. اگر داخلِ خود علم هستید که اصلن قضاوت از داخل خیلی دشوار تر هم هست مگر این که در مغزِ علم باشید. یعنی اگر شما در شصتِ پا یا قرنیه ی چشم یا سرِ معامله ی علم هستید احتمالن کار شما این نیست که این رو بفهمید. اصلن انتظار باطلی است.

البته این به این معنا نیست که علم «نادرست» ه و به هیچ وجه هم به این معنا نیست که علم می تونست به هر شکلِ رندومِ بی ربطِ دیگری هم تولید بشه. این مثل این می مونه که بگیم سلولِ قلب هر غلطی که دلش خواست می تونه بکنه. البته که نه.

این فقط یعنی که کارکردی که زمانی دین در تکامل بشر داشت امروز علم داره. این که خورشید از فلان جا در میاد و زمین صافه و یا روی پشت لاک پشته در زمان خودش علم محسوب می شده. به اندازه ی فیزیک نیوتنی در انقلاب صنعتی، این مشاهده و اعتقاد هم در عهد کهن قابلیت پیش بینی داشته و باهاش تکنولوژی ساعت خورشیدی و غار گرم کن هم می ساخته اند.

الان هم نقش تخریبی و سیاهی که علم در نابودی بشر و گسترش تعصب و جنگ و نابودی تمدن ایفا می کنه شبیه نقش دین در امواج گذشته ی تکامل بشر شده. هر موجِ‌ جدید تمدن اون قبلیه رو با یک برچسب اُمّل و عتیقه ای مارک می کنه و یه چیز جدید در می آره که عجالتن چند وقتی باهاش کار بکنه.

این رو (مثل اون مطلب وحدت حوزه و دانشگاه) نوشتم که الان که این موجِ اخیر چند صد ساله ی تمدن ما هم ظاهرن داره بلاخره (و ناگهانی) می شکنه، و حالا که به سلامتی قراره که دست جمعی ریغ رحمت رو سر بکشیم، در این مجالِ کوتاهِ بین دو تا پست بالایی و پایینی به خودمون یادآوری کنم که خیلی آدم های اُمُّلی بودیم که خرد و عقل و اندیشیدن رو با «علم» عوضی گرفتیم.

ریدیم…

انّا لله و ان علیه سکنجبون!


اکتبر 17 2016

خطای چشمِ دل

دسته: علمی،فرهنگ،فلسفهadmin @ 11:08 ق.ظ

Volx
در یک تعبیر از این پوستر، کیسه پلاستیک ها مرد و جوجه تیغی یک زنِ متبرج است. یعنی این سه تا پلاستیک سه مردِ نجیب اند و آن جوجه تیغی یک خانمِ بد پوشش که برجستگی های بدن اش و یا چکمه و شلوار تنگِ تبرج آمیزش مثل تیغ داخل چشم مردان نجیب رفته و آنها هم سرکوب غرایزشان را مثل سوراخ شدن پلاستیک آرامش قلمداد می کنند.

در تعبیر دوم این سه تا پلاستیک در واقع سه خانمِ عریان یا بدپوشش هستند که روی پلاستیکِ حساس بدن شان پوششِ محافظ مناسبی نپوشیده اند. ماهی هم احتمالن گوهر وجود و عصمت و عفاف آنهاست که در اثر سوراخ شدن پلاستیک آب از دست می رود. آن جوجه تیغی هم یه مردِ معصوم است که ذاتش تیغ تیغی بودن است و می خواهد رد شود و زندگی اش را بکند ولی دائم باید حواسش به این باشد که نکند با تیغِ نگاه نامحرم شیشه ی نازک عفتِ یکی از این خانم ها را بشکند. احتمالن تا زمانی هم که آنها یک چرم سیاه ضد تیغ تن کیسه های خود نکنند، اعصاب درست و حسابی ای هم برای ایشان نمی ماند و خلاصه هر چه که شد پای خودشان است.

احتمالن تعبیر دوم به ذهن طراح نزدیک تر بوده چون فقط یک جوجه تیغی در این تصویر هست و آن هم احتمالن به نمایندگی از شخص طراح این پوستر.

در هر حال هر دو تعبیر به دلیل تقابل و تضادی که بین سطح انتظارات و واقعیت موجود ایجاد می کنند (یعنی بین تئوری و عمل) منفی و زننده هستند. تعبیرِ اول به «کاورت نارسیسیسیم» گرایش داره و تعبیر دوم به مفهومی نزدیک به آن یعنی به «سایکوپتی». نکته ی جالب این است که این دو مفهومِ نزدیک در واقع در تقابلِ هم قرار گرفته اند.

و این می رساند که دو نقشِ «کاورت نارسیسیسیت» و «سایکوپت» که هر دو از دیگری گلایه دارند با هم چفت می شوند و یک ترکیبِ‌ اجتماعی درست می کنند. مثلِ کارهای موریس اشر! هر دو طرفِ دعوا هم حق دارند. اینجا دیگر بحثِ حجاب نیست، در کانتکست های دیگر بحث می کنم مثل روابط رییس و مرئوس یا روابط زناشویی و یا حتا گاهی موجر و مستاجر.

رساندن معنی اینجا کار سختی است چون این لایه از هندسه ی اخلاقیات در زبانِ مدرنِ‌ما به کلمه نیامده.

فقط همین رو بگویم که طرف خطای چشمیِ عجیبی ایجاد کرده. بر اساس همون اصولِ خطای چشمی درست شده، فقط یک لایه عمیق تر از لایه ی بصری را قلقلک می دهد. اصولن اخلاق همه اش هندسه است و مثل هندسه دانستنِ در مورد آن از تغییر پرسپکتیو می آید. هندسه ی آثار اسپیریچوال که عنصرِ تکرار و تغییر پرسپکتیو دارد قدری این ارتباط را به تصویر کشیده است. حلقه ی همدلی (empathy) یعنی همه ی آنهایی که به خاطر خودخواهی خودمان درک شان می کنیم و حلقه ی دانش یعنی مجموعه ی چیزهایی که می دانیم هیچ کدام شامل خارج از خود نمی شوند و خاصیت ترنسندنتال یا اعتلایی ندارند. یعنی طبعن نسبت به نقطه ی کورِ خود کور هستند. ما چه طور می توانیم بفهمیم چه چیزی را نمی دانیم؟ یا وقتی مهر ما شامل حال چیزی نمی شود، خوب چه طور در حق اش انعطاف به خرج دهیم؟ اینها پرسش های هندسی هستند چون با تغییر پرسپکتیو سر و کار دارند.

buluk

پ.ن. این پوستر ظاهرن از تبلیغِ فولکس وا گن برای دقتِ پارک دوبل دزدیده شده و در کانتکست حجاب وارد شده. همین که برادرِها این ارتباط معنایی را کشف کرده اند نشان دهنده ی ذهنِ مجردی است که ما با آلمان ها در اشتراک داریم. ای کاش که رعایت کپی رایت و احترام به حقوق مولف را هم در اشتراک داشتیم.


اکتبر 15 2016

استعلا

دسته: ادبیadmin @ 9:37 ب.ظ

مرگ مال همسایه است.
جنگ مال سوریه است.
انقراض هم مالِ نئاندرتاله.


اکتبر 15 2016

میس پرشیا و سوتین طلا

دسته: فرهنگadmin @ 2:09 ب.ظ

نمی دونم چند تا بِرَند از این مسابقاتِ ملکه ی زیبایی و دختر شایسته و بانوی فلان و میس یونیورس در جهان هست. هر چی هم که هست بدون شک همه اش پر از پارتی بازیه و ایران و خارج نداره.

ولی وضعِ «میس ایران» دیگه بدتر هم هست.

نه این که مملکت ما حجاب زورکی اومده و چهل میلیون نفر بانوان داخل ایران حداکثر می تونن مسابقه ی رمضانی بانوی بهشتی رو شرکت کنند، این اقلیتی که اومدن خارج دیگه تو این جور مسابقات برای خودشون جولونی می دن. حالا توی خارج در هر روستایی که یه دونه از اینها برگزار شده یک ایرانی هم پیدا شده که دختر قدسی خانوم رو به رقابت های زیبایی معرفی کرده. ایشون هم که ماشالا از بقیه ی دخترهایی که در جریان این مسابقه بودن یک «سر و گردن خوشگل تر» بوده بلاخره یه سالی برنده شده و عنوان ملکه ی زیبایی پرشیا رو از آن خودش کرده.

تا قبل از این که فیس بوکم رو پاکسازی کنم پنج شیش تا از این ملکه های زیبایی کشورمون فقط توی لیست من بودن. احتمالن باید هزاران نفر از اینها باشن كه در اقصا نقاطِ جهان نوار از خودشون آویزون کردن به عنوان میس پرشیا یا هر چیزی.

یعنی منی که نه عکاس فشن هستم، نه باشگاه بدنسازی می رم، نه سلبریتی تلویزیون ام، نه تو این جاها رام دادن تا حالا همین طوری گذری با چند تا میس یونیورسِ ایرانی آشنا شدم. یکی دو تاشون بر و رویی داشتند که محض صداقت نگه داشتم (که اگر اینجا رو می خونن ناراحت نشن خدای نکرده، نمی خوام سانسور کنم از کسی). بقیه رو یادمه پاک کردم چون طرف دافِ‌ متوسط هم نبود. حالا زیبایی نسبیه و چه حکمتی بوده که این طرف پیروز شده در اون مسابقه چیز عجیبی نیست، چون یه عده مثل خودش نامزد شدن احتمالن. بیشتر باید دید فامیلِ اون طرف چه طور و از کجا به ذهن اش رسیده که بین این همه دخترِ توی فامیل، پریوش جون دختر قدسی خانوم رو نامزد کنه. این سوال بزرگ تریه.

حالا به نظرِ شما اگر کسی بخواد ملکه ی زیبایی ایران باشه نباید در یک معیارهایی حداقل جزو تاپ ۱۰۰۰ باشه؟ یعنی بگیم در اون رده ی سنی قابل شرکت کردن، مثلن هزار تا از اینها هست. یا حداقل نباید جزو یک میلیون نفرِ برتر باشه؟ یا اصلن بی خیال. نه دیگه اون قدر خفن. باید از بغل دستی اش خوشگل تر باشه یا نه؟؟

حالا خواستم بگم همه چی همینه.

خودم اول از همه که شاه میگوی سوت ایران شدم و سوتینِ طلایی مسابقات رو به خودم اختصاص دادم که هنوز توی سی وی ام می نویسم.

اگر هم کسی اسمش قُدسی یا پریوش بود دلخور نشه. اسم جنبه ی تزیینی داره. اگرم ملکه ی زیبایی ای ميس يونيورسى کسی رنجید سوتینِ طلام مال اون.


« برگ پیشینبرگ پسین »